دانلود رمان ترس از مه

 

دانلود رمان ترس از مه

 

خلاصه:

دانلود رمان ترس از مه من قول میدم که فراموشت کنم اما قول نمی دم زیر قولم نزنم. سرگردانم سرگردان! همانند بچه آهوی بی دفاع که در جنگلی مه آلود، در پی مادر اش است و شکارچیان در فکر صید کردنش. دو پای کوچک دارم و قلبی بزرگ که می تپد برای تو و کل معادلات زمین و زمان رو ویران می‌کند.

پیشنهاد میشود

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان ازدواج صوری

دانلود رمان ولهان

آنقدر بزرگ هست که هنوز هم، عشقت را درون صندقچه ای از جنس لطافت در اتاقکی کاهگلی، همراه خاطرات، پنهان کردم، که مبادا طعمه راهزنان شود.

به عشقی که از اولین نگاه، به چشم هایت پیدا کردم قسم…

به ذره ذره خونی که ریختم  رونفهمیدم، به دلی که ازآن عزیزترین کس زندگیم بود قسم، پشیمانم.

خودخواه بودم که برای نجات از شکارچی، خود هم صیاد شدم.

خودخواه بودم وقتی تو بره آهو بودی، من شکارچی شدم.

دانلود رمان ترس از مه

خواستم فراموشت کنم بین انبوهی از فکر خیال مجهول، خودم را هم گم کردم.

خواستم خودم را بسازم ویرانه ای در بیابان شدم.

خواستم تنها باشم، دیدم توبه گرگ مرگ است.

نگاهم کن؛ بال هایم را نگاه کن، ببین چه گونه شکست؟

نگاهم کن؛ خونی که از چشم هایم می‌چکد را می‌بینی؟

نگاهم کن که چگونه ترس از مه، سببِ گم شدنم در این جنگل تاریک و سیاه شد؟

من می‌گویم برو اما تو گوش نکن!

نرو نذار بیشتر این خورد شَوَم.

دانلود رمان ترس از مه

نرو نذار تو این جنگل مه گرفته گم شوم.

به پاکی آب، به طراوت آسمان، به گرمی خورشید به شیرینی خون داخل رگ قسم، عشقم دوستت دارم.

 دانلود رمان ترس از مه

دستی به کت و شلوار مارک دارش کشید،

عجیب در این لباس ها جذاب تر به نظرمی اومد.

خسته از انتظار برای برادرش که از راه برسه،

سوئیچ ماشین رو تاب داد و به سمت ماشینش که گوشه ترین

نقطه حیاط پارک شده بود رفت.

حیاط به این بزرگی و عظمت، همیشه زیر درخت های گرد

و و خرمالوجای پارک ماشینش بود. سرش رو کمی

به سمت درخت های بلند کنار دیوار که به خاطر تابش نور

خورشید کمی می درخشیدن چرخوند و همزمان

که در ماشینش روباز کرد، در ویلا هم بازشد.

نگاهش ناخواسته از درخت های زیبایی که واقعا از دیدنشون لذت می برد

به سمت ماشین پدرش رفت.

دانلود رمان ترس از مه

با دیدن مهمان ناخونده ای که چند وقتیِ حسابی

به مزاجش ناخوش اومدِ، اخمی کرد.

دست هاش کمی روی دستگیره ماشینش سفت تر شد

و چند لحظه چشم هاش رو بست،

با نفس عمیقی که همراه با رایحه شیرین گل ها وارد ریه اش می شود زیر لب زمزمه وار گفت:

_لعنت بهت.

اصلا حوصله بحث نداشت، فرار رو به قرار ترجیح داد

قبل از این که پدرش متوجه حضورش بشه اما، انگار امروز کلا شانس نداشت.

قبل از این که بتونه سوار ماشینش بشه، حمید دست

در دست معشوقه جوون و زیباش به سمتش اومدن.

دانلود رمان ترس از مه

از کی این قدر متنفرشده بود از پدری که تمام ارثش رو براش گذاشته؟

پدری که تنها نیاز بچه هاش رو تو پول می دید؟

پوف کلافه ای کشید با هرقدمی که اون دوتا

بهش نزدیک تر می شدن، یک نفس عمیق واسه آرامش

 

پیشنهاد می شود

رمان بهاران بی باران | roro nei30

رمان کآریزمآ | Senator

رمان هوایی هوایت زمینی | غزل نارویی

این مطلب را به اشتراک بگذارید