دانلود رمان بچرخ تا بچرخیم ⭐️

خلاصه:
داستان از این قراره که مریسا، دختری شیطون و بازیگوش با دوستاش وارد شرکت سارته میشه. دوتا دوست خل و چل هم داره که خیلی با هم رفیقن.

از اون‌ور هم نویان و داداشاش، با داداشای مریسا با هم دوست هستند، و می‌خوان دخترا رو آزار بدن. ولی ماهان و ماکان که نمیدونن مریسا همون آبجی کوچولوشونه و وقتی می‌فهمن که مریسا تو دردسر می‌افتد. 

 

مقدمه
من آب و آتشم، با من بازی نکن!
می گویند از باد باران، از بازی جنگ،
من همبازی خوبی نیستم.
سرم که بشکند؛ میدان بازی را خالی میکنم.
تو عاشق رمز و راز و روباه بازی،
من عاشق رمز گشایی‌ام.
بشناسمت؛ ترش می‌شوم که نتوانی با صد من عسل مرا هم بخوری!
من بدم،
بدِ بَد
کاری می‌کنم شوره بزنی؛ ترک برداری و بعد در بخار خودت حل شوی.
حالا خودت می‌دانی، اگر می‌خواهی بچرخ تا بچرخیم.

 

قسمتی از رمان :

اَ بابا جونم! این چه شرکتی هست؛ فکر کنم رئیس شرکت پیر و خرفت باشه؛ چون معمولا رئیس‌های این شرکت‌ها، پیرن، خرفتن یا نق نقو هستن. والا! با لیدی و فاطی وارد شرکت شدیم.

دوباره دهنم کف که چه عرض کنم تاید داد بیرون؛ بس که خوشگل و جیگر بود. من که دلم نمی‌اومد توش قدم بردارم چه برسه به کار کردن. برگشتم سمت اونا.

با دستام یک پس گردنی مشتی نثارشون کردم که به خودشون اومدن و یه جیغ فرا بنفش رو رد کردن و رسیدن به آبی. وقتی جیغ‌شون تموم شد، گذاشتن دنبالم و منم فرار رو به قرار ترجیح دادم و الفرار.

حالا من بدو و اونا بدو از پله‌ها بالا رفتم؛ رسیدم به طبقه آخر که یک فضای باز داشت. چنان می‌دویدم انگار مدال و جام قهرمانی می‌دادن. به یکی برخورد کردم ولی همچنان می‌دویدم.

برگشتم و دیدم با فاصله دو متر از من میدون و منم غافل از جلو یه دفعه پام به اون یکی گیر کرد و خواستم بی‌افتم که دست‌هایی قدرتمند دورم پیچید و مانع شد.

منم اسکول و جوگیرچشم‌هام رو محکم به هم فشار می‌دادم و جیغ می‌کشیدم. یه دفعه به خودم اومدم و یکی از چشم‌هام رو باز کردم و دیدم یه پسره با بهت و تعجب داره نگاهم می‌کنه. 

 

دانلود رمان بچرخ تا بچرخیم

دانلود رمان بچرخ تا بچرخیم

 

لیدی
اِی خدا ازت نگذره مِری، ببین چه بلایی سرم آوردی؟

اینم از سرم، وای خدا سرم داره می‌ترکه.

از فکر و خیال اومدم بیرون.

به دور و برم یه نگاه انداختم دیدم مریسا، داره با یکی از اون پسرا دعوا میکنه.

اگه دست به کار نشم باید پسره رو با برانکارد جمعش کنند.

اوه اوه مِری خشمگین می‌شود پرندگان خشمگین.

یه دفعه پریدم وسط مِری و اون پسره دیدم مِری چشم‌هاش کاسه خونه.

وایی خدا به داد همه برسه، الانه که زلزله هشت ریشتری بیاد.

بی‌توجه به اونا، دست مریسا رو گرفتم و به سمت گوشه‌ترین جای ممکن بردمش.

از توی کیفم بطریِ آب رو در آوردم و به سمتش گرفتم لاجرعه خورد.

یکم از عصبانیتش کم شده بود و چشماش دیگه اون قرمزی اول رو نداشت و آروم‌تر شده بود.

شروع به حرف زدن کردم:
– چیشده مریسا؟
با یه نفس کشیدن گفت:
– هیچی بابا.
منم با حرص گفتم:
– آره منم گوشام مخملیه؟
دستش رو زیر چونش گذاشت، و با حالت فکر گفت:
– شاید هست، شاید نه حتما!
یه جیغی کشیدم، که یکی از هاشی ناروهای معروف خودشو زد که با کله رفتم تو زمین؛ و ملاج بنده متلاشی شد.

اومدم یه جیغ دیگه بزنم که گفت:
– جیغ بزنی به ولا بدترش رو میزنم.
با خباثت گفتم:
– باشه، فقط کمکم کن بلند شم.

 

 

رمان های عاشقانه پرطرفدار:

 رمان دیلا | NEGIN

رمان رآسیزم (بانوی شب) | نسترن بانو

رمان هور | I.YãSi

 رمان بند ِ گیسو | roro nei30 و ف.سین

منتشر شده توسط :PARISA در 233 روز پیش

بازدید :12473 نمایش

برچسب ها : , , , , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. سارا گفت:

    سلام عزیزم رمانت عالی بود ، لطفا ادامشو زود تر بزار تو این سایت ممنون گلم ،امیدوارم زود تر جلد دوم رمان بچرخ تا بچرخیم و بزاری تا بخونم