دانلود رمان اسطوره

 

دانلود رمان اسطوره

 

خلاصه:

دانلود رمان اسطوره زیر باران…زیر شلاق های بی امان بهاره اش…ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ وسرنشین های از دنیا بی خبرشان…! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خردشوم…بیش از این له شوم…بیش از این خراب شوم …!صدای بوق ماشینها مثل سوهان…یا نه مثل تیغ !….یا نه از آن بدتر…مثل یک شمیشیر

پیشنهاد می شود

دانلود رمان مردی حکم می دهد

پزهرآلود…! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم
کجاست…تکیه دادم…! آب از فرق سرم راه می گرفت…از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر
چانه ام راهش را باز می کرد…! از آن به بعدش را…نمی دانم به کجا می رفت …!
همهمه اوج گرفت…دهانم گس شد…عدسی چشمانم سوخت…گلویم آتش گرفت…خشکی گردنم
بیشتر شد…اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد…سیاه بود دیگر…نبود؟خواستم تحمل

کنم…خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود…

خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک
شود…اما نتوانستم…درش که باز شد تاب نیاوردم….

کامل چرخیدم…پشت سرم را به همان تکیه
گاه کذایی چسباندم….لرزش فکم را حس می کردم…حالا…

یا از گریه و بغض…و یا از خیسی
لباسها و سرمای فروردین ماه…!دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم…چشم بستم روی همه زشتیهای
این دنیا…روی این دنیا …!
پایان خط…خط پایان….همانکه می گویند آخر زندگی ست…همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی
خواهد باورش کند…همان سوت دقیقه نود…اینجاست…! همینجا…درست همین جایی که من
ایستاده ام…! می دانی چرا؟ چون امروز اسطوره مُرد…!!! اسطوره من…مَرد من…مُرد! تبسم
نیشگون آهسته ای از دستم گرفت و گفت: -یه جوری حرف می زنی انگار من شرایطت رو نمی
دونم.خب با این وضعیت اونی که به این کار احتیاج داره تویی…نه من!تعارف که باهات
ندارم….بالاخره یه کاری هم واسه من پیدا میشه. سرم

 

پیشنهاد می شود

رمان قاتل سفارشی | ROSHABANOO کاربر انجمن یک رمان

رمان های پربازدید