دانلود رمان عشق از سوی اجبار ⭐️

سوزان دختریه که پدرش به زور مجبورش میکنه با پسری به اسم اردلان ازدواج کنه ولی اون عاشق یکی دیگس و از اردلان متنفره سوزان بعد از مدتی متوجه میشه که سام دستشو بلند کرد که بزنه چشمامو بستم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد اروم چشمامو باز کردم که دیدم سورن دست بابا رو گرفته

سورن:بابا ولش کن چطوری میتونی این کارو بکنی اون حق داره برای خودش برای ایندش تصمیم بگیره

بابا نه بابا غلط کرد به خدا قسم اگه تو محذر ابرومونو ببری به خااک سیاه مینشونمت

با دو رفتم توی اتاق و درو بستم و شروع کردم گریه کردن خدا اخه من مگه چیکار کردم

که نمی تونم با عشقم باشم مثل خیلیای دیگه در اروم باز شد سوسن وسورن اومدن تو 

من:سورن برو گمشو از اتاق بیرون

سورن:سوزان وایسا

من:گفتم بیروووننن اگه تو اون دوست عوضیتو نمی اوردی اینجا اونم

منو نمی دید که بیاد منو از بابا خاستگاری کنه

سورن:ولی من:گفتم بیرون مگه کری

دیگه نفس نداشتم از بس داد زده بودم سورن اروم رفت بیرون و سوسن اومد کنارم نشست 

سوسن:خواهری ترو خدا گریه نکن من:سوسن اخه چطور گریه نکنم من عاشق

یکی دیگم بعد برم با یکی دیگه ازدواج کنم

میشه وسایلمو جمع کنی حالم خوب نیست میخوام بخوابم اروم سرمو گزاشتم

روی بالشت و به فردا بد ترین روز زندگیم فکر کردم تا خوابم برد

من:سوسن نمی دونی اسمش چیه

دانلود رمان عشق از سوی اجبار

دانلود رمان عشق از سوی اجبار

 

سوسن با تعجب به من نگاه کرد

سوسن:ی.یع.یعنی تو اسمشو….‌.

من:هه نه حتی اونم نمی دونم خنده داره نه چمدونمو برداشتم و به سرعت خودمو رسوندم به در

بابا:خوووبببب اینو تو گوشت فرو کن تا وقتی که شوهرتو قبول نداشته باشی

خونه فوقلاده بزرگی بود اردلان رفت روی کاناپه لم داد و با گوشیش سر گرم شد 

من:اتاقم کجاست

یه نگاهی با لبخند بدی به من کرد

اردلان:اتاقت!!

من:اره نکنه مشکل شنوایی داریی

اردلان:نه ولی دیگه داری زیادی تند میریاا برو از پله ها پایین اتاق وسطیه

اههه مگه مجبورن ورودی خونه حدودا ??تا پله میخورد بیاد بالا برا اتاقا هم ??تا پله میخورد پایین خود در گیری دارن با عجله رفتم سمت اتاقی که گفت و وارد شدم یه اتاق خیلی بزرگ بود که روبروی در ورودی سر تا سر شیشه و یه در به بیرون بود شال و مانتومو در اوردم و نشستم روی تخت سامی الان داری چیکار میکی بی معرفت یعنی تو منو ول کردی به بغضم اجازه شکستن دادم بعد از چند دیقه کشیده شدم عقب با وحشت به پشتم نگاه کردم اردلان با لبخند همیشگیش داشت نگام میکرد

من:به چه حقی اومدییی اینجااا

اردلان:اینجا اتاقم منم هست

من:از متنفرم عوضیه حوس باز سریع از اتاق اومدم بیرون و رفتم دو تا اتاق کنار تر که اتاق اخری میشد درشو باز کردم و خودم و پرت کرم توی اتاق سریع درو قفل کردم از خودم بدم میومد چمد دفعه با حرس دستمو کشیدم به لبم رفتم سمت دری که اونجا بود حدس میزدم حموم و دست شویی بود درشوباز کردم حدسم درست بود رفتم داخل به یه حموم گرم احتیاج داشتم

 

پیشنهاد می شود

رمان شکلات ۷۰ درصد | malikaaraghi

رمان قشنگ ترین رویداد | idorsa 

منتشر شده توسط :REZA_M در 216 روز پیش

بازدید :5154 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:عشق از سوي اجبار

نویسنده

نویسنده:پريا.ج

ژانر

موضوع:عاشقانه،اجتماعی،همخونه ای

طراح

طراح:PARISA_R

تعداد صفحات

تعداد صفحات:330



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 4 )


  1. Mozhgan گفت:

    خیلی قشنگ بود 😍

  2. bahar گفت:

    افتضاح بود، تا صفحه ۱۰ که خوندم حالم داشت بد میشد، نگارش بسیار ضعیف به کنار، غلط های املایی واقعا مضحک و ترسناک بودن![محذر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا محضر، بقض؟؟؟؟؟؟؟ یا بغض؟

  3. پارميدا گفت:

    مضخرف بود یعنی نویسنده دبستانی بود و کاملا رمان بدون منطق و چرتی بود اصلا در واقعیت این چیزا حقیقت نداره و پر از غلط املایی بود:///ننویس دیگه رمان باو به زبان فارسی و رمان نویسا توهین شد