دانلود رمان راز

 

raz - دانلود رمان راز

 

 

خلاصه:

دانلود رمان راز زندگی برایم روزی به شیرینی عسل بود,وقتی دستانت در دستانم معنای اعتماد و عشق را برایم تداعی می کردند,اما به ناگاه چه شد که به زور به منزهری خوراندی که به جای کشتنم خوره ی روحم شده است و ذره ذره مرا می کشد. قصه ی این رمان کاملا زاییده ی تخیلات نویسنده است شباهت چهره و شغل شخصیت

پیشنهاد می شود

دانلود رمان جدال نهایی (جلد پایانی رمان لیانا)

دانلود رمان سلطنت اغواگران

دانلود رمان طلوع آرامش

دلش برای مهربانی های فرشته و شیطنت های حدیث پر می زند

.پشیمانی از گذشته امان قلبش را بریده است،اما نمی تواند بی گدار به آب بزند.

دختر بر روی تختش دراز کشیده و شهر غم و غصه را دور می زند

و به قلبش اندوه هدیه می دهد تا مرهمی برای وجدانش باشد, باران یک تاب به قرمزی

لب های دخترکان غنچه لب و شلواری به راحتی یک محیط امن به تن دارد.

او به پوستر سه نفره شان خیره شده است،پوستری که در آن هر سه شانه به شانه ی هم ایستاده اند و لبخندزنان به دوربین می نگرند,از همان

دانلود رمان راز

لبخندهایی که قند در دل هوادارانشان آب می کند. در کنار این پوستر

عکسهایی از سینمای ایران و جهان است که به خوبی حرفه یشان را معرفی می

کند. آنها هر سه بازیگرند.

او دختری با قدی به بلندی سرو,چشمهای کشیده ی مثل دخترکان زیبای آسیای شرقی،ابرووان شمشیر سان مشکی،گونه هایی برجسته به سان

سرزمینی پهناور,بینی معمولی و لبخندی به دلنشینی یک خواب آرامش بخش که در کل دختر زیبایی است.

باران چشمان خیس از اشکش را می بندد و مسافر شهر گذشته می شود.

چند سال پیش

هر سه دختر بازیگر در یک رستوران شیک و با کلاس که از قضا دنج و خلوتم هست شام می خورند.

باران با نگاهی مملو از محبت خواهرانه به فرشته می نگرد, رفیق

جانش شوخ می گوید:چیه عاشقم شدی؟!

او هم شوخ جواب می دهد:چرا که نه؟!

دانلود رمان راز

حدیث که تا الان مسافر شهر سکوت بوده,فرصت را برای شیطنت هایش

غنیمت می بیند،در حالی که تظاهر به عصبانیت می کند:هو مواظب باش,خواهر

من از اوناش نیست،بهتره بری سراغ یکی دیگه!

دختر سبزه روی جذاب که می داند حدیث شوخی می کند لبخندی

شکرخند می زند اما دختر چشم بادامی ادایش را در می آورد و عصبی می

گوید:همچین می گه انگار ننه اش زاییدتش!

دختر شیرین زبان می خواهد جواب رفیق عصبی اش را بدهد

که این بار دختر سوم شاکی می شود در حالی که عصبانیت را بر نگاه و لحنش سوار می

کند:شما دو تا چتونه هی مث سگ و گربه می پرین به همدیگه،

حتما باید اتفاقی بیفته که بفهمین همو دوس دارین!

دخترها با اخم به هم نگاه می کنند،ولی کم کم اخمشان تبدیل به لبخند می شود.

باران با صدای مادرش از بهشت خاطراتش بیرون می آید و به برزخ

حال باز می گردد: بارانم بیا شام حاضره.

خانه ی باران و خانواده اش در یک خانه ی بزرگ ویلایی در بالای شهر

پایتخت قرار دارد که در میان یک باغ بزرگ با درختان سر به فلک کشیده

خودنمایی می کند,حیاطش آن قدر بزرگ است که می شود در آن یک

مسابقه فوتبال حسابی راه انداخت.

او به همراه پدر و مادر و دو برادرش در پذیرایی مجللشان شام می خورند.

همزمان تلویزیون روشن است و آنها سریال تماشا می

پیشنهاد میشود

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO
رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

دانلود رمان