دانلود رمان در امتداد مرگ با لینک مستقیم

 

دانلود رمان در امتداد مرگ با لینک مستقیم

 

خلاصه:

دانلود رمان در امتداد مرگ با لینک مستقیم  بوی بد سیگار بر حال بدش زنجیر می انداخت. خیلی دوست داشت آن جمع را ترک کند و دیگر پایش را هم در آن محدوده نگذارد اما نمی شد. اگر راهی را می آمد تا به آخر نمی رسید بی خیال نمی شد. صدای آهنگ خیلی بلند بود. هر لحظه احساس می کرد سرش در حال انفجار است. تا صدای قهقهه مستانه دختری که در آن نزدیکی بود را که شنید ، چشم هایش را با اکراه روی هم فشار داد. از جا بلند شد و با قدم های بلند به سمت در خروجی

پیشنهاد می شود

دانلود رمان گذشته ی خونین من

دانلود رمان از اجبار تا عشق 

دانلود رمان باران ماه مرداد ( سرآشپز زندگی من) 

سالن پیش رفت. دلش به خاطر بوی فجیع عودی که با دستگاه

به سالن می زدند پیچ می رفت. از بچگی از بوی عود متنفر بود. تا پایش

به بیرون سالن باز شد و هوای خنک پاییزی به کله اش خورد ،

تمام محتویات معده خالی اش را بالا آوارد. با اینکه ورزشکار بود

و قوی اما احساس می کرد که هر لحظه رو به موت است. حالش که جا آمد به سمت پشت

درخت ها رفت. مدت زیادی بود که در این مهمانی ها رفت آمد می کرد

و چندباری به اینجا آمده بود. می دانست که در پشت درخت ها شیر آبی هست. می خواست

آبی به صورتش بزند تا شاید از آن حال افتضاح رهایی یابد. سرش پایین بود.

حدس می زد که نزدیک شیر شده است که با صدای جیغ دختری سرش را بالا آورد.

هیکل نحیف دخترک از ترس می لرزید. آراز سریع انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت:

«هیس چرا جیغ می کشی الان فکر می کنن اینجا چه خبره.»

دانلود رمان در امتداد مرگ

دختر با صدایی لرزان گفت: «جلو نیا»

آراز که منظور دختر از ترسش را فهمیده بود پوزخندی زد و جلو رفت.

دختر جیغ خفیفی کشید و عقب پرید. آراز بدون توجه شیر آب را باز کرد و گفت

: «عجب عتیقه ای هستی تو! نترس با تو کار ندارم به خاطر آب اومدم. تو که می ترسی چرا میای تو این مهمونیا؟»

بعد اینکه آبی به صورتش زد از جا بلند شد و بدون توجه به دخترک خواست

از میان درختان رد شود که صدای دخترک متوقفش کرد:«آقا؟»

نمی دانست چرا اما حس اعتمادی خاص به این پسر داشت.

با اینکه تردید داشت اما آب دهانش را قورت داد و گفت: «میشه منو از این مهمونی ببرین بیرون؟ من می ترسم. خودم نمی تونم برم.»

آراز برگشت و نگاه براقش را به سلین دوخت: «و اصلا به من اعتماد داری که این پیشنهاد رو میدی؟»

با این جمله آراز ، تن سلین به لرزه افتاد. می ترسید. آری سلین به شدت می ترسید.

اما سلین تقصیری نداشت ؛ مشکل از اینجا بود که او عادت به این جور محیط ها نداشت.

مشکلش این بود که آنقدر معصوم و ترسو بود که از سایه خود هم بی دلیل می ترسید.

آراز که ترس را از چشمان نافذ سلین خوانده بود ، بلند شروع به خندیدن کرد. ترس سلین بیشتر شد. از ترس عرق در

 

پیشنهاد میشود

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO

رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

این مطلب را به اشتراک بگذارید