دانلود رمان سند کلیشه ⭐️

قلبم محکم و بی امان در سینه ام می کوبید، آن قدر بلند که حس می کردم ضربانش از روی مانتوی سورمه ای رنگ مدرسه معلوم می شود. پر استرس پایم را تکان می دادم، یک حرکت کاملا هیستریک که در مداقع بحرانی سراغم می آمد.بر خلاف بقیه که در حال گریه یا التماس بودند، من آرام و پر بغض سرم را پایین انداخته بودم تا کسی نشناستم و برای محکم کاری دستم را جلوی صورتم گرفته بودم.
تمام تنم از استرس می لرزید. وای که اگر یکی از آشنا های بابا مرا در این جا می دید، فاتحه ام خوانده بود. قطعاً بابا زنده زنده آتشم می زد.
رنگ سبز زشت دیوار ها حال بدم را تشدید می کرد. هیاهو و شلوغی حالم به حال بدم دامن می زد. این چه بدبختی بود که دامنم را گرفت؟
اسید معده ام مدام تا گلو می آمد و تهوع از بوی عرق آدم های اطرافم داشت معده ی خالیم را تحریک می کرد. آخر هم نتوانستم طاقت بیاورم، دست را جلوی دهنم گرفتم، عقی زدم و با عجله به سمت

زن نگهبان هم تا کنار سطل دنبالم دوید. احتمالاً فکر می کرد می خواهم فرار کنم. با این فکر عق زدن هایم بیش تر شد، اشک بی صدا روی گونه ام راهش را گرفت.

 

دانلود رمان سند کلیشه

 

دانلود رمان سند کلیشه

 

مرتب از ته دل عق می زدم و زرد آب بالا می آوردم. زن نگهبان کمرم را می مالید، حس از تنم فرار کرده بود، معده ی خالی ام از درد می نالید ولی حالت تهوع به عق زدن وادارم می کرد.

هر دمی که از بوی حال بهم زن اطرافم می گرفتم، معده ام را دگرگون و عق زدن هایم را بیش تر می کرد.

پرده ای سیاه پیش چشم هایم آمد و زیر زانویم خالی شد. زن نگهبان بازوی لاغرم را در دست گرفت و نگذاشت بیفتم.

شنیدم که با صدای بی حس به کسی گفت: 《قربان این دختره حالش خیلی بده، ببرمش تو حیاط یکم هوای آزاد بهش بخوره؟》

بی حال به زن تکیه داده بودم، صدای همهمه نمی گذاشت چیزی بشنوم ولی وقتی زن بازویم را کشید و به سمت در رفت، فهمیدم که اجازه داده اند.

از ساختمان که خارجم کرد، هجوم خنکای ملایم اوایل پاییز جان به تنم برگرداند. حیاط هم شلوغ بود ولی نه مانند ساختمان، لااقل خبری از بو های آزار دهنده نبود.

با هر نفس عمیقی که می کشیدم، حالم بهتر می شد. زن نگهبان دستم را کشید و به طرف یک درخت برد، روی یک نیمکت زیر درخت نشستیم. فکر فرار موزیانه در سرم بالا و پایین می پرید.

 

 

رمان های پر مخاطب یگ رمان:

پیدا کردن‌ رمان های بی نام

رمان قلب خونین شیطان | سیده پریا حسینی

رمان روحش بود که دستانم را گرفت | سارا خیرآبادی

رمان مرزهای بی‌قانون | marzieh-h

دانلود رمان شاهزاده های کاغذی

دانلود رمان سیگار صورتی

منتشر شده توسط :REZA_M در 89 روز پیش

بازدید :3652 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. Hadis_hs گفت:

    سلام رمان خیلی قشنگی بود دستتون درد نکنه😁👐🏻

  2. نویسنده گفت:

    سلام خیلی رمان بی نظیری بود پیشنهاد میکنم حتما بخونین چون موضوع تکراری نداره ارزشش رو داره

  3. آزیتا 🌷 گفت:

    خیلی خوب بود ممنون از نویسنده عزیز ب امید موفقیت روز افزون