دانلود رمان روژیتار ⭐️

 سهم من از این زندگی چیزی جز حرص خوردن و بدبختی کشیدنو و بی کسی چیز دیگه ای نبوده و نیست و شاید هم نخواهد بود…من کلا ۱۸ سالمه…قطعا الان دخترای ۱۸ساله پی درس و مشق و خوش گذرونی با خانوادشونن ۱۵ سالم بود که پدر و مادرم رو از دست دادم… و چون هیچکس نمیخواست کفیل من بشه مجبور بودم که روی پای خودم بایستم کار کردم و پول درآوردم و از جایی که کار میکردم ازشون جای خواب میخواستم که اونام خدا خیرشون بده بهم دادن…مگه یه دختر ۱۸ ساله ی تنها چقدر به پول نیاز داره؟…

ماتیار: اها…من روژینا رو از امروز خدمتکار مخصوص خودم اعلام میکنم البته اگه لایق باشه….

عه این با خودش چن چنده گف ک بم کار نمیده خفه

ایندفه واقعا با وجدان موافق بودم

روژینا: خودمو ثابت میکنم آقا…

ماتیار: خعلی خب دنبال من بیا…

و خودشم پاشد و عین چی سرشو انداخت پایین و راه افتاد

تیپش همچین سلطنتی نبود ولی مث پسرای امروزی ام نبود شلوار کتان مشکی و پیراهن سرمه ای…

در اتاقی رو باز کرد که کل دکورش مشکی بود

عجیب به رنگ مشکی علاقه داشت…

یه نگاه سرسری به اتاقش انداختم و پشت سرش راه افتادم

یه اشاره به کاناپه ی مشکی بزرگی کرد: بشی ن

منم مطیع کلمو انداختم پایین نشستم

ماتیار: من اسمم ماتیاره دوست ندارم پسوندی پیشوندی بهش اضافه کنی منظورم اینه نگو جناب یا اقا یا قربان فقط میگی ماتیار…همین…

قوانین من عبارتند از )اوه لفظ قلمو( راستی آشپزی بلدی دیگ ه

با تحکم همیشگی گفدم: بله بلدم..

ماتیار: خوبه داشتم میگفتم حالا که غذا ام بلدی بپزی غذای منو فقط شخص شخیص خودت به اندازه ی دو نفر درست میکنی دیگه صبحانه و ناهار و شامم باخودت

صبحانه ساعت ۹ باید حاضر باشه

دانلود رمان روژیتار

 

دانلود رمان

 

ناهار ساعت ۲ و

شام ساعت ۹ شب

همیشه ام میاری توی اتاقم

یادت نره ظرف و غذا باید به اندازه ی دو نفر باشه…

و صبحا ساعت ۷ بیدار میشی و با من میای که باهم بریم ورزش. ..

چشام یهو گرد شد جانم من با کی برم ورز ش

ماتیار: چرا چشاتو ورقلمبیده میکنی؟ اگه مشکلت لباس ورزشی که اون حلع خودم یکی برات دارم…

روژینا: ولی من فقط یه مستخ…

ماتیار: تو مستخدم و دوست من خواهی بود…

حالام تا حرفام تموم نشده چیزی نگو من همسن تو بودم که مادر و پدرم ترکم کردن و فوت شدن

زیر لب خدابیامرزه ای زمزمه کردم و اون ادامه داد: اون خانوم اخمویی که دیدی خالمه و زن بسیار مهربون و اون دختر دختر خالمه که خالم میگه دیگه دخترش نیس یک سال از من کوچیکتره و بین خودمون باشه)صداشو آرومتر کرد( عاشقمه…ولی من ازش متنفرم…چون اون الان دیگه یه دختر نیست…

هینی کشیدم و دستمو گذاشتم روی دهنم…

باورم نمیشه یه دخترکه یه خانواده ی خوب و مهربون داره بخواد به این روز کشیده بشه…

با چشمای خندون نگاهم کرد: ازت خوشم اومده دختر محکمی هستی و با تحکم حرف میزنی اما هانیه همش درحال جلب توجه و این خعلی مسخرس

لبخند کم جونی زدم و بازم اون ادامه داد: خب حالا تو از خودت بگو

نمیدونم چرا ولی برای اولین بار به یکی به راحتی اعتماد کردم حس میکردم مث منه و از خودمه: من سه سال پیش خونوادم رو از دست دادم هیچکس هم نخواست که من رو قبول و بزرگ کنه و من سه ساله که بزرگ شدم سه ساله که هر کی منو میبینه به سرشم نمیزنه که من ۱۸ سالمه زمستون بود دم در یه خونه نشسته بودم و صدای دعوا از تو خونه میومد یه خانومی داد میزد و میگفت که نمیتونه تنهایی از پس اینخونه و مادرشوهر مریضش بربیاد منم یذره فک کردم و گفتم من که همه چیز رو از مادرم

 

 

یه نگاه حلاله یادت نره چک کنی :

دانلود رمان لجبازی نکن

رمان سر به مهر | افسانه نوروزی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

رمان آیین آفرودیت | غزل نارویی برترین تخیلی نویس انجمن یک رمان

رمان تُنگی بلورین برای ماهی | س.سرحدی کاربر انجمن یک رمان

کتاب با ماهی ها غرق می شوم

منتشر شده توسط :REZA_M در 34 روز پیش

بازدید :362 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. تینا سکوری گفت:

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم عالیی مخصوصا داستان باراد و گیسو که حرف نداشت کاش ادامه داشت🙂دست نویسنده درد نکنه