دانلود رمان آشوب آرام ⭐️

بهزاد دستانش را جلویش گرفت:قبوله؟پسر فکری کرد انتقام از خون رفیقش , برادرش, چرا که نه!  دست بهزاد را گرفت قبوله بهزاد قهقهه ای زد این شروع ماجراست, انتقام از خون پرهام برای بار هزارم رد تماس زدم,  این پنجمین باره که هلنا زنگ زده و ازم خواسته برم کافه ی همیشگیمون, ولی من دل و دماغ هیچ کاری و نداشتم, از آینه به لباس سیاه تو تنم نگاه کردم۱۰ روز از چهلم پرهام میگذره ولی من هنوز دل از این لباس سیاه نکندم, صورتم رنگ پریده و داغون بود, اگه پرهام بود انقدر سرم غر میزد تا یکم به سر و وضعم برسم,  ولی اون نیست, همش تقصیر من بود

در باز شد و مامانم اومد تو:-آرام؟-جانم

-چرا خودت و تو خونه حبس کردی؟ هلنا بهم زنگ زد گفت…

پریدم وسط حرفش:-گفت آرام و راضی کن بیاد کافه. من نمیرم

-مادر برو. چرا آزار میدی خودت و؟

-مامان من نمیتونم زندگی کنم. نمیتونم مثل قبل باشم

-میتونی دخترم. مرگ حقه. زندگی که تموم نشده

-مامان بیخیال مامان آهی کشید و رفت بیرون

نگاهی به آینه انداختم, صورتم خیس بود. من کی گریه کردم؟. دراز کشیدم رو تخت و به قاب عکس پرهام نگاه کردم‌.‌ پرهام خندون من

-پری کی میای من و میبری؟ اصن شاید باهام قهری نه؟من هزار بار گفتم غلط کردم الانم میگم همش تقصیر من بود

نمیدونم چقد به قاب عکس پرهام خیره بودم که یهو در بازشد:

 

دانلود رمان آشوب آرام

 

دانلود رمان آشوب آرام

 

سلام سلام واای هلنا بود-زهرمار-آرام جونم؟..بیا بریم کافه؟

-نه نه نمیام-از مرگ پرهام تا حالا همش نشستی تو خونه. زندگی و که تعطیل نکن

-من مردم هلنا ول کن دستم و کشید و گفت:

-تو رو روح پرهام پاشو بی حال نشستم رو تخت..هلنا در کمد و باز کرد و از بین مانتوهای رنگیم مانتوی صورتی جیغی بیرون آورد

-برو بپوشش-نمیخوام..یا با لباس مشکی میام یا کلا نمیام-تو غلط میکنی نیای..بدو

میدونم حریف هلنا نمیشم. مانتو رو گرفتم و با یه شلوار کتان مشکی و شال دومتری مشکی پوشیدم. نگاهی به خودم انداختم. یادمه آخرین باری که این تیپ و زدم پرهام دعوام کرد که چرا لباسایی که جلب توجه میکنن میپوشم

هلنا از تو کشوم کیف لوازم آرایشم و درآورد نه هلی-زهرمارِ نه

بعد کرم و مالید رو صورتم. بعد چند دیقه صورتم آرایش شده بود. یه دختر  با چشمایی مث گوی یخی و صورتی بی روح. این آرایش اصلا رو صورت بی رنگم ننشسته بود. کیف و گوشیم و از رو میز برداشتم. صفحه ی گوشی روشن شد و تصویر خندون پرهام نمایان شد. من مردم واسه تیله های خوش رنگش. واسه لبخندش. من خیلی وقته قلبم و دادم رفت. با هم رفتیم بیرون. چهره ی راضی مامان واسه م غریب بود. هیچ دلیلی واسه خوشحالی پیدا نمی کردم. نشستیم تو سراتوی مشکی هلنا و رفتیم کافه. وارد که شدیم دیدم ترانه و نگار نشستن و منتظر ما بودن. ترانه با دیدنم بلند شد:

-خدا خیرت بده هلی. بلاخره آوردیش

نگار گفت:آخه چی به سرت اومده دختر؟

بدون حرف نشستم و به گلدون کوچیک روی میز خیره شدم. هلنا زد به بازوم:

چی میخوری؟-چای

 

دوستانی که از سایت یک رمان استفاده میکنن در پایین باکس دانلود پیچ یک رمان و گروه درخواست رمان قرار داده شده است حتما فالو کنید

 

اگر دنبال رمان خوب هستی :

 

رمان جادوگر

 رمان سایه‌های ابری | sahra_A 

رمان رجحان افلاس | شقایق سیدعلی 

دانلود رمان ماجرای قلب و نفس

منتشر شده توسط :REZA_M در 25 روز پیش

بازدید :288 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

آشوب آرام

نویسنده

سنا

ژانر

عاشقانه

طراح

فرزانه رجبی

تعداد صفحات

300

رمان هایی که پیشنهاد میشود



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 5 )


  1. گل گفت:

    خیلی قشنگ بود

  2. Fati.kh گفت:

    سلام.خسته نباشید!
    ببخشید میخواستم بدونم شرایط اینکه رمان من توی سایتتون قرار بگیره چیه؟
    ممنون از سایت خوبتون…

  3. سنا.ف گفت:

    مرسی از نگاهتون

  4. Azita گفت:

    سلام بدک نبود ممنون