دانلود رمان تلخ مثل قهوه

 

دانلود رمان تلخ مثل قهوه

 

خلاصه:

دانلود رمان تلخ مثل قهوه با نفرت بهش نگاهی انداختم و بی تفاوت از پله ها بالا رفتم. وارد اتاقم شدم و به یک باره آرامش به سراغم آمد با دیدن اتاقم.  کیفم را گوشه ای پرت کردم و از شدت گرما،سریع لباس هایم را عوض کردم.  به ساعت نگاهی انداختم و خودم را روی تخت پرت کردم. انگاری خستگی در تک تک سلول هایم به وجود آمده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم و با دستم شقیقه هایم را ماساژ دادم.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان گذشته ی خونین من

دانلود رمان از اجبار تا عشق 

دانلود رمان باران ماه مرداد ( سرآشپز زندگی من) 

در اتاقم زده شد و دوباره صدای نحس آن زن در گوشم پیچیده شد.

-ناهار حاضر عزیزم.

حتی صدایش هم آزارم می داد. به پتو چنگ زدم و پلک هایم را روی هم بیشتر فشار دادم.

انگاری نمی فهمید نمی خواهم صدایش را بشنوم.

-اول ناهارت رو بخور،بعدش بخواب.

عصبی سرم را از روی بالشت برداشتم و با نفرت گفتم:نمی خوام صدات رو بشنوم، برو بیرون.

-این چه طرز صحبت کردنه؟

به پتو بیشتر چنگ زدم و عصبی گفتم: فکر کردی الان برای من جای مادرم رو می گیری؟اما اشتباه فهمیدی تو برای من هیچ ارزشی نداری. چند وقت دیگه هم پدرم می فهمه تو چه ماری هستی.

با خشم نگاهم کرد و در را کوبید و رفت. چند نفس عمیق کشیدم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم.

دانلود رمان جدید تلخ مثل قهوه

با صدای صحبت کسی از خواب بیدار شدم.

-دخترم… عزیزم نمی خوای بیدار شی؟

آرام چشم هایم را باز کردم و به صورت ناراحت پدرم چشم دوختم.

-سلام… چیزی شده؟

-باید با هم حرف بزنیم.

وقتی این حرف را زد فهمیدم جریان چیست. حتما آن مار زیرک پشت سر من حرف زده.

-توی اتاق کارم هستم… منتظرتم.

کلافه از روی تخت بلند شدم و دست و صورتم را شستم و به سمت اتاق کار پدر رفتم.

چند ضربه به در زدم و با بفرماید پدر،وارد اتاق شدم. اشاره ای به صندلی رو به رویش کرد و گفت:بشین.

-موضوع چیه؟

دانلود رمان تلخ مثل قهوه

خودکار در دستش را روی میز گذاشت و به چشمانم نگاه کرد.

-ما مگه با هم در مورد مرجان صحبت نکردیم؟

اخم هایم را توی هم کشیدم و گفتم:بله حرف زده بودیم اما…

وسط حرفم پرید و گفت:ادامه نده. بزار صحبتم رو بکنم،بعدش حرف هات رو بزن.

-امروز که اومدم خونه،مرجان داشت گریه می کرد. گفت،یک سری حرف های بی ربط بهش زدی… درست؟

پوزخندی زدم و گفتم:باز هم نقشش رو خوب بازی کرد.

-یک بار دیگه این رفتارت تکرار بشه،تنبیه بدی برات در نظر می گیرم.

عصبی از روی صندلی بلند شدم و گفتم:هر کاری می خواید بکنید.

از اتاق بیرون آمدم و در را بهم کوبیدم.

خوش به حال ارسلان، که از این خانه رفته بود و مجبور نبود این اتفاقات را تحمل کند. وقتی اسمش آمد،تازه فهمیدم چقدر دلم برایش تنگ شده. یک هفته ای می شد که از این خانه رفته بود.

از وقتی این مار زیرک پایش را گذاشته داخلزندگیمان، ذهمه ی زندگیمان بهم ریخته.

پیشنهاد میشود

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO
رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

این مطلب را به اشتراک بگذارید