دانلود رمان ساده نیست ⭐️

پسری که زندگی اش را در ماموریت خلاصه کرده. از آن طرف دختری که تمام زندگی اش را پای نویسندگی گذاشته است. چطور به هم می رسند؟ آنها که دنیایشان فرسنگ ها از هم دور است! اصلا بهم می رسند؟ زندگی پستی بلندی دارد، چطور مقابل یکدیگر در می آیند؟

دختر داخل اینه مهربونه، اما کسی باهاش در بی افته به قول معروف ور می افته. در عین مهربون بودن اعصاب معصاب نداره و توی فامیل هم به مغرور بودن معروف شده. هیکلش هم که به لطف انواع ورزش ها رو فرمه.

نگاهم رو از خودم گرفتم و روی تخت نشستم. همیشه همینم؛ به کوچکترین اجزای صورتم خیره می شم و سه ساعت واسه خودم توصیفش می کنم!

به دیوار تکیه دادم وباز توی افکارم غرق شدم: چرا بابا این پسره رو آورد خونه؟ چرا نباید کنجکاو شم؟ چرا ما نمی تونیم ببینیمش؟ چرا؟

خسته از چراهای ذهنم و بی جواب موندنشون روی تخت دراز کشیدم.

وقتی نگاهم به چشم های عسلیش گره خورد از نگاهش سه چیز و خوندم. اولیش کنجکاوی، سردرگمی و در آخر شیطنت

اولش معلوم بود اومدم جایی که در آرامش باشم و کارم رو راحت انجام بدم اما بعدش مشخص شد بدتر گیر یه دختری افتادم که پدرش هم می گه از گروهی که توش کار می کنم هم شکاک تره و این یعنی کارم از قبل سخت تر شده.

به آرومی روی تخت اتاق نشستم و به اتفاقات این چند وقته فکر کردم. با کلی سختی و چاخان و مدرک های قلابی که به لطف سرهنگ درست شده بودند و مبلغ هنگفتی که برای شرکت پرداخت کردم، خلاصه کمی مورد اطمینان گشتم اما کامل نه!

 

دانلود رمان ساده نیست

 

دانلود رمان ساده نیست

 

 

وقتی من رو توی مراسم فرستادن تا به عنوان اولین کار گروهیشون فعالیتی داشته باشم موقعیتی برای جاسوسی بنده هم پیش اومد اما مشکل این بود که پلیس های مشهد با این باند هنوز روبه رو و توجیه نشده بودند و این شد که به خونه اومدن و همگی رو دستگیر کردن جز اصله کاری ها که فرار کردن، منم که پلیس بودم و برام مشکلی پیش نمی اومد تلاشی برای فرار نکردم!

از محل که دور شدیم و احساس امنیت که کردم کارت شناساییم رو نشونشون دادم و اونها هم متوجه ماموریت مهم بنده شدن. و در آخر آقای رضا شهریاری که سرهنگ منطقه اشون هستن به بنده اجازه دادن توی خونشون تشریف فرما بشم و با کمک هم خونه ای پیدا کنیم و از این به بعد با هم در ارتباط کارها باشیم.

از اونجایی که یه مامور اطلاعاتی حتی برای خانواده پلیس هم باید یه مامور مخفی باقی بمونه! من به عنوان یه دزد وارد خونه اشون شدم که اینجور که نشون می ده همچین هم اصل کاریشون (دختر جناب سرهنگ و عرض می کنم) باور نکرده.

«آوا»

با بیرون رفتن بابا و پسره از خونه سریع از اتاق بیرون پریدم. پام رو روی اولین پله که گذاشتم صدای مشکوک مامان بلند شد.

آوا؟ کجا می ری؟

با لبخندی که نشون از ضایع شدن می داد به عقب برگشتم و با تته پته گفتم: چیز، دارم می رم چیز دیگه.

دست هام رو توی هوا تکون می دادم و چرت و پرت می گفتم که مامان پرید وسطش.

چی می گی دختر؟ چرا چرت و پرت می گی؟ چیز چیه؟

با جرقه ای که توی ذهنم خورد سرم رو بالا آوردم و سریع گفتم: آها، دارم می رم یکی از وسایلم و که قبلا بالا جا گذاشته بودم بیارم.

مامان مشکوک تر از قبل گفت: تو از اتاق های بالا متنفری، تا حالا پات و بالا نذاشتی. مطمئنی؟

چشم هام رو از سوتی فجیعم به هم فشار دادم. آخرش هم عصبی گفتم: ای بابا، مامان! بیست سوالیه؟ بچه ها کنجکاو شدن بردمشون بالا.

 

 

برترین رمان های انجمن یک رمان:

رمان این عشق مرد می‌خواهد | آرزو توکلی

رمان قلب خونین شیطان | سیده پریا حسینی

رمان مرزهای بی‌قانون | marzieh-h

دانلود رمان ابلیس و ساده لوح

رمان یاغی

منتشر شده توسط :REZA_M در 14 روز پیش

بازدید :149 نمایش

برچسب ها : ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..