دانلود رمان سقوط یک کوه ⭐️

داستان این رمان عاشقانه هست چشم هایش غم دارد اما می خندد‌ عزیزِ من چی داری می گی!همین طور یک کاره که نمی شه، بعدشم من این جا باید پیش آقاجون باشم خودت می دونی تنها دار و ندارش از دنیا منم بیام اونجا که چی بشه؟!

تلفن زنگ می خورد و درست میان حرفی که می خواهم بزنم می آید

بلند می شوم از روی کانتر برش می دارم”مادر” است سلام بانو حالِ شما؟

صدایش مثل همیشه رنگ خوبی دارد به روی ماهت مادر؛ کی میای پس؟!

به سمت نیان می چرخم میام مامان میام چیزی نمونده؛ من قربونِ این لحظه شماریات بشم

 خدا نکنه؛ بابات “سیپان کی میاد” از رو زبونش نمی افته، دیگه یک سال شده

که نیومدی مادر ما هم پامون لب گوره خدا رو خوش نمیاد

لحنش با هر کلمه گرفته و گرفته تر می شود طاقت این صدای بغض گرفته

را هیچ وقت نداشتم و ندارم، میان حرفش می آیم

 ای بابا مامان تو رو خدا تلخی نکنید دارم میام دیگه قول می دم بیام از دلتون در بیارم

نگاهم را روی نیان دقیق تر می کنم؛ حالش خوش نیسترحرف های من و مادرم را در این

چند روز خوب حفظ کرده، بی آن که حواسش به نگاه خیره ام باشد نفسی عمیق می کشد،

دانلود رمان سقوط یک کوه

 

دانلود رمان سقوط یک کوه

 

سر به زیر می اندازد و در خودش کز می کند

مادر: باشه فداتشم برو به سلامت پروازت بی خطره به امید خدا

به مادرم بر می گردم چقدر دلم می خواهد باشد و آن چشم هایی که

با گفتن” به امید خدا” به سمت آسمان می رود را ببوسم یک سال است ندیدم

شان و بدجور دلم لمس بودنشان را می خواهد 

تا من تلفن را قطع می کنم؛ نیان سر بلند می کنم، میز جمع شده و لیوان شیری

پرستار بتادین را روی گاز استریل می ریزد و دست پیش می برد که روی سر شکسته ی زانا بگذارد؛ سرم را به جهت مخالف کج می کنم و چشم می گیرم

میان هوشیاری و بی هوشی”آخ” می کند

– جان پسرم چیزی نشده

پرستار انگار می داند درد زانا را من هم درد می کشم کارش را آرام و با احتیاط انجام می دهد و بانداژش را طوری می بندد که زیادی چشم گیرد دِفرم نباشد

– تموم شده؛ می تونید بذارینش چند روز دیگه هم برای باز کردن بخیه ها بیارینش، جای نگرانی نیست

آرام و با احتیاط سر زانا را روی بالش می گذارم

-ممنون از زحمت تون

پرستار با خواهشی کوتاه وسایلش را جمع می کند و از اتاق بیرون می رود

به سمت دکتر که بر می گردن به حرکات دستش روی دنده های گلاره خیره می شوم

– دکتر درد صورتش مشکلی نداره

نگاه گذرا دکتر روی صورت گلاره می چرخد

– نه معاینه کردم مورد خاصی نیست؛ ضربه دیده ورمش به زودی می خوابه، یکی از دنده هاش فقط شکسته، یه خورده ممکنه اذیتش کنه اما مشکل جدی نیست 

سرم را در جوابش تکان می دهم و به سمت تخت می روم؛ دکتر همان طور که دارو های احتیاج را می نویسد خطاب به پرستار کنارش می گوید:

– همین الان آمپولا رو با سِرومی که گفتم براش تزریق کنید

 

رمان هایی که مورد علاقه شما قرار خواهد گرفت:

منتشر شده توسط :REZA_M در 473 روز پیش

بازدید :2366 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. سلما گفت:

    رمان خوبی بود ,فصل دومش کی میاد