دانلود رمان بازی با عشق

 

bgze baasheg - دانلود رمان بازی با عشق

 

 

خلاصه:

دانلود رمان بازی با عشق دو برادر عاشق دختری به نام نیلوفر میشن ولی داداش دومی هم بخاطر مشکلاتی که داشته عشقشو پنهان میکنه ولی نیلوفر از این موضوع با خبر میشه که بعدها مشکلات بیشتری به وجود میاد. و نیلوفر مجبور میشه با کسی ازدواج کنه که هیچ علاقه ای نسبت بهش نداره.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان مرد ماورائی 

دانلود رمان عشق دردناک

دانلود رمان طلسم چاه (جلد دوم همخانه ارواح) 

سرم درد میکرد از اینکه اینقدر سرم تو کتاب بود خسته شده بودم

مامان:دخترم نمیخوای بیای ناهار بخوری؟

من:نه مامان سیرم

مامان:ولی اینجوری نمیشه که تو بیشتر وقتاتو میزاری روی درس اخه این چشمای خوشکلتو از دست میدی

من:مامان چهارتا امتحان بیشتر نمونده تا خلاص بشم.

مامان:باشه دخترم هر جور راحتی.

 و از هم طلاق گرفتن،مامان حالش بدتر شد

ساعت ده صبح شد باید میرفتم کلاس

دانلود رمان بازی با عشق

رفتم سراغ کمدم یه مانتوی فیروزه ای برداشتم که خیلی ساده بود و یقه هفتی میخورد و یه شلوار سفید پام کردم

از اتاق اومدم بیرون مامان جلوی تلویزیون داشت فیلم مورد علاقش میدید منو که دید لبخندی زد و گفت:داری میری؟

من:اره

مامان:به سلامت گلم.

یه لبخند ملیحی زدم و از خونه زدم بیرون تا دانشگاه یک ساعت تو راه بودم.

مثل همیشه دیر به کلاس رسیدم سریع خودمو به کلاس رسوندم با باز کردن در کل بچها و خود استاد بهم خیره شدن،استاد اخمی کرد و گفت:نیلوفر بازم دیر اومدی؟

من:ببخشید استاد

استاد:اون جلسه هم دیر اومدی این دو بار

سرمو انداختم پایین و گفتم:

واقعا ببخشید دیگه تکرار نمیشه.

استاد:امیدوارم،چون ده دقیقه از کلاس رفته،حالا برو بشین لااقل بقیه ی درسو گوش کن

همینجور که سرم پایین بود به صندلی نزدیک شدم که کنار مهدی بود.

یه نگاهی بهم کرد و گفت:

خانم بازم که دیر اومدی؟

من:چیکار کنم خونمون تا اینجا یکم دوره

مهدی:مهم نیست حالا درس و گوش کن بعد از کلاس وایسا میخوام باهات صحبت کنم

لبخندی زدم و دفتر باز کردم و به حرفای استاد همینجور گوش میکردم.

بعد از یک ساعت از کلاس رفتیم بیرون

دانلود رمان عاشقانه  بازی با عشق

تو افکارهای خودم غرق بودم که مهدی دستمو گرفت و گفت:بیا اینجا بشینیم میخوام باهات حرف بزنم.

من:چیزی شده مهدی؟

مهدی:فکر کنم با حرفی که میخوام بهت بزنم خیلی خوشحال میشی

من:خوب حالا چی میخوای بگی؟

مهدی نشست روی صندلی و بهم یه نگاهی کرد و گفت:بشین.

منم روی صندلی روبروی مهدی نشستم

مهدی:نیلوفر میخوام یک چیز بگم ولی بهم قول بده بعد از این ناراحت ازم نشی

من:نه مهدی،حالا بگو چی شده؟

مهدی:میدونی نیلوفر من واقعا عاشقتم از صمیم قلب و خوب چهارتا امتحان بیشتر نموده که ما اونا رو بدیم دیگه خلاص میشیم، الان چهار ماه با هم دوستیم و دیگه همدیگر و خوب میشناسیم میخواستم بعد از امتحان با خانوادم بیایم برای خواستگاریت.

من:خوب مامان و بابات چی گفتن؟

مهدی:گفتن یه شب شام باید دختر و ببینیم اگه دیدیم دختر خوبیه ازش خواستگاری میکنیم.

من:واقعا؟!!!خیلی خوبه که

مهدی:من فکر کردم حالا ناراحت میشی چون آخه هیچوقت درباره ی ازدواج حرف نمیزدیم و هر وقت حرف میزدیم موضوع رو عوض میکردی.

من:نه بابا بر عکس خیلیم خوشحال شدم

مهدی:حالا چیکار میکنی قبول میکنی؟

من:معلومه که قبول میکنم

مهدی:بعد از امتحان آخریمون که دادیم شبش با خانوادم میایم خونتون که باهم حرف بزنیم و مامان بابا هم با تو آشنا بشن

پیشنهاد می شود

رمان نبرد جاودانگی | Tannaz

رمان مهرگان (جلد دوم خاتمه بهار) | الیف شریفی

رمان کاش نبودم | مهلا جعفری

دانلود رمان