دانلود رمان تنهایی

 

دانلود رمان تنهایی

 

 

خلاصه:

دانلود رمان تنهایی درمورد دختریه که توی ۱۵ سالگیش توی یه تصادف مادر پدرشو از دست میده و سه سال از این ماجرا میگذره و الانم تویه مترو دست فروشی میکنه و از زندگی بیهدفش خسته میشه و تصمیم به مهاجرت میگیره از مترو پیاده شدم

رمان های دیگر ما:

و کوله مو جابجا کردمو راه افتادم سمت خونه دیگه واقعا از این زندگی خسته شم از تنهاییام از دردام از همه چی

حدودا بعد از یه ربع پیاده روی رسیدم دم در خونم خونه که چه عرض کنم یه اتاق تقریبا دوازده متریه 

وارد خونم شدم و طبق معمول رفتم یه چایی واس خودم گذاشتم و اومدم رو رخت خوابم که پهن بود دراز کشیدم

یهو تصادف وحشتناکی که کل زندگیم و بر باد داده بود اومد جلو چشام و یه قطه اشک

از گوشه چشمم جاری شد سه سال شد تقریبا یاد ابی افتادم که گذاشتم

جوش بیاد بلند شدم و چاییمو دم کردم ویه املت درس کردم و خوردم اخ که چقد گشنم بود 

دوباره برگشتم سمت رخت خوابم گوشیمو ور داشتم طبق معمول از این دختره ی خل سارا اس داشتم نوشته بود

(محیا وقت کردی یه زنگ بزن)

دختره ی خل خسیسی گًفتم و شمارشو گرفتم بهد از دوتا بوق برداشت

سارا :سلام  عجقم

-سلام خل چطوری خوبی

سارا:یه بار شد تو عین ادم حرف بزنی؟

-مدلمه

سارا:بگذریم رمان تنهایی

-گذشتیم

سارا:فردا میری بهشت زهرا

-خو اره من همیشه جمعه ها میرم خودت که مبینی سه ساله دارم میرم

سارا:باش چرا میزنی؟میری؟ اره

سارا:خب رفتی بزنگ بهم منم میام

-باش کاری باری

سارا:نه عزیزم قربانت فعلا بای بای

رمان تنهایی

گوشیو پرت کردم بغل بالشم و تو فکر فرو رفتم بعد از حدودا۱۰ دیقه چشام گرم شدو خوابم برد

صب بلند شدم و سریع یه تریپ مشکی زدمو از خونه زدم بیرون چون یکم گشنم بود

رفتم مغازه ویه بیسکویت خریدم و اومدم بیرون بیسکویتو باز کردمو در حال خوردن بودم یاد سارا افتادم زنگ زدم بهش

بعد از حدودا ۱۰ دیقه رسیدم دم مترو دیدم یه گوشه وایساده سرش تو گوشیه رمان تنهایی

 یه صداش زدم که بدو بدو عینهو این بچه کوچولو ها اومد بغلم کرد انگاری صد ساله ندیده منو

بعد از کلی خوش و بش سارا رفتیم و سوار مترو شدیم نشستیم روی صندلی ها

که سارا گفت:راسی خبر داری راه اروپا باز شده

-ینی چجوری؟ سارا:ینی فقط تا یونان و میری بقیشو سازمان ملل میبره جدی؟

سارا:اور هتواز کجا فهمیدی؟سارا:عموم اینا دارن میرن -اهان

رسیدیم بهشت زهرا از مترو پیاده شدیمو رفتیم بیرون پیاده تا سر مزار پدرو مادرم رفتیم

حدودا ۱ ساعت نشسته بودم وگریه میکردم سارا ارومم میکرد 

سارا:محیا

-جانم؟

سارا:بلندشو بسه بریم یه سر سرخاک داداش منم

-باش رمان تنهایی

رفتیم سرخاک داداشش امیر بعدشم راه افتادیم سمت خونه سارا دم مترو ازم جداشود رفت

خونشون منم رفتم خونه انقد خسته بودم که حال هیچ کاریو نداشتم بخاطر همینم رفتم که بخابم

داشتم به امروزمون فکر میکردم که هی حرفای سارا که میگفت را اروپا باز شده تو سرم اکو میشد 

 

پیشنهاد میشود

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO

رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

این مطلب را به اشتراک بگذارید