دانلود رمان زن دیوانه

 

 

رمان زن دیوانه

 

خلاصه:

دانلود رمان زن دیوانه  قیصر از پس پرده های خاطراتش می آید که برای پناه، پناه باشد. می آید که مردانگی در پس کوچه های نامردی گم نماند. دل می فروشد و مردانگی می خرد. برای آدم هایی که جای خالیشان را سنگ سرد قبرستان پر کرده. برای زن دیوانه ای که جا های خالی را با مداد سیاه سکوت پر می کند.

رمان های جذاب دیگر ما:

دسته های موتو رو بلند می کنم و خاک بلند می شه.پندار یه کم جلو تر روی موتور نشسته و  داد می کشه:

ـ یوهو.

زمزمه می کنم:

ـ دیوانه.

موتورو نگه می دارم و پندارم دور میزنه.کنارم ترمز می کنه.کلاه کاسکت رو از سرم برمی دارم

ودستی به پیشونیم می کشم. پندار با اخمای در هم کلاه کاسکت رو برمی داره.رمان زن دیوانه

با فرمون های موتور ور می ره.خیره به کلنجار رفتنش با موتور با خنده می گم:

_چته پسر؟تا الان که کیفت کوک بود.

با انگشت اشاره بالای ابروش رو می خارونه و میگه:

_جون داداش کوکم اگه این بی صاحاب بذاره.معلوم نیست چه مرگشه.

امروز سر ناسازگاری بلند کرده باهام.

با انگشت شصتم می کشم کنج لبم و میگم:

_میخوای بریم تعمیر؟ 

با بی خیالی میگه:

_نه ،ولش کن.

دستاشو می ذاره رو موتور و چونه ش هم رو دستاش.لبخند میزنه،

مثل همیشه و من از لبخندش لبخندم می گیره.به یه جای نا معلوم خیره  میشه

و با لحن پر حسرتی می گه:

رمان زن دیوانه

_دلم هواییه انوشه س،قیصر.بد جور هواشو کردم.بعد اون همه جدایی ،

بعد اون همه دردسر، واسه من شد و این فاصله ها…

آهی می کشه و با مشت می کوبه  به فرمون موتور:

_دِ لعنت به این فاصله ها.

چینی به بینیم میدم و با مشت می کوبم به بازوش:

_اه اه…جمع کن بابا واسه ما مجنون شده.

چهره ی ناراحتی به خودش می گیره و می گه:

_قیصر عاشق نشدی بفهمی چی میگم.بعضی چیزا رو باید عاشق باشی که بفهمی.

پوزخند می زنم و خیره می شم به زمین . لحنش رنگ شیطنت می گیره و میگه:رمان زن دیوانه

_ببینم دادا…قیصر نکنه بی خبر از من عاشق شدی؟ها؟بیخود؛ خودم باید بگم عاشق کی بشی افتاد؟

میزنم زیر خنده و میگم:

_بیخیال بابا.

چشماش و ریز می کنه و تهدید آمیز می گه:

_قیصر یا میگی یا با میخ تویله میزنمت به زمین ،با همین موتور روت ویراژ میدم.

ابرو بالا می ندازم و میگم:

_یزیدی مگه؟

حالت تهاجمی به خودش می گیره و میگه:

_میگی یا نه؟

فرمون موتور و می چرخونم و گاز میدم:

_میگم حالا!ببینم پایه ی مسابقه هستی؟

ابروش میپره  بالا:

_چرا که نه؟بعدش باس بگی زن داداش من کیه!

یه احساس عجیبی میریزه تو دلم و دستی می کشم به گردنم.

هنوز نمیخوام کسی بدونه.مخصوصا پندار که سنگ صبورمه.رمان زن دیوانه

_همین جا میبینمت داداش.

کلاه کاسکت و می ذاره روی سرش  و گاز میده. مبهوت به خاکی که بلند شد خیره می شم و گاز میدم.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید