دانلود رمان آنالی

 

anale - دانلود رمان آنالی

 

 

خلاصه:

دانلود رمان آنالی باسرگذشتی جالب و خواندنی.. شاید توان درک کردن این دختر و عقایدش کمی سخت باشد. این رمان داستان دختری به این اسم را روایت میکند که درگیر بیماری روانی بدی است. بیماری که احساسات و باورهای طرف مقابل را به سخره میگیرد. در این میان اتفاق هایی دختر داستانمان را به مسیری هدایت میکند که میتواند برای خیلی از افراد جالب باشد

پیشنهاد می شود

دانلود رمان ناجی

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه (جلد دوم)

دانلود رمان ثانیه ها

مقدمه:

یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه

که یادت نیاد تولدِ من چندِ پاییزه

هر کدوم از ما کنارِ یکی خوشبخته

چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته

یه روزی میاد سالی یه بار هم یادِ هم نیایم

از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخوایم

از تو فکرِ ما خاطراتمون میتونه رَد شه

بدونِ اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه

فکر نکردن به خاطراتمونو بلد میشیم دانلود رمان آنالی

میبینیم همو از کنارِ هم ساده رَد میشیم

انگار نه انگار به من میگفتی بی تو نابودم

انگار نه انگار یه روزِگاری عاشقت بودم

میبینیم همو اون هم یه جا که غرقِ احساسی

با هرکی باشیم نباید بگیم همو میشناسیم

برایِ اینکه حتی یه لحظه سمتِ هم نیایم

میری و میرم بی خدافظی بدونِ سلام

دانلود رمان عاشقانه  آنالی

رمان آنالی به قلم ضحی رحیمی:

همونطور که ادامسمو میجوییدم گفتم:

خب چیکار کنم؟؟؟

فاطمه همونجور که منو نگاه میکرد گفت :

دیوونم کردی اه..

خندیدم و گفتم:

تو درباره من چی فکر کردی فاطمه؟؟

چشم غره بهش رفتم و ادامه دادم:تو میگی غرورمو زیر پا بزارم؟

فاطمه : نه آنالی فقط برو پی ویش همین!

کیفمو برداشتمو بلند شدم.. روی میز کمی خم شدم و گفتم:

به شبنم بگو برات انجام بده منو سننه! فعلا..

و از کافه خارج شدم دختره پررو..راست راست تو چشم من نگاه

میکنه میگه برو تو پی وی پسرداییم ببینم داره چکار میکنه خوب به من چه؟؟! اه..

استایل اصلیمو گرفتم و در حالی که کمی جدی راه میرفتم

موزیکم رو با هدفون گوش می‌کردم.. صدای خواننده کمی من رو از فکر

فاطمه و حرف هاش بیرون اورد.به ایستگاه تاکسی رسیدم همونجا

ایستاده بودم که تاکسی ایستاد ولی نوبت من نبود پس من ایستادم

و به رفتن مردمای دیگه خیره شدم.. تاکسی رفت ومن همونجور که اخم کرده بودم با پام روی زمین ضرب گرفتم..

که یه پسر جوون و خوشتیپ اومد ایستاد کنارم مثل همیشه محل ندادم که پسر گفت:

ببخشید خانوم میشه با پاتون به زمین ضربه نزنین؟؟

دانلود رمان جدید آنالی

با پررویی گفتم: نچ نمیشه..

پسر آروم و با لحن دلنشینی گفت:

ولی من اذیت میشم!

در جوابش گفتم: برو اونور تر ایست کن مگه من زورت کردم اینجا ایست کنی؟

پسر نفس عمیقی کشیدو گفت: اصلا این نوع حرف زدن در شان یک دختر خانم محترم نیست!

بی ادب.. این چی میگه واسه من!!

با حرص گفتم:

فضولی هم در شان شما نیست.. مزاحم نشید لطفا!

پسره با تعجب نگام کردو گفت:

پیشنهاد میکنم حتما به یه روانپزشک مراجعه کنید.

طلبکار نگاهش کردم و گفتم:

مگه شما دکتری؟؟؟

با غرور گفت:

بله پیشنهاد می کنم به مطب من سر بزنید.

و تا خواست کارتی در بیاره، تاکسی سر رسید و من سوار شدم و نفس راحتی کشیدم.

از تاکسی پیاده شدم و در حالی که به خونه میرفتم احساس کردم که یک چیزی میلرزه به کیفم نگاه کردم موبایلم بود.شماره رو نگاه کردم نگین بود. حوصله جواب دادن نداشتم واسه همین پیامک دادم :

“بعدا بهت زنگ میزنم.”

پیشنهاد می شود

رمان عروس شیطان | مهدیه احمدی

رمان جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین) | nazy.8 

 رمان جنگل خیال | jasmine