دانلود رمان شاه مهره ⭐️

برای زندگیم تصمیم گرفتند همان هایی که  زندگی هیچ نمیدانستند. قضاوتم کردند. قضاوتی که تمام آینده ام را به آتش کشید.اگر این من،من نیستم،تقصیر تمام کسانی بود که تغییرم دادند. تغییرم دادند و من دنیایشان را در آتش این تغییر که بی تقصیر در تقدریم جای دادند  میسوزانم…

نفس عمیقی از حرص کشیدم و گفتم–اینکه نمیدونم چرا منو گرفتید و دارید ازم بازجویی میکنید به کنار. نمیفهمم چرا قبول نمیکنید من نمیدونم قضیه ی اون صندق و اون کلید چیه؟

مرد–همه انکار میکنن.من چیزی برای پنهون کردن ندارم.رفت سمت در و گفت–مشخص میشه.زودتر لطفا. مشخصش کنید.

مرد عصبی رفت بیرونو درم محکم بست. شاید این اطمینانی که داشتم به خاطر وجود حاجی بود. به خاطر من نه،ولی به خاطر آبروش حتما از اینجا بیرونم میاورد. مخصوصا که ماشینم ماشین پسرش بوده و خب. اگه یه گندی بالا آورده باشه حاجی جمع و جورش میکنه. حالا چه گندی زده پسره ی غرب زده خدا داند.

خانمی که تو تمام مراحل بازجویی کارش آوردن و بردن من بود باز اومد تو و بدون هیچ حرفی منو با خودش همراه کرد. دوباره از همون راهرو گذشتیم و رسیدیم به سلول هایی که کنار هم بودن. منو برد سمت سلول خودم و درو باز کرد که گفتم–شما میدونی برای پیگیریه کار من کسی اومده یا نه؟

خیلی خشک و جدی جواب داد–من نمیتونم حرفی بزنم.

با طعنه گفتم–خیلی ممنون از کمکتون.

بعد وارد سلول شدم و روی تختی که یه گوشته اش بود نشستم. این حاجی کی میخواد بیاد دیگه؟

 

دانلود رمان شاه مهره

 

دانلود رمان شاه مهره

 

بی حوصله نگاه کردم به حاجی. با سرهنگ در حال صحبت بود منم اونجا در حال مگس پرونی بودم. اینا چرا حرفاشون تموم نمیشه؟ سرهنگ  یه برگه گرفت سمتم و گفت–دخترم اینجارو امضا کن که دیگه کارات تکمیل بشه بتونی بری.

برگه ارو امضا کردم که گفت–ببخشید به خاطر سهل انگاری مامورای ما. بعد از تحقیقات فهمیدیم اون مموری کلید نبوده.

سری تکون دادم و با خودم گفتم–بعد از تحقیقات فهمیدی یا بعد از اینکه حاج مصطفی سعادت تشریف آوردن؟

بعد از خداحافظی بیرون که اومدیم صدرا رو کنار ماشین حاجی دیدم. هر سه سوار ماشین شدیم که حاجی گفت–رسیدیم خونه وسائلتو جمع کن.

صاف نشستم و گفتم–چرا؟

حاجی– بهتره یه مدت بری پیش عمه ات.یه مدت؟؟

حاجی–من دیگه حوصله دردسرای تورو ندارم.

کدوم دردسر؟گندایی که پسرت بالا میاره و مینویسنش به اسم من؟

از کوره در رفت و سرم داد زد–ساکت دختره….لا اله الا الله.

خم شدم جلو و گفتم–ببین حاجی،یه بار دیگه ام به خاطر پسرت منو تو خطر انداختی،هیچیم نگفتم ولی نمیذارم منو از مادر و خواهرم جدا کنی.

صدرا از آینه نگاهم کرد و گفت–با بابا درست صحبت کن.

تو حرف نزنا. بعد ۸ سال اومدی معلوم نیست چه غلطی میکردی تا الان که اول نزدیک بود اون دختره سرمو بزنه بعدم که ماشینتو پلیس گرفت از توش نمیدونم چی پیدا کردن؟ اگه حاجیو نداشتی الان تو جای من وایستاده بودی جلو اون مامورا جواب پس میدادی.

حاجی–ساکت. همین که گفتم. میری پیش عمه ات.

حاجی اون خونه شماست قبول. از اولم از من خوشتون نمیومد اینم قبول اما اونایی که تو اون خونه ان خواهر و مادر منن.

حاجی–پروانه راضیه.حاجی داری منو از خونه بیرون میکنی؟

 

رمان هایی که قطعا مطابق سلیقه شماست:

رمان دل‌بان | رها امینی کاربر انجمن یک رمان

رمان دزد و پلیس بازیِ عاشقانه | black.star کاربر انجمن یک رمان

رمان تَلَنگْ | آرزو توکلی کاربر انجمن یک رمان

رمان یاغی

دانلود رمان حریق سبز

منتشر شده توسط :REZA_M در 20 روز پیش

بازدید :250 نمایش

برچسب ها : , , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..