اطلاعیه:
  • سایت یک رمان تمام رمان های خود را از سایت های معتبر گرفته و در سایت قرار داده است و اگر نویسنده ای نا راضی باشد اثر آن را پاک خواهدکرد.
  • در سایت یک رمان رمان های چاپی قرار نخواهد گرفت و اگر رمانی چاپ شده است و در سایت موجود است اطلاع دهید پاک خواهد شد
  • اگر رمانی دارید و قصد ساخت ان را دارید به ایمیل  yekroman1@gmail.com  ارسال نماید تا به فرمت ها مختلف ساخته شود

دانلود رمان حقیقت جاوا،اندروید

موضوع : pdf,اندروید,ایپد,جاوا,دانلود انواع رمان برای موبایل

دانلود رمان حقیقت جاوا،اندروید

دانلود رمان حقیقت جاوا،اندروید

دانلود رمان حقیقت جاوا،اندروید

رمان:حقیقت

نویسنده:یهدا_رضایی نویسنده
خلاصه:قصه درمورددختریست که داخل زیرزمین خونه یک

دفترپیدامیکنه،دفتری که رازهای زیادی روبراش فاش میکنه وزندگی نازنین

روبه سمتی سوق میده که برای خودش هم باورنکردنیه..

آرام پله هارادوتایکی طی کرد،تاریکی مرموزچشمانش راآزرد،صداي ویژویژي

گوشش رابه بازي گرفت،چندین
بارپلک زدتاچشمانش به تاریکی زیرزمین عادت کرد،نورکمی که ازبیرون به

آنجامی تابیدکمی اطراف راروشن
ساخته بود،اتاقکی کوچک بود،نمی توانست تمام اشیاء آنجاراتشخیص

دهد،ته زیرزمین هم به خوبی نمایان
نبود،دبه هاي کوچک سرکه،ترشی و…درنزدیک درزیرزمین قرارداشت،مثل

اینکه مادرش هم جرئت نکرده
بودتاآخرزیرزمین تاریک ونمورپیش برود،به آهستگی قدم برداشت،احساس

مرموزکنجکاوي که ازکودکی
دروجودش بودبازهم اوراقلقلک میداد،چندقدم که پیش رفت موشی ازروي

پایش ب جلوخزیدوهمزمان هم
صداي مادرش بلندشد.
-:نازنین کجایی؟
فریادکوتاهی کشید،چشمانش رابست وزیرلب گفت:اه،موش لعنتی.
دبه سرکه رابرداشت وبه سرعت اززیرزمین خارج شد،نجمه خانم درحالی

که کت ودامن شیک لیمویی رنگی
برتن داشت درکناردرب ایستاده بود،بادیدن نازنین چهره درهم

کشیدوگفت:کجایی دختر؟رفتی سرکه بیاري
یابسازي؟
سپس لبخندزیبایی نثاراوکردوگفت:مهران اومده،بابچه ي خواهرم درست رفتارکنی،این بچه همه امیدوآرزوش
تویی.
نازنین دبه ي سرکه راروي بهارخواب قرارداد،روي پله هانشست وگفت:اي بابا،خانم جون این پسره ازمن چی
میخواد،من حوصله ي سروکله زدن باهاشوندارم،نمی دونم چراشمانمی فهمین من ازقیافه ي این پسره متنفرم.
صداي نجمه خانم بلندترشد.-:ساکت شودختره ي نمک نشناس،ازوقتی۵سالت بود،اومدم توخونتون،مثل بچه ي
خودم تروخشکت کردم،امابخاطرحرفاي اون برادروخواهرت هیچوقت کلمه ي مادروبهم نگفتی وهمیشه خانم

نازنین نگاهش رابه اطراف دوخت،حیاطی بزرگ وعریض پرازدرختان کاج وسرو،باغچه یی کوچک هم گوشه
یی ازحیاط خودنمایی میکردکه ساخته ي دست اصغرآقاپدرش بود،نفس عمیقی کشید،باصداي بم وپرابهت
مهران به خودآمد.
-:سلام دخترخاله.
به سرعت برخاست،هیکل درشت وتنومندمهران دقیقامقابلش قرارداشت،مهران لبخندي زدوگفت:چراهول کردي
دخترخاله؟
نازنین چهره درهم کشیدوگفت:اگرمثل غول چراغ جادوبااین هیکلت جلوي هرکسی ظاهرمیشدي هول میکرد.
مهران ازپله هاپایین آمدودرمقابلش ایستاد،یک سروگردن

 

0 تا کنون ثبت شده است

سیزده + 8 =

تمام حقوق مادی و معنوی و طرح قالب برای "یک رمان" محفوظ است و هر گونه کپی برداری خلاف قوانین می شود. گرافیک و طراحی : پارس تمز
Free WordPress Themes