دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون | یک رمان

صفحه اصلی نقشه سایت

دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

نویسنده : PARISA
۱۰ شهریور ۱۳۹۵
بازدیدها: 537

دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

aghigh.jpgghj

دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

نوشته نیل۲ کاربر نودهشتیا
اززبان نویسنده رمان ولی خب تو قصه ما قرار یه کار خوب دیگه هم بکنه! یه سنگ ارزشمند که قرار یک راز رو برملا کنه!
راز زندگی آیه …
آیه کیه!! او خدای من فکر اینجاش رو نکرده بودم! آیه باید چطور معرفی بشه؟خب چطور شرع کنیم؟ مثلا بگیم :یه دختر خاص که… نه .نه زیادی کلیشه ای شده نه؟ یا بگیم یه دختر معمولی مثل همه دخترای دیگه!! اوه نه خدای من اینم خیلی کلیشه ای شد!!! چطور بگیم آیه آیه است؟ آره این بهترین تعریف برای آیه است! آیه یه دختریه مثل خودش با تمام خصایص آیه گونه و مختص به خودش!
که داره زندگیشو میکنه ولی عقیق انگشترش یه کار مهم دستش میده!! یه کار خاص!!
میدونم خلاصه نویسی افتضاحی بود!! شما ببخشید چطور با آیه دنبال بشید و بفهمید داستان چیه؟قسمتی از داستان
بی توجه به داد و بیدادهایش تند و سریع میگویم: فدات بشم یاعلی خداحافظ
و گوشی را قطع میکنم… نگاهی به آسمان صاف و نگاهی به لیوان نسکافه سرد شده و غیر قابل شربم می اندازم و لبخندی میزنم و با خودم میشمارم… مبادا هنوز تعداد شکرهایم به هزارمینش در امروز نرسیده باشد بابت تمام این داشته ها …
میشمارم بابت این پرخوری که خدا نصیبم کرده پرخوری حسرت… میشمارم مبادا کم شود شکر هایم بابت نداشته هایم… لیوان نیمه خورده را به سطل آشغال می اندازم و در حالی که خودم جانم را بابت این اسراف ملامت میکنم به بیمارستان برمیگردم.. .

دانای کل(فصل دوم):
ابوذر با لبخند گوشی را قطع میکند . مثل تمام روزهای عمرش اعتراف میکند به خودش برای داشتن اینچنین خواهری تا عمر دارد سپاسگذار خدا باشد کم نیست!
کتابهایش را جمع میکند و این اعتراف را هم بی ربط پیوست میکند به اعتراف قبلی که واقعا نمیتواند با این حال خسته درس بخواند ترجیحا دور نمره بالاتر از ۱۵ را در ذهنش خط میکشد … از پشت ویترین مغازه بیرون می آید و چراغ هارا یکی یکی خاموش میکند و بعد از قفل در شیشه ای مغازه کر کره های آن را پایین میدهد!
حتی نای رانندگی کردن هم ندارد به زحمت ماشین را روشن میکند و به سمت خانه عمه عقیله اش حرکت میکند و با همان حال خسته نذر و نیاز میکند که عمه عقیله به عادت همیشگی مجبورش نکند سه قسمت فیلمهای مورد علاقه اش را یکجا باهم ببینند!
نزدیک خانه عمه که رسید تلفن همراهش زنگ خورد… با دیدن نام خانم مبارکی سریع دگمه سبز رنگ را فشرد:
_سلام علیکم بفرمایید خانم مبارکی
صدای نازک دختر پشت خط درگوشش پیچید: سلام آقای سعیدی ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم میخواستم بگم یه مشکل برام پیش اومده و نمیتونم فردا بیام ممنون میشم اگه با مرخصیم موافقت کنید…
ابوذر نگران میپرسد:اتفاقی افتاده خانم مبارکی کمکی از دست من بر میاد؟

 

Google plus
این پست 12 ماه پیش توسط PARISA ارسال شده:
QR code
دیدگاه کاربران
آخرين مطالب ارسالي سايت
آخرین دیدگاه‌ها
عضویت در انجمن یک رمان
انجمن
انجمني براي همه سليقه ها