دانلود رمان بازنشسته

 

34 - دانلود رمان بازنشسته

 

 

قسمتی از رمان بازنشسته :

وقتی از خواب بیدار شدم روی تختم بودم … بدنم کوفته بود طبق معمول همیشه !!! گاهی اوقات این شوک تنفسی باعث استیصال میشد که منو تا مرز جنون میبرد …

یه کم تو همون وضعیت دست و پام رو تکون دادم تا از وضعیت سستی در بیام … یعنی چند وقته خوابیدم ؟؟؟ نزدیکای غروب بود … اگه اذان گفته باشن یعنی حدودای یه ساعته خوابم ؟؟؟ همش پنج دقیقه هم نشد !!!

وقتی از خواب بیدار شدم روی تختم بودم … بدنم کوفته بود طبق معمول همیشه !!! گاهی اوقات این شوک تنفسی باعث استیصال میشد که منو تا مرز جنون میبرد …

یه کم تو همون وضعیت دست و پام رو تکون دادم تا از وضعیت سستی در بیام … یعنی چند وقته خوابیدم ؟؟؟ نزدیکای غروب بود … اگه اذان گفته باشن یعنی حدودای یه ساعته خوابم ؟؟؟ همش پنج دقیقه هم نشد !!!

به خودم نگاه کردم … مثل دسته گل شدم !!! موهام رو بافته بود

و با همون لباس ها گذاشته بودتم رو تخت !!! میدونستم که چقدر

بدش میاد با لباس کثیف بری تو تخت اما طفلک بهم دست نزده بود

!!! خداییش مَرده !!! من اگه خدایی نکرده جنس مذکر بودم و یه همچین

شرایطی داشتم تا حالا یه کاری دست خودم و یه بنده خدا داده بودم !!

شایدم چندتا بنده خدا !!!!!!!!!!!!! باید خودم رو درست میکردم … این عادت گربه خواب بودنم دیگه داشت زیادی ابراز

وجود میکرد !!! هرجایی گیر میاوردم میخوابیدم … شوی طفلکیمان هم هربار مارا بغل میکرد میبرد تو رختخواب !!! این همه بغلم کرد … یه بارشو هم در هوشیاری کامل نبودم ببینم آغوشش چجوریاست ؟؟؟!!! باید خوب باشه هاااا … یه نقشه اساسی میطلبه !!! تو آدم نمیشی مانا !!! مگه چیه خوب ؟؟؟ یه کوچولو !!! محض کنجکاوی !!! توچت شده مانا ؟؟ قول خودتو یادت رفته؟به خودت چی قول داده بودی؟؟ به بابات چی گفتی؟؟؟ قرار نبود دختر خوب بابا باشی ؟؟؟

 

پیشنهاد می شود

رمان ماه نوشت | *AFSOON* کاربر انجمن یک رمان

دانلود رمان