دانلود رمان دخترک

 

doktark - دانلود رمان دخترک

 

 

خلاصه:

دانلود رمان دخترک آدم گاهی دلش میخواهد ضعیف باشد ضعیف باشد و تکیه کند به شانه ی قوی تر از خودش همه ی نگرانی ها و غصه ها و غم ها را با او شریک شود مرهمی باشد برای زخم هایش…دستی باشد برای پاک کردن اشک هایش آن وقت هایی که حس میکنیم رو دست خدا مانده ایم باید کسی باشد که به ما بفهماند وجودمان چقدر مهم و ارزشمند استاما در این دنیایی که پر است از گرگ های در لباس بره آیا میتوان تکیه گاه امنی پیدا کرد؟

پیشنهاد می شود

دانلود رمان ناجی

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه (جلد دوم)

دانلود رمان ثانیه ها

آیا میتوان دست از قوی بودن برداشت و برای لحظه ای آرامش به آغوش کسی پناه برد؟

هنوز هم میتوان کسی را پیدا کرد که از نسل فرهاد و مجنون باشد؟

قلبش در شلوارش نباشد؟

هنوز هم میتوان پیدا کرد کسی را که بوی مردانگی بدهد؟

یا هنوز هم باید ترسید از این جماعت؟

دانلود رمان دخترک

که مبادا رنگ لاک هایمان،چند تار بیرون آمده از روسریمان،لبخند و نگاهمان آن ها را به گناه بیندازد

مبادا از نگاه بی منظور من بد برداشت کند

مبادا لبخند بی منظورم را به پای، پا دادن بگذارد

مبادا سلام گرم مرا به پای هرزگی بگذارد

اصلا مگر باید فرق کند که این جنس چه فکری در مورد من و رفتار من کند؟

چرا باید نگران این باشم که منظور مرا بد برداشت کند؟

چرا باید بترسم از این که ظاهر ساده ی من قلب مخفی شده در شلوارش را به تپش بیندازد؟

من یک زنم نه جنس دوم

نه یک موجود تابع نه یک ضعیفه

نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم

بی آنکه دیگری را بیازارم

فرای تمام تصورات کور

دانلود رمان دخترک

هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم

بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم

بی مبالات و کثیف باشم اگر نبوده ام و نیستم

نخواسته ام و نمی خواهم

از خواب پریدم

خیس عرق شده بودم و نفس نفس میزدم.شادی با نگرانی وارد اتاق شد

از آب داخل پارچ لیوانی برایم ریخت و به دستم داد تا بخورم

در حالیکه دستام میلرزید لیوان رو ازش گرفتم و آب رو تا ته خوردم تازه فهمیدم که تشنم هم شده بود

شادی:باز کابوس دیدی؟

سرمو به نشونه آره تکون دادم

شادی:میخوای بریم دکتر؟

_نه لازم نیست

از روی تخت پایین اومدم و به سمت حمام رفتم.دوش آب سرد بهترین گزینه تو اینجور مواقع بود

نمیدونم چرا بعد سالها باز همون کابوسها اومده بود سراغم

فکر میکردم همون چند سال پیش تموم شد و دیگه از دستشون راحت شدم ولی گویا اینطور نبود

شادی:چرا غم داره چشات

یه دنیا حرف داره نگات

وقتی حالت بده میزنه به سرم

که همه ی غماتو بخرم

برو دارمت….

_چخبرته خونه رو گذاشتی رو سرت؟

شادی با همون لبخندای هیچ وقت پاک نشدنیش و انرژی تموم نشدنی درحالیکه پیشبند بسته بود و قاشقی دستش بود برگشت سمت من و گفت: به به آوا خانم بیا ببین چه صبحونه ای آماده کردم

پیشنهاد می شود

رمان عروس شیطان | مهدیه احمدی

رمان جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین) | nazy.8 

 رمان جنگل خیال | jasmine

دانلود رمان