دانلود رمان سرنوشت رویایی من

دانلود رمان سرنوشت رویایی من

 

دانلود رمان سرنوشت رویایی من

 

خلاصه:

دانلود رمان سرنوشت رویایی من دختر داستان ما سرنوشت خودش طبق رویایی که داشت رقم زد.  در  این  داستان اولش اون پسر براش اشناس ولی خب…نمیتونه بفهمه این اشنا غریبه کی هستش! بعد از اتفاقاتی که در داستان می افته، میفهمه که اون پسر دوست دوران بچگیش و اینطور سرنوشت رویایی من آغاز میشود

رمان های جذاب دیگر ما:

مامانه من توهم از چه سلاحی برای من استفاده میکنی.بابا بلند شدم.آ آ.بیا

حالا ول میکنی مارو.

+حالا شد پاشو برو دستشویی صورتتو بشور یه شونه ام به اون موهات

بزن.شبیه ادم خوارا شدی

_ماااامااان

+ای کوفتتتت.داد نزن گوشم نابود شد.پاشو ببینم.

_باز شروع شد

سلام

اسم من آناهید.آناهید مشرقی.چهارمین و آخرین فرزنده خانواده.این خانومیم که

دیدین با داد داشت من فلک زده رو بیدار میکرد مامان گلی منه.اسمش

مریم.مامانی صداش میکنم.این مامان گلی من یه شوهرداره

ماه،جلتمن،خوشتیب و…دیگه چی بگم که نگم بهتره میترسم چشمش بزنین.اسم

این اقا که بابای منم هست اسماعیل.عاشقشم.البته عاشق مامانمم هستمااا.ولی

بابام یه چیز دیگس.این زن و شوهر مهربون ثمره عشقشون چهارتا بچه قد و

نیم قد.سه تا دختر یدونه پسر.اسم اولین دخترشون که اولین بچشونه

آرام.ازدواج کرده دو تا دختر داره به اسم محدثه و مهدیه.خواهر دومیم که

اسمش ناهید ازدواج کرده یه دونه قند عسل خاله)پسر(داره که هنوز یک ماهش

نشده و اسم امیر محمد.برادرم اسمش احسان ازدواج کرده دوتا فسقلی داره که

ایناهم پسرن،مهدیار و مهراد.خلاصه من موندم و مامان خوشکلم و بابا

خوشتیپم.بعد از ۰۱ سال به خانوادم هدیه داده شدم.دختری شیطون و

بازیگوش.صدالبته مغرور و لجباز.ولی دلی به وسعت ۷ آسمون دارم.باهوش

ولی بسیار تنبل.طوری که داد خانوادمو در اوردم.همینه که هست میخوان

بخوان نمیخوانن اجبار باید بخوان.

رمان سرنوشت رویایی من

از تخت با غرغر بلند شدم رفتم تو دستشویی.یه ابی به صورتم زدم.وقتی

اومدم بیرون دیدم مامان داره میز ناهار میچینه.

_وایییی ببین مامانم چه کرده.من یکی دیگه دیوونه کرده

مامانم با خنده گفت:از اول دیوونه بودی.تازه فهمیدی؟!بشین غذاتو بخور

_ای به چشم

+دستاتو که شستی!؟

_واییییی مامان من دیگه بچه نیستم هی بهم یاد اوری میکنیا.

+از بچه هم بچه تری.

دیدم نخیر.این مامان ما اگه باهاش تا صبح بحث کنیم کم نمیاره.دیگه چیزی

نگفتمو شروع کردم به خوردن فسنجون خوشمزه مامان گلم.انصافا غذاش تکه

تو خاندان ما.بعد از خوردن غذا از مامان تشکر کردمو کمی هم تعریف

چاشنی تشکرم کردم و صد البته که مامان از ذوق بیست کیلویی اضافی کرد

فکرکنم.

بلندشدم رفتم تو اتاق خودم.روی تخت نشستم و اطراف نگاه کردم.یه اتاق نسبتا

بزرگ البته نه بزرگ نه کوچیک.یه گوشه اتاق تختم بود که بغلش یه پنجره

سرتا سری داست .هر وقت حوصلم سر میرفت وایمیستم کنارشو به بیرون

نگاه میکردم.یه ارامش خاصی داره.البته یه پنجره قدی دیگه سمت دیگه او

سمت اتاق.یه پنجره کوچیکم وسط این دوتا.بغل تختم دوتا میز عسلی که

مخصوص تختم هست. روی یکی از اونا چراغ خواب و روی اون یکی یه

خرس پولیشی ناز و ملوس.دیگه وسایل اتاقمو یه میز مطالعه وکتاب خونه

کوچیک. روش یک لبتاب مشکی و داخل کتاب خونه پر کتاب که خیلیاشو به

زور خوندم.وسط اتاق روی پارکت روشن یه فرش ۶متری فانتزی خوشگل هم

 

پیشنهاد ما به شما:

رمان ازدواج به سبک دزدی | n.ghasemi

رمان سلطه‌گران_کتاب برگزیده‌ی سیاهی | phantom.hive

رمان شیاطین هم فرشته اند | roro nei30

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 9 )


  1. Merdad گفت:

    سلام باز میگه اکانتم وجود ندره سیستم
    اسم کاربریمmehrdad(آفریده‌ی مهر) هستش

  2. ترانه گفت:

    سلام
    یه رمان خارجی خونده بودم که اسم پسره مارتین بود بعد فکر کنم کشتی گیر بود یه دختری به عنوان خبرنگار وارد گروه شون تا برای مسابقه ای که میرفتن خبرنگار باشه ، و بعد عاشق هم شدن
    آیا کسی می‌دونه اسم این رمان چی بود؟؟

  3. بت گفت:

    خوبی هایش راببین این تم داره ولی کشتی گیر نیستن هاکی بازی میکنن

  4. مهدی گفت:

    سلام
    یه رمان بودکه اسم دختره فکرکنم پروا بود.پسره هم نمیدونم پسرخالش بود پسرعموش بود که ازخارج برگشته بود.اسم رمانشو میخواستم.

  5. فاطمه گفت:

    “خوبی هایش رو ببین”
    پسره هم بازیکن هاکی بود نه کشتی گیر.

  6. Zahra گفت:

    سلام من یه رمان خوندم در مورد یه دختر بود ک میرفت تو خونه همسایهوشون کار کنه به عنوان پرستار پسرش ک قبلا از یه دختر خوشش میمومده و دختره ترکش میکنه این دخترو میبنه ک شباهت زیادی به کسی ک دوسش داشت داره اسمشو کسی میدونه؟؟ البته فک نکنم دقیق توضیح داده باشم

  7. Melina گفت:

    اسم اون رمانی ک گفتی اسمش پروا
    لحظه های دلواپسیه

  8. Shiva گفت:

    اسم رمان فک میکنم جرئت یا حقیقته از آرام رضایی (البته به عنوان پرستار نمی رفت خونه همسایشون ،فقط مادر پسره ازش خواسته بود بیاد تا پسرش با اون موضوع کنار بیاد که دیگه عاشق هم میشن)