دانلود دلنوشته مغلوب ⭐️

در دنیا،قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند! بی‌شمارتر از آن‌که فکرش را کنی! گاه می‌آیند و خنجر تنهایی را بر گلویت می‌گذارند. گاه هم همچون امشب،تو را میان سیلی از باران رها می‌کنند. سیلی که تو را به ژرفای تاریکی می‌اندازد و چه بی‌رحمانه، به تو ریشخند می‌زند!آری! قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند… . هرکدام از پارت ها سبک متفاوتی دارد!

 ***

بیا و ببین چگونه در دریایی از بودن‌ها یا نبودن‌ها، اسیر رهایی گشته‌ام!

هست و می‌بیند. همراهی هم می کند؛

اما! من هر روز طعم گس نبودنش را به کام خود و آرزوهایم می‌کشانم… .

بازی تقدیر را بنگر!

نبودن‌هایی که دلم را سخت بی‌قرار کرده است و قلبم بی‌امان بر وجودم می‌کوبد… .

نبودش چقدر روزهایم را بیشتر از شب‌هایم دلتنگ کرده است!

من هم میان این‌همه واهمه، مدام فریاد می‌زنم:

– کجایی صاحب دلم که پیشت میان انبوهی از لبخند تلخ عقده‌ی دل بگشایم!​

***

مداد من خیلی وقته که کوچک شده است!

هرروز دلتنگی هایم را سیاه، بر روی کاغذ جا می‌گذارد.

من خالی از حس میشم و او مملوء از هزاران حس‌های

نگفته ی من… .

زیبا نیست کسی یا چیزی باشد که تمام دلتنگی‌هایت را یک تنه بر دوش‌هایش تحمل کند؟!

زیبا نیست که یک نفر هر آنچه که تو نتوانستی بر زبان بیاوری بیاورد و همه و همه را بگوید

وحجم نبودن هارا بکاهد!؟

آری زیباست… زیبای زیبا!​

***

وقتی که نیستی… دلم تنگ همه چیز می شود!

سرگیجه‌ام شدت می‌یابد‌

و نبض زندگی ایست می‌کند!​

 

دانلود دلنوشته مغلوب

 

دانلود دلنوشته مغلوب

 

 

 

قرار بود بیاید… !

از شرم حضور او در خانه، گونه‌هایم گلگون

شده بود!

از قلبم که نگویم بهتر است!

صدای تپیدنش،

چقدر بد مرا به پیش دیوارهای خانه رسوا کرده بود.

تیک‌تاک… تیک‌تاک… .

دامن چین‌چینم برایم کمی بلند بود.

اواز لباس‌های گل‌دار خوشش می‌آمد.

دامنم را از زیر دست و پاهایم جمع کردم

و کنار ایوان نشستم!

اما سال‌هاست که کسی قدم

در ایوان خانه‌ام نگذاشته است… .​

***

ای داد بر زندگی… .

چه‌ها که نمی‌کند!

عاشقی را سرد،

معشوقی را خ**یا*نت‌کار،

دلتنگی را تنگ‌تر،

و آغوش مهربانی را

بسته‌تر از بسته‌تر… .

می‌بینی من هم در

این دنیا هستم.

پس دیگر با من چه کرده است؟!​

***

گفتی با من از شب بی‌ستاره‌ات؛

از شبی که ماه در آن طنازی نمی‌کند

و

سرمستی وجود ندارد… !

اما، من می‌گویم از

قلب فرتوتم.

از قلبی که بعد از دیدنت،

در گوشه ایی از این خیابان،

مویرگ‌هایش،

رو به سفیدی رفت و چه زود

عصا به دست شد… .

آری، تو رفتی و من

در حصاری از نبودن‌ها احاطه شدم!​

 

 

دلنوشته های کابران یک رمان:

دلنوشته آنچه از دل برآید | sama_shams کاربر انجمن یک رمان

دلنوشتهٔ مغلوب| Dizzy (خانم گیج)کاربر انجمن یک رمان

دانلود مجموعه دلنوشته گرد و غبار دل

رمان کلاف

منتشر شده توسط :REZA_M در 6 روز پیش

بازدید :53 نمایش

برچسب ها : ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..