دانلود رمان این حقم نیست

 

دانلود رمان این حقم نیست

 

خلاصه:

دانلود رمان این حقم نیست رمانی عاشقانه و مذهبی که دختر رمان ما واسه دلش به عقایدی پایبند میشه پشت پنجره رفته بودم، هوا بارانی بود، بارانی که عاشقش بودم. چند دقیقه ای بود که داشتم به باران نگاه میکردم که تند تند و پر شتاب روی زمین می ریخت.

رمان جذاب دیگر ما:

به یاد قبل تر ها افتادم، سال های نزدیکی که به اندازه

یک عمر از آن گذشته بود، پر از خاطرات تلخ و شیرین،

پر از اتفاق های گوناگون، پر از تجربه.

دلم هوای آن روزها را کرده بود، که بی دغدغه زیر باران می رفتم،

چند دقیقه زیرش خیس می شدم.

 انرژی بخش بود و نشاط آور!

 حالم را خوب می کرد، ولی مجبور می شدم

با تشر مامان و حاج بابا به اتاق بازگردم. دلم خیلی هوای آن روزها را کرده.

 به خیابان نگاه می کنم!

 عابران پیاده تند و سریع از خیابان می گذشتند

تا خودشان را به سرپناه برسانند، دلم می خواست

من به جای آنان بودم و ساعت ها زیر باران می ماندم،

اما یاد حرف بزرگتر ها می افتم که دختر باید سنگین باشد.

یعنی چه که زیر باران می چرخی؟؟ شرم نمی کنی؟ قباحت داره دخترجان!!!

من دخترکی سرخوش بودم، ۱۸ ساله و شاد و خوشحال

در یک خانواده صمیمی و مهربان.

 در خانه اجازه داشتم تا حدودی از این بارش های زیبا لذت ببرم

ولی اکنون…. آه…. حالا به جای من کودکانم از این باران لذت می برند

و زیر آن بازی می کنند.

 رمان این حقم نیست

دارم به خیابان نگاه می کنم و خاطرات یادم می افتد،

یاد آن روزی که از دانشگاه بر می گشتم و باران تند می بارید

و من عاشقش بودم و حاضر بودم مدت طولانی پیاده راه برم

تا از این انرژی جان فزا بهره گیرم.

لذت می بردم و حواسم به اطرافم نبود. از دانشگاه بیرون آمدم

تا به اتوب..و..س برسم. ماشینی کنارم بوق زد، محل ندادم.

دوباره بوق زد. اعصابم را به هم ریخت از بس سریش بود،

آمدم که جوابش را بدهم، به سمتش برگشتم، تا دهانم را باز کردم، مات شدم،

فکرش را هم نمی کردم، مرد محبوب من آمده بود.

بعد از ۳ هفته دوری. دلم هوایش را کرده بود. دلم می خواست در آغوشش جای بگیرم و دلتنگی هایم را جبران کنم،

به سمت ماشین رفتم ولی یادم افتاد خیسم،

دستم به دستگیره نرسیده به عقب کشیدم، لبخندش بیشتر شد.

شیشه را پایین داد و با آن صدای بم و خواستنی و مردانه اش گفت:

خانم خانما بدو بیا، میدونستم از بارون نمی گذری،

پلاستیک آوردم تو ماشین، بعدشم لباسات خیسه

و به تنت چسبیده، دوست داری تو خیابون اینجوری راه بری؟

سریع روی صندلی را پوشاند تا من بشینم.

 

در حال تایپ در انجمن

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان قاتل سفارشی | ROSHABANOO

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید