دانلود رمان صحرا

 

دانلود رمان صحرا

 

خلاصه:

دانلود رمان صحرا ویران کردی و رفتی به سان سیلی ویرانگر که خرابه های دلم را با خاک یکسان کرد چگونه گذشتی ز من؟ ناروا بود و بس ستم بدی نکردم و لایق بدی دیدن نبودم کسی غمخوار نبود …همدرد نبود …همدم نبود به راستی نبود ویرانه ای همانند من من ماندم و دنیایی از سکوت من ماندم و قلبی پاره پاره من ماندم و موی سپیدی که از هجرانت برایم به یادگار گذاشتی به راستی بد نکردم ،به راستی تلخ نبودم اما شاید شیرینی ام جانت را از هم گسیخت

پیشنهاد می شود

دانلود رمان عروس اجباری

دانلود رمان خاتمه بهار

دانلود رمان نانحس 

به راستی یوسف سنگدلی بودی عصاره ی جانم را فشردی و رفتی

برگشتنت باشد زمان حساب دادنت

زمانی که دل ناکامم چشمهایش را ببندد و بلند فریاد بزند *قصاص*

آخ از دل ،امان از دل سوزاند دامنم را و فنا کرد تارو پود خود را

روزی که برگردی با من نه

با مجسمه ی سنگی من ملاقات خواهی کرد

و آن زمان است که با قلبی آکنده از حسرت و سوز بگویم

*آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا*

_لای لای لای

دانلود رمان صحرا

عجب هواییه..

هو ..هو حیوون بیا اینور .

با چوب بلندم به دنبال گاو وگوسفندها میدویدم.

خیلی خسته بودم و احساس گرسنگی و تشنگی شدید بهم فشار آورده بود

لقمه ی نون خشکی که همراهم بود رو از توی پارچه بیرون کشیدم و مشغول سق زدن نون خشکم شدم.

داشتم حیوان ها رو به داخل آغل میفرستادم که صدای مادرم ناواضح به گوشم رسید

در آغل رو چفت زدم دستام رو توی حوض شستم و داد زدم

_بله مادر؟

_صحرا جان آمدی دختر،چرا امروز دیرکردی دل نگرانت شدم .

_دل نگران چی مادر به من میگن صحرا نه برگ چغندر

حالا غذا چی داریم تلف شدم

به چهره ی چروکیده وسختی کشیده ی مادرم که سرش رو به آرومی پایین میبرد نگاه کردم

_انتظار داری چی داشته باشیم

نون و ماستی پیدا میشه که باهم میخوریم بیا تو دخترجان

لبخندی زدم وگفتم

_نون و ماستم نعمت خداست

حاصل دست رنج منه ها که ازصبح تا شب بااین زبون نفهم ها سروکله میزنم

مادرلبخندی زدو به داخل اتاق رفت

ازخونه که نگم بهتره

دانلود رمان صحرا

فقط یک اتاق کوچیک گلی که آشپزخانه هم گوشه ای از اون بود

اما باغچه ی قشنگی داشتیم پر از گل های قرمز و سفید

وارد خانه شدم و همراه مادر سرسفره نشستم

_راستی مادر از صادق چه خبر؟

مادر نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت

_این سوال رو دیشب هم پرسیدی

به نظرت تو همین یک روز خبری از صادق میشه؟

لقمه تو دستم خشک شد و گفتم

_باشه ،یه سوال پرسیدم حالا

چراعصبی میشی

ای بابا از مادر هم شانس نیوردیم

نمیشه دوکلوم باهاش حرف زد

به ساعت نگاهی انداختم که هشت و نیم رو نشون میداد

میل و شال نیمه بافتم رو برداشتم و مشغول ادامه ی بافت زدن شدم

مادر چایی تازه دم رو کنارم آورد و گفت

_صحرا جان مادر ….

بدون اینکه نگاهش کنم

گره رو محکم بستم وگفتم

_جانم ؟

_میدونم خیلی سختی کشیدی ،میدونم جوونیت داره حرام میشه،میدونم بچگی نکردی و حسرت خوردی میدونم….

_ادامش مادر؟

نگاه سردی بهش کردم وگفتم

_خودم میدونم چی بهم گذشته و داره میگذره یادآوریش نکن ادامش روبگو

اشک چشمش رو با شالش گرفت و گفت

_دلم میخواست توهم خانم دکتر بشی

خانم معلم بشی،نه اینکه تواین روستا عمرت هدر بره و گاو بچرونی

اما مادر من از کار افتادم

من رو ببخش که نمیتونم کمک حالت باشم

 

شاید مورد پسندت باشه