اطلاعیه:

سایت یک رمان تمام رمان های خود را از سایت های معتبر گرفته و در سایت قرار داده است و اگر نویسنده ای نا راضی باشد اثر آن را پاک خواهدکرد.در سایت یک رمان رمان های چاپی قرار نخواهد گرفت و اگر رمانی چاپ شده است و در سایت موجود است اطلاع دهید پاک خواهد شد;اگر رمانی دارید و قصد ساخت ان را دارید به ایمیل   yekroman1@gmail.com ارسال نماید تا به فرمت ها مختلف ساخته شود

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

موضوع : pdf,اندروید,ایپد,جاوا,دانلود انواع رمان برای موبایل,عاشقانه,کل کلی

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

mardan-khodkhah-zendegi-ma.jpgy

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

نوشته   e.asgari کاربر انجمن نگاه دانلودژانر رمان: اجتماعی عاشقانه..
سلام خدمت خوانندگان عزیز من خلاصه نویسیم خوب نیست ولی رمان
مردان خودخواه زندگی ما داستان دو مرد و روایت میکنه که فقط هدف خودشون مهمه و بی توجه به احساسات دخترانی که عاشقشونن میخوان اون دخترا رو تصاحب کنند و واسشون مهم نیست که به زور باشه یا با میل و رغبت و برای اینکار از هیچ کاری دریغ نمیکنن و هرکاری که به فکرشون میرسه رو انجام میدن و………….. پایان خوشقسمتی از داستانتن صداموبالابردم وباصدای جیغی دادزدم:ماماننننن بازاین شال کوفتی منه کجاگذاشتی مگه نگفتم به اتاق من کاری نداشته باش؟؟؟؟
مامانم درحالی صورتش قرمزشده بودبه سمتم اومد:اوا دخترقشنگم چراداد میزنی همونجاس دیگه یه کم بگرد ویه دخترمتشخص هیچ وقت صداش….
نذاشتم ادامه بده و گفتم :اه مامان حال نصیحت گوش دادن ندارم دیرم شده .اینو گفتم یه شال دیگه برداشتم وبی توجه به دهن باز مونده ی مامان سرم کردم بعدبا پرویی گفتم:شیداجوون مگس میره توشا با این حرفم دهنش به سرعت بسته شد ک پقی زدم زیر خنده
گوشیموکیفمو برداشتم واز دراتاق بیرون زدم توی حیاط وایسادمو شماره ی حسامو گرفتم بعدازدوبوق برداشت :به به اوا جان سلام عزیزدلم خوبی؟اماده شدی؟لحن لوسی به صدام دادم:شلام حسام جونیم خوفم تو خوفی ؟باشنیدن لحن لوسم قهقه زد
حسام:نگفتی اماده ی گلم راه بیوفتم؟
من:خودت میدونی ک دیگه چرا بازم سوال میپرسی پیشیه من

حسام جدی شد همیشه از اینکه بهش میگفتم پیشی بدش میومد
حسام:اه بچه صدبار بهت گفتم نگوپیشی
من:خب بابا نزن منو دو مین دیگه سرکوچه ام
اینوگفتموبدون خداحافظی گوشیوقطع کردم .ازدرحیاط بیرون زدم وبه سمت سرکوچه رفتم ک دیدم حسام به لکسوس خوشگلش تکیه زده ازاولم ماشینش چشممو گرفت خودش که مالی نبود.با دیدنم عینک دودیشو ازچشمش برداشتو باژشت خاصش که عاشقش بودم«عاشق ژستش ها نه خودش خخ»به سمتم اومد
حسام:به به خوشگل بنده قدم رنجه فرمودید خب کجابریم بانو؟؟

 

0 تا کنون ثبت شده است

هشت − 7 =

تمام حقوق مادی و معنوی و طرح قالب برای "یک رمان" محفوظ است و هر گونه کپی برداری خلاف قوانین می شود. گرافیک و طراحی : پارس تمز