دانلود رمان روشنایی مثل آیدین ⭐️

خلاصه:

 به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم نگاه که می کنم می بینم…تو به رویاهایت اندیشیدی من به عاشقانه هایم…تو انتقامت را گرفتی…من تمام نیستی ام را…بیا همین جا تمامش کنیم….بیا کشش ندهیم…بیا و تو کیش شو…می آیم و مات می شوم… و تو را به خیر می سپارم… خودم را به سلامت… لیوان چای را به دستم سپرد.

از گوشه چشم می شد زیرنظرش داشت.

از همان اولین بار که دیدمش ، رفتارش مثل کف دست بود. خوبی؟

 چرا باید به نظرت بد باشم؟ دستم را فشرد.

یک ماهی می شد که این قسم محبت های زورکی را به ریشم می بستند.

من که مشکلی نداشتم. پس چرا تمامش نمی کردند؟ دستم را کشیدم و قدمی سمت پنجره برداشتم.

باران تند شهریور هم رخوتم را به هم نمی زد. این باران حتی من را به حیاط هم نمی کشاند.

 چقدر همه چیز خاکستری شده بود.

زنگ تلفن نگاهم را از چراغ کم سوی کوچه گرفت و پرستو گوشی را میان

دستش فشرد و گفت : بیا جواب بده…مامانت نیست.

گوشی را به گوشم چسباندم.

بی شک امشب می مُرد.  بگو می شنوم. همیشه دردهایش را می شنیدم.

بیا پایین. همین و دیگر هیچ.

پرستو را با نگاه پر سوالش تنها گذاشتم.

می دانست نباید به کسی بگوید همراه او هستم.

می دانست باید بگوید با آرام بخش به خواب مرگ رفته ام. مانتو را تن زدم.

شال روی سر کشیدم.

کیفم را دست گرفتم. و… مهم بود که رژ لب نداشتم؟

پوزخندی حرام خودم کردم.

دل خوش به من می گفتند دیگر. مگر نه؟

ماشین همایون کمی آن طرف تر پارک بود.

دانلود رمان روشنایی مثل آیدین

دانلود رمان روشنایی مثل آیدین

 

چقدر هر دومان سر به سر همایون گذاشتیم برای این هدیه قبولی در دانشگاه.

آن هم کجا؟ آزاد شیراز.

در ماشین را باز کردم و کنارش نشستم. نگاهش نکردم.

ندیده می توانستم میزان خرابیش را درک کنم.

 چطوری؟ لحنش سرد بود.

 دقیقا نهمین نفری هستی که از صبح این سوالو می پرسه…به نظرت باید چطور باشم؟

 داغون…داغون باش…مثل من.

پوزخند باز به جان لب هایم حمله کرد.

نفس عمیقش را حس کردم.

ماشین را راه انداخت و من گفتم : کجا میری؟  یه وری.

صدایش خش داشت. پیش همایون بودی؟

سری تکان داد. ته ریش چند روزه ای روی صورتش نشسته بود. 

چرا داری میندازی تو جاده؟…کجا داری میری؟

 گوشیتو خاموش کن…حوصله مزاحم ندارم.

و نام همایون روی گوشیم خط انداخت.

کمی هوای میانمان مسوم بود.

آمدم گوشی را به گوشم ببرم که گوشی از دستم کشیده شد و کمی بعد آش و لاش کف ماشین بود.

 تو حالت خوبه؟…چرا اینجور می کنی؟…همایون بود.

 گفتم امشب حوصله هیچکسو ندارم. لحنش خشک بود. صدایش خش داشت.

و انگار کسی اسید می ریخت به جان معده ام که ذره ذره می سوخت.

 من میخوام برگردم…نگه دار. حرفی نزد.

شیشه طرف او پایین بود و سرعت ماشین قطره های باران را به صورتم می کوباند.

 کری؟…میگم نگه دار.  لال مانی گرفته بود. نگاهم نمی کرد.

آرنجش را لبه شیشه ای که پایین بود گذارده بود و پشت انگشتش را به لبش چسبانده بود.

عصبیت هایش این گونه بود. سرعت ماشین هم دم به دم بالا می رفت. جاده ی باغ بود.

 

پیشنهاد می‌شود

رمان دژخیم | Nilufar.r

رمان بازگشت رانده‌شدگان (فصل دوم الهه مرگ) | نازنین اکبرزاده

دانلود رمان دزد و پلیس بازی عاشقانه

دانلود رمان رنج‌نامه فرنگیس

رمان حضرت یار

منتشر شده توسط :REZA_M در 15 روز پیش

بازدید :5172 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. بانو :) گفت:

    سلام و خدا قوت نویسنده عزیز
    قلمتون خیلی خوبه و من که خوشم اومد، قلمتون کنجکاو کننده بود و من دوست داشم که ادامه بدم ولی جای کار هم داره
    فقط دوتا چیز خیلی تو ذوق میزد یکی اینکه یه مسئله رو از اول تا آخر گفتین و کوبیدین ! جوری که ادم دلش نمیخواست ادامه بده هر چند که دلش میخواست! چون یه مسئله از بس تکرار شد حوصله آدم رو میبرد.
    یکی هم اینکه دختری که پارتی شبانه میره و حجاب درستی هم نداره و نماز یومیه هم نمیخونه اما نماز شب!!!!!!!! میخونه!(نماز شبی که حتی برای خیلی از مومنین هم نسیب نمیشه خوندنش!) باور کنید این اغراق به توان بی نهایت رو هم گذشته، من حتی نمیتونم تخیلش رو هم بکنم!
    به امید پیشرفت قلمتون 🙂

  2. Zohre گفت:

    سلام
    قلمتون خوب بود. آزادی و استقلال ادما رو خوب توصیف کرده بود. ابراز احساسات هم اغراق آمیز نبود. فقط یهو بحث عوض میشد قابل فهم نبود. مثلا میشد متن آهنگا رو ایتالیک کرد. یا با نماد ها مشخص کرد که بحث عوض شده
    موفق باشید