دانلود رمان طعم تلخ شکنجه ⭐️

حوصله ام را سر برده بود. مادرم را می گویم ، مدام در گوشم زمزمه می کند و اسم پسر دایی ام سامیار را می گوید و شبانه روز اصرار دارد به خانه ی آنها بروم. دفتر خاطره ام را باز می کنم و برای شروع نوشته هایم اول از همه خودم را معرفی می کنم . بهار اریانمهر هستم . هفده ساله و تک فرزند خانواده. پدرم دکتر قلب و مادرم روانشناس است ،اما مادرم بیشتر از ادم های مریض و بیمار به روانشناس نیاز دارد.

حال باید از قیافه ام بگویم . چشم هایم درشت و به رنگ دریاست…
لب و بینی منظمی دارم که زیبایی خاصی در صورتم را ایجاد کرده اند.
با صدای تلفن اتاق به خود آمدم و دوان دوان به

سمت تلفن رفتم . خونسرد تلفن و برداشتم.
صدای داد و فریاد های باران در گوشم پیچیده شد .

تلفن و کمی دور از گوشم گرفتم و عصبی گفتم:
-صد دفعه بهت گفتم داد و فریاد راه ننداز پشت تلفن … زشته دختر!
متوجه شدم کمی آرام تر شده.
-سالم بهار عزیزم چطوری خواهر؟
لب گزیدم و زیر دندان غریدم:
-چرا تلفنت را جواب نمی دی ؟

دانلود رمان طعم تلخ شکنجه

 

دانلود رمان طعم تلخ شکنجه

 

نمی گی از نگرانی…
وسط حرفم پرید:
-بهار این نصیحت ها و … بذار کنار.
امشب تولد ویداست میای؟کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:
-باید فکر کنم.
باران پوفی کشید و گفت:
-ساعت هفت و نیم منتظرت هستم..
می بوسمت خدانگهدار.
لبخند محوی زدم و زیر لب خداحافظی کردم و تلفن و روی میز عسلی گذاشتم.
نگاهم سمت ساعت دیواری اتاق افتاد . ساعت دوازده ظهر بود!
کالفه دستی به موهای لختم کشیدم .صبح برای انجام کارهایم زود

بیدار شده بودم و االن که لنگ ظهره خوابم
گرفته بود،بیخیال دستی تکون دادم و به سمت تخت یک نفره ام که

پدرم برای تولدم گرفته بود رفتم و روی
تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم.

لینک رمان پاک شده است

پیشنهاد میشود

رمان دنیاى درون ( جلد سوم رمان ولهان)

دانلود رمان کوله بار تنهایی

منتشر شده توسط :REZA_M در 907 روز پیش

بازدید :5252 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. ترگل گفت:

    کاملا رمان مزخرفی بئد خیلی چرررررررررررت بود حتا اگر اولین بارت بود نباید این قدر غمگینش میکردی موضوع اول درمورد بهار و کیان بود بعد یهو الکی الکی توی نقش کشتیش تویی که قرار بود اخرش رو اینطوری میکردی باید میزاشتی تو همون کتابی که نوشتی خاک میخورد الکی گذاشتیش تو اینترنت که حال مارو دگرگون میکردی من نویسنده نیستم ولی یه نصیحتی بهت میکنم این دنیا دوروزه اگه قراره با این رمان های چرت و غمگینت مارو غمگین کنی بهتره هیچ وقت دست به غلم نشی و رمان ننویسی ایا دلت رو خوش کردی که رمان نوشتی و کاملا بی معنی بود من امید داشتم با پایان خوشی تموم شه ولی تو امید من و از بین بردی اگه قراره اومد کسی که کتابات یا دسنوشته هایت را میخواند و امید داره نویسنده ای مثل تو که نوشتی رمانتو امید خوانندتو از بین ببری بهتره از همین الان دست قلمت را کنار بگذاری شاید این یک رمان و واقعیت نداره ولی یه بار حس بعضی از خواننده هارو درک کن چون اونا از صمیم قلبشون این رمان و میخونن و دوست دارن باورش کنن و غرق محتویات ان نوشته شوند ولی وقتی این گونه رمان مینویسی و شخصیت های رمانت در ان شکسته میشوند بدان خوااننده هم شکسته میشوند اه بعضی ها با تمام عشقشون رمان میخوانند
    وچ بد است نویسنده ای دست به قلم شود که خواننده اش را درک نمیکن که با چه عشقی رمان میخواند واین گونه حال خواننده اش را خراب و دگرگون میکند
    کسی لیاقت نویسندگی را دارد که نه فقط به فکر خوب شدن رمانش باشد بلکه به حال خواننده اش توجه کن
    با تشکر گرچه تو دل این خواننده را شکستی

  2. ..... گفت:

    قرار نیس پایان هررمانی خوش باشه ک خیلی از رمان ها هستن ک پایان خوشی ندارن.بنطرم اصلا درست نیستش ک ب عقیده ها وطرزتفکرات نویسنده توهین شه

  3. نویسنده گفت:

    بیبى ترگل توهین نکرد
    نظر خودشو گف
    فک.کنم نویسنده هم جنبه داشته باشه که بهش برنخوره