دانلود داستان کوتاه تظاهر به عشق ⭐️

گفت دوستم داره، گفت به پای من می‌مونه، گفت می‌تونم توی زندگیم بهش تکیه کنم. گفت مرد زندگیمه، گفت تا آخر عمر عاشقمه، گفت همیشه برام می‌مونه، گفت هیچ وقت نمی‌ذاره احساس تنهایی کنم.اما، همش تظاهر بود.از کنارش بلند شدم. دستم را کشید و من مانند کشی که به جایش باز می‌گردد، به کتف او کوبیده شدم. به نیم‌رخش نگاه کردم. تیغه‌ی بینی عقابی‌اش و آن لبخند به ظاهر جذابش حالم را دگرگون کرد؛ من دیگر برای لبخند و برق چشمانش دلم ضعف نمی‌رود. دستم را بر روی شانه‌اش می‌گذارم و تلخندی تحویل نگاهی که یقین داشتم دیگر برای من نیست می‌دهم. صدای مردانه و عامرانه‌اش را برایم رها می‌کند و نامم را می‌برد:
– سودا؟
بر زبانم نمی‌چرخد بگویم جانم؛ به کسی که چند ساعت پیش جانش را فدای آن دختر قد کوتاه و لوند می‌کرد. به یاد آوردم. قراری که با خود گذاشتم اما، جانم را برای او که ارزشش را نداشت هدر نمی‌دهم. می‌گویم:
– بله عزیزم؟
دستم را میان پنجه‌های پهن و برنزه شده‌اش می‌گیرد و می‌گوید:
– پاشو بریم امروز خسته شدم تو خونه موندیم، مثلا تعطیله‌ها!
خودش به حرف خودش خندید و از روی مبل و کنارم بلند شد و پیراهنش را صاف کرد که گفتم:
– تو که باشگاه بودی؛ مگه خسته نیستی؟
نگاهش را به تلویزیون خاموش دوخت و زیر ل**ب گفت:
– چه باشگاه توپی بودم امروز!
سرش را تکان داد، گمان کرد من حرفش را نشنیدم.

دانلود داستان کوتاه تظاهر به عشق

دانلود داستان کوتاه تظاهر به عشق

دست‌هایش را از پهلو باز کرد و چشمانش را بست و گفت:
– تو رو که دیدم خستگیم در رفت. پاشو حاضر شو.
با دست راستش ضربه‌ی محکمی بر روی رانم زد که ورد دستش بر پوستم گزگز ایجاد کرد.
از جایم بلند شدم و با دست کمی رانم را ماساژ دادم و دیوانه‌ای به او گفتم. به سمت اتاق خواب رفتم.
بر روی تخت نشستم. حس بدی داشتم در کنار او که خیانتش را به چشم دیده بودم. به خود گفتم:
– (نوبت بازی تو شده)
مانتو زرشکی رنگ بلندم که از دو طرف چاکی تا زانو داشت برداشتم. به همراه شلوار چرم مشکی رنگ و شال قرمزم. چشم‌های عسلی رنگ خمارم را با خط چشم پهنی آرایش کردم. رژ لبی را که هیچ وقت به جز خانه اجازه نداشتم استفاده کنم را از کشوی میز آرایشی برداشتم و در آیینه به خود لبخند زدم و گفتم:
– اگر بر روی ل**ب بقیه دوست داری و شادت می‌کنه شاید منم دوست دارم بزنم تا بقیه نگام کنن.
رژ ل**ب قرمز را بر روی ل**ب‌های بی‌رنگم کشیدم. موهای طلایی رنگم را یک طرف صورتم ریختم و از اتاق خارج شدم. لبخند کجی که موقع عصابینت گوشه لبهایش را می‌کشید و دندانهای سمت راستش را به نمایش گذاشت و با دستی به کمر سنگینی بدنش را روی پای چپش انداخت گفت:
– این…
دستم را تکان دادم و گفتم:
– امشب شبه منه؛ لطفاً دخالت نکن.
شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:
– اگه اتفاقی افتاد گردن خودت.
به سمت درب خانه رفت. قبل از باز کردن در توسط فوآد،جلویش ایستادم و گفتم:
– باید قول بدی اگه کسی حرفی زد هم کاری نداشته باشی. یعنی از این به بعد هیچ‌کاری به تیپ من و رفتار بقیه نداری قبوله؟
دستش را به در تکیه داد و کمی خودش را سمت صورتم خم کرد و گفت:
– اون‌وقت دلیل این کارات چیه؟
لبخندی زدم و با دست فشار زیادی به سینه‌اش وارد کردم که صاف ایستاد. بوی عطرش بر خلاف گذشته که هوش از سرم می‌برد
داستان کوتاه عاشقانه دیگر :

منتشر شده توسط :REZA_M در 69 روز پیش

بازدید :517 نمایش

برچسب ها : ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

تظاهر به عشق

نویسنده

مهدیه احمدی

ژانر

عاشقانه، درام، اجتماعی

طراح

بهار قربانی

تعداد صفحات

26