دانلود رمان آسکی ⭐️

رمان اسکی داستان عشق دو نفره که با مخالفت ها و سختی های زیادی همراه بوده از لح بازی های هر دو در اول دوست داشتن تا عشقی که باعث شده در سخت ترین شرایط کنار هم باشن و ازدواج باعث نشده این عشق در اخر کمتر شود بلکه باعثاین شده که قدر هم را بیشتر بدونن بر عکس زمان حال ما

آقا دایان ،الآن که وقت دعوا و بحث نیست، اتفاقیه که افتاده بجای دعوا کردن باید فکره چاره باشیم که چه جوری این قضیه رو به خان بگیم، می دونید که رضا خان و لیلی خانم نور چشمی این عمارت و چه بسا قیصرخان بودند.

خوش شانس بودن که خان برای بررسی زمین های ترکیه رفته بود و بی خبر مانده از پرپر شدن عزیز کرده هایش. دایان گوشه چشمی انداخت به راه پله و بی توجه به سایه ی دختری که به خیال خودش پنهان شده بود، اول با انگشت به خودش و سپس به آن ها اشاره کرد:

ـ من نمیگم، شما قراره بگید، اون موقعی که خواستم زنگ بزنم بهش گفتید نه نزن خودمون میگیم، خب الآن برید بگید دیگه!

از روی مبل شاهانه اش برخاست و درحالی که یک دستش را در جیب کتان مشکی رنگش فرو برده بود ادامه داد:

ـ من فقط بفهمم کسی به آسکی توهین کرده یا به هردلیلی اشک این بچه رو بازخم زبوناش درآورده، اون وقت یه کاری می کنم که دیگه نیازی به زور زدن واسه گریه نداشته باشید!

بی توجه به نگاه ترسیده ی دخترها و قیافه ی درهم عمه و شوهرش به سمت در خروجی حرکت کرد.

جهان گره ی کرواتش را شل کرد:

ـ این دیگه چه جونوریه!

دیروز بود که رضاخان و لیلی بانو قصد سفر به اصفهان را کرده بودند؛ اما با تماس بی موقع طلعت که با دعوا و تشر علّت جواب منفی آسکی را خواستار بود،گره ی تمرکز و افکارشان در هم تنید و برای برخورد نکردن به ماشینی که بی مهابا به سمتشان می آمد درآغوش دره فرو رفتند.

 

دانلود رمان آسکی

 

دانلود رمان آسکی

 

 

آراد و پدرش جهان با استرس روی صندلی های فرودگاه نشسته بودند و تکان پاهایشان خبراز اضطراب درونی شان هنگام رویایی با خان را می داد.

ـ مگه نگفتید پرواز ساعت هشت فرود میاد؟

فضای فرودگاه برای آراد خفه کننده بود.

ـ نمی دونم پسرم می بینی که منم مثل تو منتظرم.

پرواز قیصر خان از ترکیه به ایران که قرار بود ساعت هشت فرود بیاید تاخیر داشت و این تاخیر دوساعته علتی شده برای تشویش استرس جهان و آراد. در نهایت راس ساعت ده و سی دقیقه پرواز در فرودگاه نشست، با دیدن خان به سختی از روی صندلی برخاستند؛ گویی که فرشته ی مرگ را می دیدند این پدر و پسر. قیصر خان آمد با اصالت و قدم هایی که انگار قصد کرده بود قدرتش را به رخ زمین بکشد به سمت آن ها می رفت، قدم هایش کند شد؛ چرا هردوی آن ها مشکی پوش بودند؟

به محض رسیدن جهان لب باز کرد :

ـ خوش اومدید ارباب اجازه بدید دستتون و ببوسم.

آراد اخم در هم کشید؛ این چاپلوسی های پدرش تمامی نداشت!؟

باهمان اخم رو گرفت از پدر:

ـ خوش اومدید بابابزرگ.

خان ولی فکرش درگیر بود که چرا رضایش نیامده ؟ تاب نیاورد غیبت عزیزکرده اش را!

ـ پس چرا رضا نیومده؟

دستپاچه شدند، مگر آماده ی این سوال نبودند؟ جهان به حرف آمد و سریع کلماتی را برای آرام کردن جو انتخاب کرد، انتخابی که نگفتن شان بهتر بود:

ـ خونه ست آقا، خسته بود چون تازه دو ساعته از سفر برگشته دیگه نیومد.‌

گفت و خنج انداخت بر دل پیرمردی که تماس هایش به رضا از ثانیه اول به دوم نمیرسید و پاسخ داده میشد؛ الآن دوروز بود که تماس هایش پاسخ گو نداشتند!

ـ خیلی خب، دیاکو که دیگه خسته نبود اون واسه چی نیومد؟

به یک دیگر نگریستند؛ چه می گفتند؟ که دیاکو درگیر مراسم رضا و لیلی بود؟ قیصر خان که سکوت آن ها را دید سری تکان داد و به سمت خروجی رفت، در کجای تربیت فرزندانش اشتباه کرده بود؟

 

بسیاری از دوستان اعلام میکنن چطوری جبران زحمات تیم یک رمان را بکنیم تنها را حبران زحمات ما حمایت ما هست فقط کافیه پایین سایت در باکس های دانلود پیج اینستاگرام یک رمان را دنبال کنید همین!

 

 

رمان هایی پرطرفدار انجمن :

رمان میانبر به تباهی | سـتاره لطـفی کاربـر انجمـن یـک رمان

رمان تردست | افسون رضائیان کاربر انجمن یک رمان

رمان تیرمستی | FATEME078 نویسندهٔ انجمن یک رمان

دانلود رمان تله پاتی

کتاب لبخند نیمه شب

منتشر شده توسط :REZA_M در 22 روز پیش

بازدید :334 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 8 )


  1. Nikoo گفت:

    قشنگ بود

  2. کیارش گفت:

    فایل دانلود نداره

  3. فاطمه واحدی گفت:

    خوب بود

  4. Neda گفت:

    خیلی رمان قشنگی بود به نظرم ارزش خوندن رو داشت.منکه خوشم اومد

  5. fatemeh گفت:

    خیلی عالی بودوارزش خوندن داره

  6. گل گفت:

    عالی بود دمتون گرم