دانلود رمان شاه و دل ⭐️

شاهین آزادی یه مرد مجرد و خوشگذرونه. مردی که به نظرش همه ی زنها، دوستش دارن و باید کنارش باشن! حتی منشی چموش و جدیش! همه چیز طبق خواسته ی شاهین پیش میره تا اینکه دختر نوزده سالش، با مادرش دعوا می کنه و برمی گرده ایران. از طرفی یکی داره شاهین رو اذیت می کنه و رقیب خیلی سختی برای شرکت واردات محصولات بهداشتی و ارایشی شده …  اومدن دخترش، پای دل ارا رو هم به سرنوشت شاهین باز می کنه! حالا شاهین می مونه و سرنوشتی که هر روز بازی جدیدی براش رو می کنه و آخر سر

با بی حوصلگی همیشگی ِلحظه های غروب، گوشی را به دست چپم دادم: 

 مسخره شو در اوردی حامد! این سومین باره که اینو توی این ماه بهم می گی! 

حامد هم شده بود همان حامد همیشگی! نچی کرد و نفسش را یک باره فوت کرد تا به اجبار گوشی را کمی دورتر کنم! 

 دست من نیست که عزیزم! من نماینده ی فروشت هستم! تا جایی که بتونم ، همکاری می کنم! 

همکاری؟  پوزخندم را شنید و پر حرص تر از قبل گفت:  آره همکاری! من خودم کار و زندگی دارم بابا! شغلم این نیست! 

بی حوصله تر از آنی بودم که بخواهم به این بحث ادامه بدهم، بحثی که در آخر ، مثل تمام این هشت سال، با عقب نشینی هر دویمان تمام می شد! تا حامد همچنان هم برای شرکت من کار کند! 

 باشه! یه نفر رو پس پیدا کن! 

 خانم یثربی راضی نشد؟ شنیدن اسم منشی ام، اخم هایم را بیشتر در هم فرو کرد:  نخیر! 

دانلود رمان شاه و دل

دانلود رمان شاه و دل

 

لحن پر از عصبانیت من، حامد را خنداند. صدایش را پایین تر اورد و بی توجه به نفس عمیق من ، گفت:

 گیری انداخته تو رو ها! پا نمی ده! 

 حرف دهنتو بفهم ! برو الاغ ردِ کارت … اه! 

گوشی را با فشار دادن دکمه اش روی میز پرت کردم . نگاهم بی هدف روی دیوار های اتاقم گشت.

حامد باعث شده بود که باز هم صورت نازنین را روی دیوار ببینم!

با این که می دانستم پشت همین دیوار، روی صندلی اش نشسته و مثل همیشه با جدیت مشغول کارش است!

یاد نازنین، همان قدر که عصبانی ام می کرد، لبخند را هم روی لبانم می نشاند.

دختری که در بیست و نه سالگی، من ِ مرد ِ چهل و سه ساله ی به ظاهر عاقل را ، به سادگی دور می زد! 

با آهی که بی اراده از سینه ام خارج شد، به جای دیوار رو به رو، به میز بزرگم خیره شدم . نگاهم از برگه ی صورت جلسه ی امروز، گرفته شد و به زیر سیگاری ام رسید. خواستنش تمام جانم را پر کرد تا دستم پیش برود و در جعبه ی چوبی روی میز را باز کند. یک نخ سیگار و فندکی که هدیه ی سعیده بود و من خیلی دوستش داشتم را برداشتم . دود سیگار که ریه هایم را پر کرد، چشمانم بسته شد تا با تمام وجود و راحتی ، نفسم را بیرون بدهم! 

به صندلی تکیه زدم و پلک هایم به آرامی گشوده شد. دنبال ِ راه حلی بودم که بفهمم چرا باز هم یکی از مشتری های ثابت شرکت واردات محصولات آرایشی و بهداشتی ام، قراردادش را فسخ کرده است.. اما ذهنم بازیگوشی می کرد و دنبال چیزهای دیگری می گشت که همیشه وابسته شان بود! 

پک دوم را به سیگار زدم و همان لحظه صدای در بلند شد. تنها فرصت داشتم که مسیر چشم هایم را از فندک نقره ی دستم، به سمت در بگردانم! خانم یثربی، منشی جوانم، در را یک آن باز کرد و بی توجه به نگاه من، تا پای میزم پیش آمد:

 اقای آزادی! این فکس الان رسید. برای سالن آژیده ست … لیستشونو اوکی کنید من بفرستم برای بچه ها … 

 

رمان های دیگری از این نویسنده:

رمان پایگاه ویژه جلد اول

رمان پایگاه ویژه جلد دوم

رمان خاموشی احساس| Reyhaneh.m

رمان لعنتیِ جذاب | سهیلا زاهدی

منتشر شده توسط :REZA_M در 95 روز پیش

بازدید :1906 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

شاه و دل

نویسنده

سارا هاشمی

ژانر

عاشقانه ، اجتماعی

طراح

محدثه فارسی

تعداد صفحات

33