دانلود رمان ازدواج صوری ⭐️

داستان درباره ی دختری به نام سوگل که با از دست دادن پدر وخواهرش توی یک تصادف مجبور به  ازدواج با پسری به نام باراد میشه که علاوه بر تغییر زندگی باراد زندگی خودشم تغییر می کند…

نـــــــــه! من نمیخوام!

صدای جیغم کل محل برداشت. دویدم سمت اتاقم. مادرم پشت سرم اومد.  دخترم قربونت برم!

دیگه نذاشتم ادامه بده با تمام توانم در کوبیدم. تا اونجایی که می تونستم زار زدم.

– لعنت به همتون! لعنت.. مامانم اومد پشت در.

– دخترم به خدا اگه مجبور نبودم این کارو نمی کردم. صحبت یه میلیون

دو میلیون نیست که! بیست میلیون. تمام زندیگمم بفروشم صدتومنم نمیشه!

– به من چه؟ من ازدواج نمی کنم!

– عزیزم. فدات بشم می دونی که اگه دست من بود اصلا نمیذاشتم

این اتفاق بیفته. تو قرار نیست که تا اخر عمر زن این پسره باشی

که به محض جور کردن پول طلاقتو ازش می گیرم. به جون سوگند به اون قران کریم قسمت می دم.

–اسم خواهرمو نیار!اصلااگه جور نشد چی؟ هان؟

– خدا شاهده که اگه نتونم جورش کنم هاجیه نیستم. در ضمن در

دو صورت می تونی ازش جدا شی یا من برم زندان یا پولو جور کنم.

خدارو خوشت میاد من برم زندان وتو تنها تو این جامعه گرگ صفت بمونی؟

یادت نیست چه بلایی سر خواهرت اوردن؟ بعد از مرگ بابات این

همه بلا سرمون اومد. الهی گور به گور شی ابراهیم که نه خیری

دانلود رمان ازدواج صوری

دانلود رمان ازدواج صوری

موقع زنده بودنت بما رسوندی ونه حالا که این همه بدهی برای

من جا گذاشتی تورو به اون خواهرت که این قدر دوسش داری

– اسم سوگند نیار!

باراد به ماشینش اشاره کرد. اسم منو از کجا می دونست؟!. 

– ببخشید شما کی هستین که به من دستور میدین؟ 

پسر چشم ابی و بقیه پسرا با تعجب به ما دوتا نگاه می کردن.

– در اینده بهت میگم. حالا بپر بالا! 

– ببخشید ولی من سوار ماشین غریبه ها نمی شم. 

–تو فکر کن شوهرته! 

–ولی من شناسنامم خالیه. پس فعلا بای.

رامو کج کردم به سمت خونه. دو قدم نرفته بودم که ماشینش جلو پام ترمز کرد واز ماشین پرید پایین. چشماش پر خون بود وهمینم منو ترسوند .درو برام باز کرد و باعصبانیت گفت بپر بالا.ولی من لج باز تر از اون بودم. سر جام وایستادم.اومد قشنگ رو به روم وایستاد وبه چشمام نگاه کرد. چه جالب چشماش طوسی. بابا خوشگل! ولی با همون چشما می گفت یا میری بالا یه سرتو میذارم لب جوب بیخ تا بیخ میبرم. یه دفعه نظرم عوض شد و نشستم تو ماشین. درو محکم کوبوند وخودشم سوار شد. سریع کمربندمو بستم ایت الکرسی خوندم. وقتی ماشین شروع به حرکت کرد انگار سوار سورتمه بودم. خدا خدا میکردم که به کسی نخوره . سرعتش اونقدر زیاد بود که باد از سر درد بر خورد با بدنه ماشین ناله میکشید. یک ان یه لایی کشید که الان گفتم فاتحه! ولی به طرز معجزه اسایی نجات پیدا کردیم. جیغ زدم:

لعنتی یواش برو! 

ولی اثری نکرد. ناخود اگاه دستمو گذاشتم رو مچ دستش وفشارش دادم.

– یـــــــواش!

یکدفعه سرعتشو کم کرد.منم دستمو کشیدم .

– بزن کنار! 

کاری نکرد. اونقدر عصبانی بودم که جیغ کشیدم:

بزن کنار! 

ولی هیچ کاری نکرد. در طرف خودم یکم باز کردم.

– میزنی کنار یا بپرم. 

سریع کشید کنار. اگه تو دیوونه ای، من از تو صد مرتبه بد ترم! پریدم پایین ولبه ی جوب خم شدم.گفتم الان که دل وروده بیاد بالا. 

 

 

پیشنهاد می شود

 رمان شهر سنگی | نرگس میرعارفین(نورا)

رمان زان دَم که دیدمت | میم_سین 

دانلود رمان نانحس

دانلود رمان ویروس مجهول

منتشر شده توسط :REZA_M در 270 روز پیش

بازدید :5797 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. دختر مجهول گفت:

    سلام دوست عزیز موضوع رمان شما درست بود که تکراریه ولی اگر بت استفاده از قوه ی تخیلت می تونستی رمانت رثو جذاب تر کنی و همین طور باید توصیف بیشتری داشته باشی

  2. Hasti گفت:

    وای چقدر ایراااد داشت.اولا مگه چقد پول بدهکار بودن که دخترشونو تقدیم کردن.دومااا مگه باباهه نمیخواست پسرشو ادم کنه چرا پس اونجوری کرد دوباره سووما پسری که پورشه ریرپااااشه و بی ام و لنگ بیست میلیونه که دختره جووور کنه.اینارو بذاااریم کنار داداشه چجوری یهو پیداش شددد مگه همکار نبودن پس تاحالا کجابوده بعدشم چرا بدهیرو داداشه قبول نکرده بده….وای خیلی هره بود داداشه فقط نقش مسکن داشت…