دانلود رمان سایه نفرت

 

دانلود رمان سایه نفرت

 

خلاصه:

دانلود رمان سایه نفرت داستان در مورد دختری هست که به خاطر برادرش که مرتکب قتل شده مجبور به ازدواج با پسر بد اخلاق میشه  آریا پسر قصمون ، توی زندگیش ظاهرا چیزی کم نداره، ثروت، جذابیت، خیلیها بهش غبطه میخورن، اما در باطن خیلی کمبود داره…

پیشنهاد ی های ما :

!مریم دخترمون یه دختر ساده و مهربون اما شیطونه، با

خونواده ای مذهبی که عشق و محبت بینشون موج میزنه، خیلی ثروتمند نیست،

چهره ای معمولی داره اما توی خودش کمبودی احساس نمیکنه…

این دختر و پسر با هم بیگانه اند، با هم از زمین تا آسمون فرق دارن اما

هستی نداشتم، بیشتر از این ناراحت می شدم.  اخمامو درهم کشیدم:

من ساکن تهرانم،  فردا صبح خودمو میرسونم .

گوشیو بدون خداحافظی قطع کردم . لعنت بهتون . این چه دردسری بود؟

کاش زودتر هستی رو از سرم باز کرده بودم. همیشه و در همه حال مزاحمن.

زیبا پرسید: چی شده؟

با خونسردی گفتم: هستی مرده.

پری جیغی کشید و با شک گفت: چطوری؟

بی حوصله جواب دادم: به قتل رسیده.

زیبا هینی گفتو شروع کرد به گریه کردن. مگه مردن هستی گریه داشت؟

مگه کم شدن یه دختر ازین خونه، زمینه رو برای عرض اندام اونا باز نمیکرد. پ

س چرا گریه میکرد؟ میدونستم ته دلش خوشحاله، اما چرا دورویی؟ همه شبیه همن،

موجوداتی دورو، که هر لحظه رنگ عوض میکنن.

با بیخیالی سرمو به سمت تلویزیون برگردوندم: فردا میرم اصفهان جسدشو تحویل می گیرم.

 رمان سایه نفرت

گوشی به دست به اتاقم برگشتم. یه زنگ به وکیلم، امیر زدم و ماجرا رو براش گفتم

و قرار شد برای شب بلیط هواپیما بگیره و یه هتل رزرو کنه. زیبا و پری اصرار داشتند

با ماشین خودم برم یا باهام بیان ولی نتونستن راضیم کنن.

ساعت ۹ آماده شدم با ماشینم دنبال امیر رفتم. دم در خونه ش منتظرم بود،

از دور که منو دید، سری به نشونه سلام تکون داد. دوست خوبی برام بود.

با هم تو دانشگاه آشنا شدیم. چهرش جذاب و با نمک بود. پسر شوخی بود

و با حرفاش تو دل بقیه جا باز می کرد. در ماشین رو باز کرد و با خنده گفت:

خوش تیپ ندیدی؟ جون من همینطوری به اون سه تا زیبای خفته نگاه می کنی؟

ماشینو روشن کردم و به طرف فرودگاه حرکت کردم : هه زیبای خفته!

بهتره بگی خون آشام. تازه شر یکی شون کم شد.

امیر اخم با نمکی کرد : نگو دلت میاد بهشون بگی خون آشام! اگه نمیخوایشون من حاضرم قربونیشون بشم.

پوزخندی زدم: همشون ارزونی خودت. همین فردا بیا تحویلشون بگیر.

جدی پرسید: آریا تو واقعا بهشون علاقه ای نداری ؟ پس چرا نگهشون داشتی؟

نگاهمو به زمان سنج چراغ قرمز دوختم:  علاقه چیه؟

مگه مغز خر خوردم به اینا علاقه داشته باشم؟ تو فکر کن اینا رو هم به خاطر تنوع نگه داشتم.

امیر نگاهشو به من دوخت: نگو برای تنوع بگو برای …

شونه ای بالا انداختم: چه فرقی میکنه؟ خودشون اینجور میخوان

.درضمن فعلا که باید برم سراغ جنازه هستی. هم زندشون مزاحمه هم مردشون.

با کنجکاوی پرسید: با کسی که هستی رو کشته چیکار میکنی؟

ماشینو به حرکت درآوردم: هیچی یه کم برای تفریح اذیتش می کنم و بعد رضایت میدم.

امیر با تشر گفت: آریا دیوونه ای؟ تو که میگی هستی برات مهم نیست.

پس چرا میخوای بنده خداهارو اذیت کنی؟

 

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

این مطلب را به اشتراک بگذارید