اطلاعیه:
  • سایت یک رمان تمام رمان های خود را از سایت های معتبر گرفته و در سایت قرار داده است و اگر نویسنده ای نا راضی باشد اثر آن را پاک خواهدکرد.
  • در سایت یک رمان رمان های چاپی قرار نخواهد گرفت و اگر رمانی چاپ شده است و در سایت موجود است اطلاع دهید پاک خواهد شد
  • اگر رمانی دارید و قصد ساخت ان را دارید به ایمیل  yekroman1@gmail.com  ارسال نماید تا به فرمت ها مختلف ساخته شود

دانلود رمان به یاد تو بودم نوشته SilverSea Horse

موضوع : pdf,اندروید,ایپد,پلیسی،جنایی,جاوا,دانلود انواع رمان برای موبایل,عاشقانه

دانلود رمان به یاد تو بودم نوشته SilverSea Horse

be-yadd

دانلود رمان به یاد تو بودم نوشته SilverSea Horse

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان در باره ی دختری ۱۸ ساله به نام نیلوفره که بعد از گرفتن گواهینامه یک روز ماشین برادرش رو سوار میشه و به خیابون میره. همون موقع ناگهان …

صفحه ی اول رمان:

دوباره در آینه نگاهی به خود کرد. موهای خوش حالتش پریشان بودند. کمی شانه اشان کرد تا از آن حالت خارج شدند. صدای در بلند شد.

– نیلوفر مامان جان هنوز خوابی؟

نیلوفر در را به روی مادرش باز کرد:

– نه مامان.

و به لبخندی به مادرش زد.او را ب**و*سید. مثل همیشه صدایش درآمد:

– من صد دفعه….

نیلوفر خندید:

– نب**و*سمتون؟ نمی شه. من سهمیه دارم، روزی هشت بار.

– تو که روزی بیست بارش کردی.

که ناگهان نگاهش به ساعت خیره ماند و گفت :

– نیلوفر ساعت چند امتحانت شروع می شه؟

– ساعت هشت، چطور؟

– هفت و نیمه.

نیلوفر با خ و نسردی همیشگی اش لبخند زد:

– می رسم.

وقتی صبحانه اش را تمام کرد که بیست دقیقه به هشت شده بود. نگاهی به برادرش که تازه از خواب بیدار شده بود انداخت:

– نوید داداشی…

نوید خواب آلود نگاهش کرد:

– چیه التماس دعا داری؟

خندید:

– دیرم شده..

– خوشبختم منم همینطور.

– نوید مزه نریز.

و پنج دقیقه بعد نوید بدون آنکه صبحانه خورده باشد در ماشین همراه نیلوفر نشسته بود و با سرعت به طرف دبیرستانی که نیلوفر در آن درس می خواند می رفت.بالاخره پنج دقیقه به هشت رسیدند.لحظه پیاده شدن نیلوفر نوید پرسید:

– امتحانت چیه؟

– دیفرانسیل.

– ایشالا بیُفتی.

و قهقهه زنان با سرعت آنجا را ترک کرد.نیلوفر خندید:

– زبونت بره لای در اتوب**و*س الهی!

و وارد مدرسه شد.به محض ورود محدثه دوستش به طرفش دوید :

-دیوونه چرا انقدر دیر کردی؟

صدای دیگری از پشتش آمد:

– اگه الان یاوری نصفت نکرد.من فاطمه نیستم.

نیلوفر برگشت:

– به به فاطی خانوم.چه عجب قبل امتحانا کجا بودی؟

فاطمه خندید:

– همین دور و برا.دبیرستان……می رفتم.

 

 

 

0 تا کنون ثبت شده است

پنج + 2 =

تمام حقوق مادی و معنوی و طرح قالب برای "یک رمان" محفوظ است و هر گونه کپی برداری خلاف قوانین می شود. گرافیک و طراحی : پارس تمز
Free WordPress Themes