دانلود رمان دقیقه های آخر

 

دانلود رمان دقیقه های آخر

 

 

خلاصه:

دانلود رمان دقیقه های آخر رمان عاشقانه و تجربه حس زیبای عشق که چگونه می توان با هر تفاوتی زمانی که پای عشق در میابن باشد کنار یکدیگر زندگی کرد  و سلیقه های یکدیگرد احترام گذاشت  خب پس خودتون گفتین که مرخصی لازم نیست چون امشب عروسیه خواهرتون بوده و منم امروز هم بهیار بودم هم پرستار هم پزشک هم …

رمان های پیشنهادی دیگر ما:

آقای دکتر چیکار کنم خب فردام حسابه دیگه فردام عروسیه .داشتم

منفجر میشدم ولی به روی خودم نیاوردم 

خانم مجد شما فردا شیفت صبح هستین . یعنی اصلا شیفت شب ندارین 

خب

خب که خب . میگم یعنی فردا شب پاتختیه نه فردا صبح 

دیگه دم گریم بود . تقریبا همه رفته بودن اونام که مونده بودن داشتن ما رو نگاه میکردن .

دیگه بیشتر موندن اونجا رو جایز ندونستم و راه افتادم سمت آریانا

که داشت از درب خروجی بیرون میرفت نگاهم افتاد به لباسش آخه خاکی میشد 

دویدم سمت در که پام گیر کرد به یکی از میز ها و ..

خدایا این کیه که دست منو گرفته و نذاشته بیفتم روی زمین .

یا خدا . این کیه . نور توی چشمم بود و تشخیص چهره ی این… سخت . 

از جام بلند شدم و … بله دیگه میگم اینا همشون خل و چل هستن بیراه نمیگم .

ای من بمیرم من ضربه مغزی شم الهی مریض شم بمیرم ولی اینو نبینم 

حالتون خوبه خانم مجد

با چهره ای که نفرت و کینه ازش میبارید گفتم: خیلی ممنون از کمکتون و راه افتادم برم

سمت ماشین که ای دل غافل منو جا گذاشتن 

شروع کردم داد زدن دیگه برام مهم نبود که آبروم میره یا نه دوباره داد زدم آریاناا

آخه اینا کدوم قبرستونی رفتن که منو یادشون رفت

نگاهی به اطرافم انداختم ولی نبودن 

بازم روح رو دیدم . دست از

از سرم بردار دیگه . انگار صدامو شنیده بود . آروم قدم برداشت

و اومد سمتم صدای پاهاش توی این سکوت غم انگیز شب خیلی زیبا بود . اصلا من چرا رمانتیک شدم. 

اومد روبروم ایستاد

– خانم مجد . 

دانلود رمان دقیقه های آخر

انقدر به من نگو خانم مجد خانم مجد .بدم میاد .

با تمام اینا با سردی گفتم: بله

– ارسلان بهم گفت بعضی از مهمونا رفتن سمت باغ گفت

زشته که ما دیر بریم اون موقع که داشتید میدویدید اومدم بهتون بگم ولی شما

… ساکت شد. و دوباره ادامه داد . منم الان میخوام برم باغ اگه…

-نخیر من اصلا نمیام 

میخوام برم خونه 

همش تقصیر این آریانای هست ایشالا بمیرم از دست اون و ارسلان و رام … ا چیزه چیز

وای خدا چه بد سوتی دادم فکر کنم فهمید منظورم از رام رامین بود

چون الان داره دندوناشو فشار میده . اصلا به جهنم . با کمال پر رویی گفتم اشکال نداره که با شما بیام

نه بفرمایین 

 

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

این مطلب را به اشتراک بگذارید