دانلود رمان عشق سرگرد

 

دانلود رمان عشق سرگرد

 

 

خلاصه:

دانلود رمان عشق سرگرد  در مورد نویسنده ای به نام لاله معیری هست که به دلیل نیاز مالی برای جراحی مادرش، به پیشنهاد مازیار حکیمی پسر خاله و نامزدش به عنوان پرستار کیوان فرخنده سرگرد خلبانی که به مدت ۱۰ سال در اسارت دشمن بوده مشغول به کار میشه که در این میان

رمان های دیگر ما:

عجب بساطی شده بود. نسترن همین طور یکریز درباره کج خلقیهای دیوانه

وار سرگرد در طول روز حرف میزد. به نظرم آن روز نیز مانند دیگر ایام بد زمانه بود

که همه اتفاقات بر خلاف میل آدم رقم می خوردند. سرگرد چنان بلوایی به

پا کره بود که بیشتر پرستاران و جانبازان به اتاق او سرازیر شده و با ترحم

و شگفتی به وی چشم دوخته بود و من از دور صدایش را میشنیدم. با تشنج و هیجان بسیار بانگ زد:

ـ چرا مثل دشمن با من رفتار میکنید؟ مثل دیوانه ها، مثل هیزم کشهای جهنم؟

چرا از این جا نمیروید؟ چرا تنهایم نمیگذارید؟ آمدید که چی را تماشا کنید؟

همه شما یک مشت ترسوی بخت برگشته اید، یک مشت آدم مفلوک مثل خودم…

ناگهان در ادامه، بنای خندیدن گذاشت و با نگاهی حقارت بار گفت:

ـ می ترسید مرضم مسرس باشد؟ لااقل اینجوری شاید اسباب

بازیهایتان را پس بدهند، ولی اول من بعد شما…

در این لحظه یکباره التهابش اوج گرفت:

ـ خدایا، چرا من گم شدم؟ س هواپیمایم، خدایا دارد آتش میگیرد، دارم میسوزم،

نمیتوانم حرکت کنم، پاهایم گیر کرده، دام سقوط می کنم…

دانلود رمان عشق سرگرد

در این اثنا، من از بین جمع راهی باز کردم و از آنها خواستم که هر چه زودتر محل را ترک کنند.

به محض ورودم به اتاق، تقلایش شدید تر شد و با دردی عظیم و ناشناخته،

در حالیکه رگهای گردن و شقیقه هایش به شدت متورم و برجسته شده بودند،

با صدایی شبیه ناله و با لکنت گفت:

ـ باید بپرم بیرون… محض رضای خدا، چرا یکی این وزنه را از پایم باز نمیکند؟..

. نمیتوانم حرکت کنم… سعید، سعید کمک کیخواهد… بروید کمکش کنید…

نه او نباید بمیرد… نه، نه، سعید…

و مانند کسی که در آتش می سوزد، عرق ریزان نگاهش بیفروغ شد و از حال رفت.

این بار دیگر نیازی به تزریق مسکن در رگهای برآمده و نیلی رنگش وجود نداشت.

خوشبختانه عاقبت بی هوش شده بود.

این سعید واقعا چه کسی بود؟ چه قرابتی با وی داشت که یاداوری خاطره اش این

چنین منقلب و نزارش ساخته بود؟ البته تنها سرگرد فرخنده نبود که دردش را فریاد میزد،

بلکه تمام انسانها این طور هستند. معمولا در ساعات عصر فضای هر خانه ای را سکوتی سنگین

فرا می گیرد. سکوتی که منجر به تفکر و جستجوی ناخودآگاه در ضمیر ناشناخته درون می شود.

حالتی که دقیقا نمیتوان تشریحش کرد. شاید همان خاموشی پس از جنگ و فروکش کردن

هوای پرالتهاب و مهیج کشمکشها به نوعی تداعی این حس غریب باشد.

گلهای نرگس را در گلدان قرار دادم و سپس کنار تختش روی صندلی نشستم. وقتی خوابیده بود

 

پیشنهاد می شود

 رمان شهر سنگی | نرگس میرعارفین(نورا)

رمان زان دَم که دیدمت | میم_سین 

دَردْمآن | افسانه نوروزی

این مطلب را به اشتراک بگذارید