دانلود رمان سروه ⭐️

دختری بنام سروه که از بس مهربون و شیطونه که پسرعموش شیفته و عاشقش میشه اما سروه آریا رو به چشم برادرش میبینه و اونو مثل برادرش دوست داره تا اینکه یه روز آریا بهش ابراز علاقه می‌کنه و سروه هم بهش جواب رد میده چون معتقده که توی زندگی باید عشق دوطرفه باشه و زندگیه بدون عشق براش هیچ معنایی نداره…بعداز رفتن آریا اتفاقاتی برای سروه میفته که هم تلخ و هم شیرینن که باعث میشه سروه عشق رو تجربه کنه با تمام سختیاش و اونجاست که حاله آریای عاشق رو درک میکنه….

بعد از کلاس دریا گفت؛سروه من دیگه میرم توام که دیگه کلاس نداری ها؟؟ من؛برو بسلامت عزیزم نه دیگه منم کلاس ندارم تا فردا میبینمت دریا:باشه عزیزم خدا حافظ ازهم خداحافظی کردیم و منم با تاکسی برگشتم خونه خونمون حیاط داربود از درحیاط که وارد شدم اولاش که زمزمه میکردم با خودم آهنگ میخواندم بعد که درو وا کردم صدامم بلند کردم و با چشم بسته آهنگ میخوندم هاا من:چه دلنواز اومدم امااا باز اومدم شکوفه ریز اومدم اما عزیر اومدم اخه گفته بودی دیر نکن عاشقو دلگیر نکن گفته بودی زود بیا لحظه ی موعود بیاااا همونطور که میخوندم باچشم بسته یواش یواش راه میرفتم که یهو خوردم به یه چیزی چشمامو باز کردم که دیدم واای آریا اینجا چیکار میکرد؟؟؟؟؟؟خاک توسرم آبروم رفت کهههه آریا گفت؛آفرین آفرین بقیشم بخون منم درکمال پررویی گفتم؛باشه صدامو بردم بالاو گفتم منم اون یار شیرین منم اون یار باناز واسه عاشق دلتنگ دلم خونه ی دل باز دلم خونه ی

دانلود رمان سروه

دانلود رمان سروه

 

 

دلباااز…بیا اینم بقیش..آریا گفت؛به بههههه خانوم خواننده کنسرت بعدیتون کیه؟؟؟من:حالا تاکنسرت بعدی خبرت میکنم که بیای…آریا:خیلی لطف میکنی..من؛خواهش دارم،چه خبرا؟عمو و زنعمو اینا خوبن؟آتنا چطوره؟..آریا:همه خوبن سلام میرسونن خدمتت با مامان سلام و احوال پرسی کردم…و مابین حرفام روبه آریا گفتم؛سلامت باشن بعد از دقایقی گفتم؛من میرم لباسامو عوض میکنم الان میام رفتم و لباسامو بایه تیشرت سفید یه شلوار مشکی عوض کردم و رفتم نسشتم روی مبل روبه روی آریا و درحال کارکردن باگوشیم بودم که سنگینیه نگاهیو حس کردم سرمو بلند کردم دیدم آریا غرقهههه ها غرق چرا اینجوری نگاه میکنه منو؟؟؟ باز دوباره خودمو سر گرم گوشی کردم اما بازم نگاهش سنگینی میکرد بعداز خوردن چایی و میوه عزم رفتن کرد داشتم باهاش خداحافظی میکردم که گفت؛خداحافظ وطوری که مامان نبینه یه چشمک زد ها؟؟؟؟این چشمکو به من زد؟؟؟؟بسم الله رفتارشو درک نمیکنم والا چرا یه جوری شده این؟؟ منم خداحافظیه سرسری باهاش کردم و رفتم تو اتاق…آریا پسر عمومه و یه خواهر کوچیک تر از خودش داره که اسمش آتناس یه سال از من بزرگتره چه طرف مادر چه طرف پدر دختر وپسراشون زیاده و خیلی هم باهم صمیمی هستیم

رفتم تو اتاقم و دفترمو در اوردم که توش رمان و دلنوشته هامو مینوشتم درحال تایپ یه رمان بودم که این فصلش خیلی غم انگیز بود نوشتم لالالالا دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندی یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه بد جور به حال دختر توی رمانم میومد چند صفحه دیگه از رمانمو کامل کردم که دیگه خوابم میومد خسته ام که بودم گرفتم خوابیدم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم کی بود اخه بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه باچشم بسته جواب دادم گفتم:الو سلام… اونم گفت؛سلام خوبی؟..من؛دکتری مگه؟ساعت۳ظهر زنگ زدی احوال منو بپرسی خانوم؟..اصلا ۶دنگ خواب بودم ها یعو دیدم طرف جیغ زد گفت؛سروه خفت میکنم خوابی؟..من؛نه بیدارم دارم ادای کسایی که خوابن و درمیارم شوما؟؟…گفت:خاک تو سرررررت منو نمیشناسی پااااشو ببینم..یه ذره چشمامو باز کردم نگاهی به گوشی انداختم که دیدم اهههه اینکه هلنه خودمونه..گفتم؛هلن ذلیل شده آخه الان چه وقتی زنگ زدنه؟خاک توسرت بزار ۲ساعت دیگه زنگ بزن..هلن:من چقدر دیگه خرم زنگ زدم به تو از روز اول دانشگاهت بپرسم…من؛خو آخه خواب بودم ببخشید دیگه..هلن؛گوه نخور بی لیاقت

 

رمان های پرطرفدار عاشقانه:

منتشر شده توسط :REZA_M در 86 روز پیش

بازدید :1352 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

سروه

نویسنده

مریم شهسواری

ژانر

عاشقانه

طراح

دنیا20

تعداد صفحات

180