دانلود رمان افسونگری از جنس غم

 

568 2 - دانلود رمان افسونگری از جنس غم

خلاصه:

دانلود رمان افسونگری از جنس غم تا اسم امیرحسین اومد تمام تنم یخ کرد!هیچوقت دل خوشی ازش نداشتم.آدم عصبی بود و برای اینکه حرفشو به کرسی بنشونه زمین و زمانو بهم میریخت. یادمه بچه که بودیم یه دفعه داشتیم باهم تو حیاط خونه عمه بازی میکردیم؛ پسر همسایشونم با ما بود که اسمش مرتضی بود.مرتضی از سر بچگی با من مهربون بود و زود با من صمیمی شد.یادمه وقتی یه پروانه گرفت و با

 

پیشنهاد می شود

دانلود رمان اسارت نگاه

کلی ذوق و شوق اومد بهم نشونش داد امیرحسین با یه آجر

چنان تو سرش زد که بنده خدا سرش شکست و با کلی داد و

فریاد بردنش بیمارستان.از همون موقع بود که از امیرحسین بدم

اومد و یه ترسی ازش تو دلم نشست. بعد از اون قضیه من از

ترس اینکه با آجر سر منم بشکنه هیچوقت باهاش بازی نکردم

و وقتی هم که بزرگتر شدیم زیاد باهم صمیمی نبودیم.نمیدونم

حالا چرا میخواست بیاد خاستگاری من؟من که هیچوقت روی

خوش بهش نشون نمیدادم.شاید امیرحسین از بچگی به من

علاقه داشته؛حالا که فکر میکنم میبینم شاید برای همینم سر

مرتضی رو با آجر شکسته!درهرصورت دیوونست!مهاله زنش بشم.
بابام که تا حالا ساکت نشسته بود گفت:آره بابا؛برو حاضر شو الان دیگه میرسن.
من با اعتراض گفتم:کی اجازه داده بیان؟من که مخالفم.شمام

خودتون جوابشونو بدید.من بیرون نمیام.دانلود رمان افسونگری از جنس غم
داداش امین که حسابی خوشحال شده بود خواست یه چیزی بگه که بابا بلافاصله گفت:
-مخالفت تو دلیلی نداره؛ امیرحسین پسر خواهرمه خوب میشناسیمش

آدم زرنگیه؛ تو دبی یه شرکت تبلیغاتی داره وضع مالیش خوبه؛ ظاهرشم

که ایرادی نداره.هر دختری آرزو داره همچین شوهری داشته باشه.
من-از کی تا حالا دخترا آرزوی شوهر دیوونه میکنن؟!دانلود رمان افسونگری از جنس غم
امین بلند خندید که بابام چپ چپ نگاش کرد و گفت:یعنی چی

پیشنهاد می شود

رمان روزگاری در مستعمره | Mahsa.s.x کاربر انجمن یک‌ رمان

دانلود رمان