دانلود رمان تقدیر خورشید

 

دانلود رمان تقدیر خورشید

 

خلاصه:

دانلود رمان تقدیر خورشید این رمان در مورد سرگذشت دختری هست که از اون پنهان شده و زمانی که قصد ازدواج داشته به یک باره متوجه هویت اصلی خودش میشه رمانی عاشقانه و دلنشین بیست و پنج ساله و فارق التحصیل رشته ی کودکیاری بودم، البته بر خلاف خواهران عزیزم من در رشته ی مورد علاقه ی خودم مشغول به کار شدم

رمان های جذاب دیگر ما:

نه رشته ای که پدرم برام در نظرگرفته بود! درسته که از جانب دیگران

و به خصوص خواهر کوچکم که دانشجوی رشته ی معماری بود

مورد تمسخر قرار می گرفتم اما به هر حال رشته ی مورد علاقه م بود

و تقریباٌ هر سال در منزل خانواده ای به شغل پرستاری مشغول می شدم،

منظورم اینه که پس از مدتی به علل مختلف از کار برکنار می شدم.

که خوشبختانه خودم رو مقصر این اتفاق نمی دونستم چون دلایل خانواده ها برای این کارشون

چندان محکمه پسند نبود! 

پدر و مادر من صاحب چهاردختربودن. پدرم علاقه ی زیادی به فرزند پسر داشت،

چون از نظر ایشون تنها پسربود که می تونست

جانشین پدر در شرکت و کارخونه و همچنین دستیارش در سایر امور باشه.

البته پدر حق داشت اما نمی تونست با تقدیر بجنگه. 

گاهی اوقات با خودم فکر می کردم که پسر این خانواده چه ویژگی هایی می تونه

داشته باشه؟ شاید شبیه دختر اول خانواده- نیلوفر- کاملا جدی می شد. این سؤال همیشه

دانلود رمان تقدیر خورشید

در ذهنم وجود داشت که همسر نیلوفر چطور باهاش زندگی می کنه؟!

نیلوفر جراح مغز و اعصاب بود و تقریباٌ تمامی ساعات روز رو در بیمارستان سپری می کرد. 

من بارها نیلوفر رو با لباس  پزشکی در خواب می دیدم

که با حالتی عصبانی و در حالی که تیغ جراحی در دست داره

به سمت من میاد اما من پیش از اینکه به اهداف پلیدش برسه از خواب می پریدم! 

به آرومی در رو باز کردم و وارد خونه شدم، در خونه ی تریبلکس پدرم،

من، مادر و خواهر کوچیکم نسیم زندگی می کردیم؛ البته به همراه خدمتکاران محترم،

خانواده ای هفت- هشت نفره رو تشکیل می دادیم. 

خواهر دومم خاطره ازدواج کرده بود و مثل نیلوفر مستقل از ما زندگی می کرد. 

ظاهراٌ همه خوابیده بودن. پدر و مادرم همیشه زود می خوابیدن،

اما مطمئن بودم که نسیم داخل اتاقش بیداره. می خواستم از پله ها بالا برم

که با شنیدن صدای نسیم جاخوردم: سلام…چرا انقدر دیر اومدی؟ 

سرم رو چرخوندم و با دیدن نسیم گفتم: سلام! کارم طول کشید تو چرا اینجایی؟ 

– اومدم یه چیزی بخورم، گرسنه م شده بود! 

– من می رم بخوابم…توام سعی کن شبا زودتر بخوابی که مامان منو صبح ده بار نفرسته دمِ در اتاقت!! 

– نه دیگه یه کار ضروری دارم انجامش بدم می خوابم! 

 

پیشنهاد می شود

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان قاتل سفارشی | ROSHABANOO

این مطلب را به اشتراک بگذارید