دانلود رمان خدافظ برای همیشه

 

دانلود رمان خدافظ برای همیشه

 

خلاصه:

دانلود رمان خدافظ برای همیشه ببین آتیس!الکی بابا رو بهونه نیومدن به اینجا نکن!کاش میدونستم دردت چیه که نه حاضری بیای اینجا باهم زندگی کنیم,نه حاضری ازدواج کنی!هرچند میدونم مربوط به اون حلقه مسخره ایه که الان چند ساله دستت کردی.کاش ماجرا رو به من میگفتی.من خواهرتم!

رمان های دیگر ما:

آتیس پوف کلافه ای کشید و گفت:آتوسا!بازگیر دادی به من؟بابا بیاد اونجا دووم

نمیاره.تو اون کشور غریبه,بی هیچ هم زبونی!درسته آلزایمر داره اما اونقدری

نیست که فرق یجای آشنا که توش بزرگ شده رو با یه کشور غریبه که

هیچ خاطره ای ازش نداره تشخیص نده.بابا افسرده میشه.

_بابا با من!قول میدم این بارانای وروجک انقدر از سر و کولش بالا بره که خستش کنه

و احساس غریبی نکنه.خودمم نوکر بابا هستم.این خودخواهیه آتیس!منم

حق دارم از بابا نگهداری کنم,بارانام حق داره با پدربزرگش باشه,ساسانم حق داره بابا رو ببینه

_او…چه همه محق شدین یهو!خوبه فامیلیتونو بذارید حقی…بهتون میاد!

و بعد زد زیر خنده.اما آتوسا که عصبی شده بود فریاد بلندی زد و گفت:

لوده بازی در نیار…دارم باهات جدی حرف میزنم!تو خیلی لجبازی…خیلی…

و بعد هم بدون حرف دیگری گوشی را قطع کرد.آتیس باز هم زد زیر خنده.به

این رفتار خواهرش عادت کرده بود که آخر هر مکالمه جیغ جیغ کند و بعد

هم بدن خداحافظی گوشی را قطع کند.خب حق هم داشت,دلتنگ بود.

..درست مثل آتیس.از جایش بلند شد.روی کاناپه کنار پدر نشست و گفت:

دیدی بابا؟باز این دختر ارشدت منو تیر تو پر کرد,دلش خنک شد و قطع کرد.

پدر لبخند محوی زد و آرام به نشانه تایید پلکهایش را روی هم فشرد.از وقتی دچار آلزایمر شده بود

خیلی خیلی کم حرف میزد.اغلب مساعل حال را درک میکرد ولی زود فراموششان میکرد.نفس

عمیقی کشید و حلقه روی دست چپش را لمس کرد.خودش هم میدانست برای آتوسا بهانه

تراشیده…او هنوز منتظر خبری ازهیراد بود.آه بلندی کشید و روی پشت بام رفت.همان

 

پیشنهاد می شود

رمان روزهای رفته | naviya

رمان زندگی با چشمان بسته | Peyman_Behzadnia

رمان راهی برای دست یافتن | marinio

این مطلب را به اشتراک بگذارید