دانلود رمان تا چه پیش آید

 

دانلود رمان تا چه پیش آید

 

 

خلاصه:

دانلود رمان تا چه پیش آید به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد،آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریان اند! به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم زندگی نام نکویی است که خارش کردیم

پیشنهاد میشود

دانلود رمان گل های مریم

دانلود رمان پلاک پنهان

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی

 

زندگی نیست به جز نم نم باران بهار

زندگی نیست به جز دیدن یار

زندگی نیست به جز “عشق”

به جز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی

زندگی کرده بسی

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد

دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟…

“سهراب سپهری”

فصل اول

علیرام

دست به سینه شدم و تکیه مو به صندلی دادم. ابرومو بالا انداختم.

-من چیزی نمیخورم!

سیا به مهبد که منتظر نگاهش میکرد گفت:

-واسه خودت هرچی گرفتی واسه منم بگیر!

مهبد به سمت بوفه رفت. سرمو چرخوندم و اطراف محوطه دانشگاه رو با دقت نگاه کردم.

-دنبال کی میگردی؟؟

بدون این که نگاهی به سیا بندازم سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم.

خارج شدن یه جمله اشتباه از دهن من مساوی بود تا دو ماه سوژه شدن!!

-هیشکی! چه قدر خلوته امروز!

به سیا نگاه کردم که با ابروی بالا رفته و با شیطنت نگاهم میکرد. اخمی کردم و با پا ضربه محکمی به ساق پاش زدم.

داد سیا که بلند شد مهبد با یه سینی پلاستیکی نارنجی رنگ که

روش دو تا قهوه و یه چایی و دو تا کیک بود،نزدیک شد و کنارمون نشست.

– چرا عین دخترا جیغ میزنی؟؟

دانلود رمان تا چه پیش آید

با حرف مهبد از خنده ترکیدم! سیا شدیدا از اینکه شباهتی به دخترا داشته باشه

متنفر بود و منو مهبد از این موضوع سو استفاده میکردیم. یادمه گفته بود

مادرش بچه دختر میخواسته و سیا به دنیا اومده..شاید ربط به تربیت مادرش داشت

که خیلی لطیف بارش آورده بود شاید هم دلیل دیگه داشت ولی سیا فوق العاده حساس بود

و البته به موقع اش هم از هر دوی ما هم مرد تر بود.

سیا با اخم روشو از ما گرفت و زیر لب به من فحش داد. خندم اوج گرفت

که با چشم غره مهبد سعی کردم مهارش کنم. مهبد کیک شکلاتی و یکی از قهوه رو جلوی سیا گذاشت

و با لحن دخترانه ای گفت: -سیاااا چرا بغ کردی هانی؟؟

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم با صدای بلند قهقهه زدم تا حدی که چشمام پر اشک شد.

معلوم بود ک خود سیا هم خنده شو نگه داشته،

با دیدن حالت چهره سیا بیشتر از قبل خندم گرفت و بین خنده هام به زور گفتم:

-راحت باش بابا!

با حرف من سیا هم با تمسخر خندید و گفت:

-هه هه نمکدون! آدم دو تا رفیق مثل شما داشته باشه دشمن میخواد چیکار؟؟!

مهبد ضربه آرومی به شونم زد و لیوان چایی که توی دوتا لیوان یه بار مصرف بود رو جلوم گذاشت.

-شوخی میکنیم باهات خره!! چه زودم قهر میکنه عین…

سیا با حرص گفت:

-به جان خودت اگه یه بار دیگه تکرارش کنی پا میشم میرماااا!!

مهبد با خنده و تاسف سری تکون داد و گفت:

-وقتی میگم خری بگو چشم!!

سیا با اخم گفت:

-عه!

مهبد تکه ی بزرگی از کیک رو تو دهنش گذاشت و شونه هاشو بالا انداخت.

 

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

شاید مورد پسندت باشه