دانلود رمان آسکی ⭐️

1 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 5 (1 کل رای ها )
Loading...

خلاصه رمان:

دانلود رمان آسکی داستان عشق دو نفره که با مخالفت ها و سختی های زیادی همراه بوده از لح بازی های هر دو در اول دوست داشتن تا عشقی که باعث شده در سخت ترین شرایط کنار هم باشن و ازدواج باعث نشده این عشق در اخر کمتر شود بلکه باعثاین شده که قدر هم را بیشتر بدونن بر عکس زمان حال ما

آقا دایان ،الآن که وقت دعوا و بحث نیست، اتفاقیه که افتاده بجای دعوا کردن باید فکره چاره باشیم که چه جوری این قضیه رو به خان بگیم، می دونید که رضا خان و لیلی خانم نور چشمی این عمارت و چه بسا قیصرخان بودند.

خوش شانس بودن که خان برای بررسی زمین های ترکیه رفته بود و بی خبر مانده از پرپر شدن عزیز کرده هایش. دایان گوشه چشمی انداخت به راه پله و بی توجه به سایه ی دختری که به خیال خودش پنهان شده بود، اول با انگشت به خودش و سپس به آن ها اشاره کرد:

ـ من نمیگم، شما قراره بگید، اون موقعی که خواستم زنگ بزنم بهش گفتید نه نزن خودمون میگیم، خب الآن برید بگید دیگه!

از روی مبل شاهانه اش برخاست و درحالی که یک دستش را در جیب کتان مشکی رنگش فرو برده بود ادامه داد:

ـ من فقط بفهمم کسی به آسکی توهین کرده یا به هردلیلی اشک این بچه رو بازخم زبوناش درآورده، اون وقت یه کاری می کنم که دیگه نیازی به زور زدن واسه گریه نداشته باشید!

بی توجه به نگاه ترسیده ی دخترها و قیافه ی درهم عمه و شوهرش به سمت در خروجی حرکت کرد.

جهان گره ی کرواتش را شل کرد:

ـ این دیگه چه جونوریه!

دیروز بود که رضاخان و لیلی بانو قصد سفر به اصفهان را کرده بودند؛ اما با تماس بی موقع طلعت که با دعوا و تشر علّت جواب منفی آسکی را خواستار بود،گره ی تمرکز و افکارشان در هم تنید و برای برخورد نکردن به ماشینی که بی مهابا به سمتشان می آمد درآغوش دره فرو رفتند.

 

دانلود رمان آسکی

 

دانلود رمان آسکی

 

 

دانلود رمان طنز آسکی آراد و پدرش جهان با استرس روی صندلی های فرودگاه نشسته بودند و تکان پاهایشان خبراز اضطراب درونی شان هنگام رویایی با خان را می داد.

ـ مگه نگفتید پرواز ساعت هشت فرود میاد؟

فضای فرودگاه برای آراد خفه کننده بود.

ـ نمی دونم پسرم می بینی که منم مثل تو منتظرم.

پرواز قیصر خان از ترکیه به ایران که قرار بود ساعت هشت فرود بیاید تاخیر داشت و این تاخیر دوساعته علتی شده برای تشویش استرس جهان و آراد. در نهایت راس ساعت ده و سی دقیقه پرواز در فرودگاه نشست، با دیدن خان به سختی از روی صندلی برخاستند؛ گویی که فرشته ی مرگ را می دیدند این پدر و پسر. قیصر خان آمد با اصالت و قدم هایی که انگار قصد کرده بود قدرتش را به رخ زمین بکشد به سمت آن ها می رفت، قدم هایش کند شد؛ چرا هردوی آن ها مشکی پوش بودند؟

به محض رسیدن جهان لب باز کرد :

ـ خوش اومدید ارباب اجازه بدید دستتون و ببوسم.

آراد اخم در هم کشید؛ این چاپلوسی های پدرش تمامی نداشت!؟

باهمان اخم رو گرفت از پدر:

ـ خوش اومدید بابابزرگ.

خان ولی فکرش درگیر بود که چرا رضایش نیامده ؟ تاب نیاورد غیبت عزیزکرده اش را!

ـ پس چرا رضا نیومده؟

دستپاچه شدند، مگر آماده ی این سوال نبودند؟ جهان به حرف آمد و سریع کلماتی را برای آرام کردن جو انتخاب کرد، انتخابی که نگفتن شان بهتر بود:

ـ خونه ست آقا، خسته بود چون تازه دو ساعته از سفر برگشته دیگه نیومد.‌

گفت و خنج انداخت بر دل پیرمردی که تماس هایش به رضا از ثانیه اول به دوم نمیرسید و پاسخ داده میشد؛ الآن دوروز بود که تماس هایش پاسخ گو نداشتند!

ـ خیلی خب، دیاکو که دیگه خسته نبود اون واسه چی نیومد؟

به یک دیگر نگریستند؛ چه می گفتند؟ که دیاکو درگیر مراسم رضا و لیلی بود؟ قیصر خان که سکوت آن ها را دید سری تکان داد و به سمت خروجی رفت، در کجای تربیت فرزندانش اشتباه کرده بود؟

 

 

رمان هایی پرطرفدار انجمن :

رمان میانبر به تباهی | سـتاره لطـفی کاربـر انجمـن یـک رمان

رمان تردست | افسون رضائیان کاربر انجمن یک رمان

رمان تیرمستی | FATEME078 نویسندهٔ انجمن یک رمان

دانلود رمان تله پاتی

کتاب لبخند نیمه شب

منتشر شده توسط :REZA_M در 40 روز پیش

بازدید :18124 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 24 )


  1. Nikoo گفت:

    قشنگ بود

  2. کیارش گفت:

    فایل دانلود نداره

  3. فاطمه واحدی گفت:

    خوب بود

  4. Neda گفت:

    خیلی رمان قشنگی بود به نظرم ارزش خوندن رو داشت.منکه خوشم اومد

  5. fatemeh گفت:

    خیلی عالی بودوارزش خوندن داره

  6. گل گفت:

    عالی بود دمتون گرم

  7. نویسنده گفت:

    عالی

  8. آزیتا 🌷 گفت:

    خیلی خوب بود رمان تون قلمی قوی و روان ممنون

  9. afsaneh گفت:

    واقعا محشر بود بهترین رمانی بود که تا الان خوندم

  10. Mahura گفت:

    عالی بود واقعا مرسی از زحمات نویسنده من به شخصه خیلی لذت بردم!

  11. بیتا گفت:

    عالیههههههه

  12. erfane گفت:

    وای عالی بووود❤
    جزء معدود رمانایی که واقعا دوست دارم چند بار بخونمش💫

  13. Tt گفت:

    موضوع رمانتون خوبه اما قلمتون ضعیفه. اینکه شخصیت اول مرد داستانتون احترام بزرگتر حتی پدر مادرسو نگه نمیداره زننده هست شخصیت اول باید محبوب باشه بهتر بود حداقل اگه حرف بزرگتر گوش نمیکنه احترامشونو نگه میداشت. و اینکه اگر یکی فرزندشو بده به یک خانواده دیگه و اسم بچه بره توی شناسنامه خانواده جدید خانواده اول هیچ حقی روش ندارن نمیتونن برگردن بیان به زور بچه رو بگیرن مگر اینکه قانونی اقدام کنند.با اینحال بازم ممنون از زحماتتون

  14. Tt گفت:

    همیشه دیدگاه های منتقدانه رو تایید نمیکنید؟ 😏

    • REZA_M گفت:

      سلام چرا باید تایید نشه ؟
      این همه نظر اگر توهین نباشه همشون تایید شدن
      نوع دید خودتون را عوض کنید

  15. kosar گفت:

    رمان قشنگی بود و چیزی ک جذاب بود برام اینکه داستانش تکراری نبود شخصیت دایان یکم رو مخ بود ولی بازم داستان جذابی بود و با اینکه من از داستان هایی ک سوم شخص تعریف میکنه بیزارم ولی اینو دوست داشتم

  16. Fatemeh گفت:

    خیلی رمان قشنگی بود. عشق دایان و آسکی رو خیلی قشنگ نشون دادین. من اولاش توقعم از رمان این بود آخرش به هم برسن و ازدواج کنن. ولی وقتی ادامشو خوندم و دیدم اعتراف کردن و بعد از اون ماجرا ها رو پشت سر گذاشتن. نویسنده عزیز خسته نباشی ♡

  17. Fatemeb گفت:

    کم و بیش شبیه به زندگی خودم بود،عجب رمانی بود دختر،دستت طلا،عالییییی بود

  18. tamana گفت:

    عالی بود با اینکه طولانی بود ولی خیلی خوب بود اینطور که معلومه قلم نویسنده خیلی حرفه ای هست منتظر بقیه ی رمان هاتون هستیم

  19. لیلا گفت:

    عااااااالی بود
    سپاس

  20. Nafas گفت:

    یعنی هرچی از این رمان بگم کم گفتم خیلی عالی بود معرکه بود❤️😍

  21. Reihaneh.N گفت:

    سلام به نویسنده ی عزیز خسته نباشید
    رمان آسکی جزء رمانای خوبی بود که از نظر قلم قوی بود. توصیف احساسات و حالت ملموس و قشنگ بود. اما راجب داستان حس میکنم از یه جایی به بعد اضافی بود یکسری چیزا اما این که داستان رو متفاوت کرده بود خوب بود. اما خوبی رمان این بود که ازکلیشه به دور بود و یک نقطه ی قوت دیگس.
    در کل رمان قشنگی بود توصیف احساسات با بازی قلم روی کاغذ خیلی خوب بیان شده بود.
    پیشنهاد میشه بخونید.
    نویسنده ی عزیز قلمتون مانا