تازه ترین مطالب انجمن


RSS رمان های زیبای در حال تایپ
  • انتخاب اجباری!!
    سلاااااااااام ... جریان از این قراره که هر نفر دو چیز رو نام میبره ..میتونه اشیاء باشه احساس باشه اسم باشه خوراکی و هر چیزی که به ذهنتون میرسه ... اون دو چیز رو نام میبرید و نفر بعد باید بین اون دو چیز یک کدوم رو انتخاب کنه و خودش برای نفر بعدی دوچیز […]
  • کلمه هارو برعکس کن
    خوب سلام یکی یک کلمه میگه شما باید برعکس کنید داماد
  • مشاعره با اسم دختر
    من یه اسم دختر میگم و شما با حرف دوم اون یه اسم دیگه میگین شروع نازنین ...
  • نقش اجاره تجهیزات نمایشگاهی در غرفه های نمایشگاهی
    اجاره تجهیزات نمایشگاهی و غرفه سازی امروزه در جذب مخاطبان و مشتریان شرکت در نمایشگاه نقش بسیار مهمی دارد.به همین دلیل است که غرفه سازی نمایشگاه و اجاره تجهیزات نمایشگاهی بسیار مورد توجه قرار گرفته است.و برای غرفه سازی زیبا باید در طراحی و رنگ آمیزی غرفه و پوسترهای تبلیغاتی و چیدمان محصولات و بسیاری […]
  • درخواست تبلیغ و معرفی رمان در کانال یک رمان
    به نام خدا سلام خدمت کاربران و نویسندگان عزیز انجمن یک رمان طبق مشورت های انجام شده جهت افزایش انگیزه ی نویسنده های عزیزمون، از این به بعد رمان های در حال تایپ در کانال یک رمان تبلیغ و معرفی خواهند شد‌. هر نویسنده ای که تمایل به تبلیغ و معرفی رمانش در کانال را […]

دانلود رمان بهار عشق جاوا، اندروید،pdf، ایفون

بازدیدها: 676 بازدید
0 نظر
PARISA
۷ شهریور, ۱۳۹۵

دانلود رمان بهار عشق جاوا، اندروید،pdf، ایفون

bahare-eshgh.jpgd.jpgv

دانلود رمان بهار عشق جاوا، اندروید،pdf، ایفون

رمان بهار عشق
داستانی از زندگی یه دختر
“هلیا”
دختری باتموم احساسات لطیف دخترونه
وجودی سرشار از مهر و بخشش
دل میبنده ،عاشق میشه
ولی این عشق چه به روز احساسش میاره ؟
چی باعث میشه هلیای با گذشت ،از گذشتن بترسه و بخشیدن براش سخت بشه؟

ژانرعاشقانه
پایان خوش
نویسنده راحیل.م

قسمتی از داستان

وارد اتاق که شد چشمم به چهرش افتاد . ایـن چـه بلایـه  
سرخودش آورده ! چشماش از زور گریه یه درجه مونده
تا بسته شدن ، هاله ی سیاه زیر چشماش و بینی متورمش  
حسابی قیافه ی زیباشو تغییر داده بود . روبـروم روی تخـت  
نشست بعد از این پا اون پا کردن گفت:
 – هلیا تورو خدا تو با بابات صـحبت کـن از خرشـیطون  
بیاد پایین ، بابا من به چه زبونی بگم از این پسـره خوشـم  
نمیاد.
از پشت میز مطالعه بلند شدمو کنارش نشستم ، دستشو تو  
دستم گرفتمو وگفتم :
 – مریم جان اگه دوستش نداشتی چرا قبول کردی؟
تردید برای گفتن چیزیو تو چشماش خوندم ادامه دادم
 – بگو ، چیزی میخوای بگی؟ حـداقل بـه یه نفـر دلیـل  
اینکاراتو بگو
با من منگفت :
 – میتونم بهت اعتماد کنم ؟

ادامه / دانلود



IRAN