دانلود دلنوشته آدم های شهر ⭐️

خوشم نیومدبد نبودمعمولی بودخوب بودفوق العاده بود (اولین امتیاز را شما بدهید)
ratingsLoading...

دانلود دلنوشته آدم های شهر در هیاهوی شهر راه گم کردم و حیران به دنیا می نگرم. شهری تاریک که آدمک هایش را غرق در دریاچه تکبر کرده است و روزنه های روشنایی را بر آنان بسته است. شهری که در آن، آدم هایش راه مهربانی را از یاد برده اند و گرفتار راهی شده اند که در آخر به مردابی گندیده شده ختم می شود

و روزی در آن مرداب جان خواهند داد!

اما من قدم در راه روشنایی، در راه محبت و مهربانی برداشته ام و می خواهم

به آدم های شهر کمک کنم تا به خودشان بیایند تا در آینده ای دور یا نزدیک گرفتار پشیمانی و حسرت نشوند.

شهر تاریکی که من در آن گم شده ام خیابان هایش شلوغ است و روشنایی آنها از نور های مصنوعی رنگارنگ است!

شهری که محبت در آن وجود ندارد و تنها باید مغرور باشی.

من دختری از تبار خاک روستاهای گِلی، از تبار مهربانی و محبت ام.

دختری که یک روز مانند آب دریاچه ای زلال بود اما آدمک های بی احساس آن آب را گِل آلوده کرده اند.

 

دانلود دلنوشته آدم های شهر

 

دانلود دلنوشته آدم های شهر

 

 

من همان روزنه روشنایی در قلب های تاریکشان هستم و هر روز ناامیدتر می شوم

از هدفی که سال ها برنامه اش را ریخته ام.

در این شهر تاریک و شلوغ تنها من خواهان روشنایی ام و آن ها در جست وجوی راهی برای سبقت گرفتن از یکدیگر.

بعضی نقاب لبخند را بر چهره نهاده اند و بعضی دیگر با همان قلب های تاریکشان سرگردان می روند.

دلهره ای دارم که مبادا موفق نشوم.

آری این شهر، تاریک و دل مرده است زیرا مردمش تاریک اند، مردمش ریاکارند، مردمش با غرور و ادعا زندگی می کنند، مردمش مردمی هستند که مهربانی در دل هایشان جایی ندارد.

من می خواستم مهربانی را یادشان بدهم فارغ از اینکه باید همرنگ جماعت شد!

و این دروغی است که سال ها به خوردمان داده اند اما حالا دارد همرنگ حقیقت می شود.

همرنگ جماعت بودن کار سختی است! جماعتی که دنیایشان در غرور و دروغ خلاصه می شود.

جماعتی که کارشان خنجر زدن به هم نوعان خودشان است.

اما این وسط تو هستی که متهم به گناه مهربانی کردن هستی و راهی نداری جز اینکه هم مسیر اتهامت شوی.

***

در این شلوغی رها شده ام و هیچکس مرا یاری نمی کند!

آدم ها یک به یک به من تنه ای می زنند و با شتاب می روند!

بر روی زمین آواره می شوم اما هیچ دستی برای کمک به سوی من دراز نمی شود.

آرام بلند می شوم و به مسیری نگاه می کنم که شلوغ و طولانی است!

آیا موفق خواهم شد؟!

پیشنهاد می شود

دلنوشته از ݥــــݩ بــه ٺو | Arshida & Yegane

دلنوشته درد و دل های یک درد آشنا | زین العابدین

دلنوشته ادبیات جنگ | ستاره حقیقت جو و شمیم فرهادی

منتشر شده توسط :REZA_M در 1046 روز پیش

بازدید :727 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:آدم های شهر

نویسنده

نویسنده: ASᴀLɪ_Nʜ₈ᴀʏ ,Fatima.r8

ژانر

موضوع:عاشقانه ، اجتماعی

طراح

طراح:Hani.Nt

تعداد صفحات

تعداد صفحات:17

اندروید

دانلود فایل apk

پی دی اف

دانلود فایل pdf



افزودن نظر