دانلود رمان انتقام ⭐️

مهسا و مهتاب دو خواهر که در کنار خانواده اش زندگی می کردند؛ مهسا دختر بزرگ خانواده با یک اشتباه کوچک به قتل می رسد و این از دید خواهرش مهتاب پنهان نمی ماند مهتاب که می داند قاتل کی هست به دنبال انتقام میرود تا اینکه با میلاد روبه رو می شود و زندگی مهتاب به طور کل تغییر پیدا می کنند و با حقایق رو به رو می شود….

دوباره بوی خاطرات گذشته مشامم را قلقلک داد و مرا به دوباره گشودن دفتر خاطرات گذشته ناچار کرد. با زدن اولین ورق، همه ی زندگی گذشته ام مثل نوار فیلم در مقابل چشم هایم ظاهر شد و من به خوبی می دانستم که با گذشت آن روزها چقدر درد می کشیدم و تلاش می کردم به بی گناهی کسی که او را بیشتراز خودم دوست داشتم و مثل چشم هایم به او اعتماد کرده بودم. چقدر جنگیدم تا به اینجایی که هستم برسم اما به خوبی فهمیدم اراده ی و خواسته ی انسان دست خود اوست و کسی در این دنیا نمیتواند به اجبار کاری را انجام دهد که به آن میل و علاقه ی ندارد. من جنگیدم برای عزیزترین کس زندگی،

برای کسی که شب تا صبح سرم را در آغوش می گرفت و مرا با حرف های آرامبخش وشیرینش تسلا می داد. کسی که اسم خواهر ورد زبانش بود، اما بعد از فهمیدن کل ماجرا فهمیدم که از او یک خواهری ساخته بودم که در زندگی من نقش چندان خوبی نداشت و حضورش از همان روز اول نیز اشتباه بود.

حالا برگه ی اول را ورق زدم تا باز بخوانم و به خودم ثابت کنم که او هیچوقت آدم دوست داشتنی و مهربانی که من فکر می کردم، نبود.

 

دانلود رمان انتقام

 

دانلود رمان انتقام

 

 

نزدیک درخانه بودم که گوشی همراهم به صدا در آمد از کیفم بیرون آوردم وبا دیدن اسم مادر بر روی صحفه‌ی گوشی،لبخندی به لب نشاندم. مثل همیشه وقتی نزدیک خانه هستم زنگ می زند، جواب ندادم وبه جایش آیفون رافشار دادم باباز شدن درگوشی همراهم راداخل کیفم انداختم وواردخانه شدم کفش هایم راهمان جابیرون در گذاشتم که مادر به سمت من آمد وگفت:

-خسته نباشی عزیزم

لبخندی زدم وهمان طور که گونه ی مادر را بوسیدم گفتم:

-ممنون مامانی

کنارش نشستم دستم رابا مهربانی فشرد و گفت:

-امروزکار چطور بود خوب بود؟

-مثل همیشه عالی امامگه بهار میزاره اون روزبه خیر بگذره!

اخم کرد وگفت:

-بازچیکار کرده؟

کلافه پوفی کشیدم وگفتم:

-الکی به همه چیزمن گیر میده سریع یه کار اشتباه میکنم میزاره کف دست رئیس

اخم های مادر پررنگ‌تر شد وگفت:

-بیجا کرده حق نداره توکارای دخترمن دخالت کنه!

لبخندی زدم وگفتم:

-حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید من دو سال هست تو این شرکت کار میکنم و اخلاق بهار دستم اومده دیگه برام عادی شده

از جایم برخاستم که مادر نفسی کشید و گفت:

-چی بگم دخترم فقط برای بارهزارم میگم مراقب خودت باش وقتی پاتو از این خونه میزاری بیرون و تا برگردی دل من مثل سیر و سرکه میجوشه

لبخندی زدم و گفتم:

 

 

توصیه های ما با شما:

رمان مرزهای بی‌قانون | marzieh-h

رمان لگام گسیخته | شقایق سیدعلی

رمان رویای دخترونه، دنیای پسرونه | reyhaneh_eisaei

دانلود رمان انتقام به ارزش خون

دانلود رمان انتقام آبی

رمان پریشانی ماه

منتشر شده توسط :REZA_M در 86 روز پیش

بازدید :4326 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. سمیرا گفت:

    سلام خسته نباشید نویسنده عزیز. رمانتون در کل خوب بود اما یه سری اشتباهات داشت که باید بهش دقت میکردین مگه شهر هرته یه دختر تفنگ داشته باشه یا بابای مهتاب که قبلاً عکس مهسا و امین رو دیده بود چطور وقتی اونو دیده نشناخته از همه مهم تر میلاد گفت وقتی ده سالش بوده پدر و مادرش کشته شده اون هم امین و علی کشتنش علی که اون موقع باید همسن میلاد باشه چطور ممکنه لطفاً بعد نوشتن یک بار خودتون بخونید داستان رو ممنون