دانلود رمان عشق پیری

 

eshghe piri - دانلود رمان عشق پیری

 

 

خلاصه:

دانلود رمان عشق پیری قرار بود به جایی برسم که دیگران می خواستن، تو ناز و نعمت بزرگم کردن که تو ناز و نعمت بمونم، الان به همون جا که می خواستن رسیدم با این تفاوت که دیگه نازی نیست همه اش نعمته.حتی واسه ثانیه ای پشیمون نشدم یا فکر به پشیمونی نمی کنم که چرا این شد! حتی اگه از نظر بقیه پایانم خوش نبود من به حرمت احساس قشنگی که داشتم لبخند می زنم و میگم خدایا شکرت.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان جدال نهایی (جلد پایانی رمان لیانا)

دانلود رمان سلطنت اغواگران

دانلود رمان طلوع آرامش

کمرم رو خم کردم و لبه تخت رو روی زمین گذاشتم و رو به مادرم گفتم: 

– خانوم امر بفرمایید، کجا بذاریم؟

مامان بدون این که به من و کامران، پسرعموی فلک زده ام نگاه کنه چشم چرخوند و گفت: 

– اون مال شیواست ببرین تو اتاق آخریه.

رو به کامران که حسابی کلافه بود چشمکی زدم و دوباره تخت رو بلند کردیم

و بردیم تو اتاق به قول مامان آخریه.

وقتی تخت رو جابه جا کردیم و مامان از اتاق خارج شد کامران گفت: 

– تو رو به روح عزیزانت یه کاری کن من برم داره کمرم می شکنه.

خندیدم و گفتم: 

دانلود رمان عشق پیری

– دلت میاد من رو تنها بذاری؟

کامران نگاهی به در انداخت وگفت: 

– نه خداییش. حق داری اگه شب ها هم خونه نیای.

دوتایی در حال گفت و گو خنده بودیم که صدای سلام و علیک

از توی هال اومد، کلا آدم کنجکاوی بودم، سرم رو از لای در

بیرون آوردم که فقط سرک بکشم ولی مچم رو گرفتن، مامان رو به خانومی که کنارش ایستاده بود گفت: 

– شایانه، پسرم.

مجبوری تمام قد از اتاق خارج شدم. زنی با قدی حدودا یکم از مامان بلند تر می خورد صد و شصت و.. نا خواسته لبخندی زدم و گفتم: 

– سلام.

خانومه که تا اون لحظه نیم رخش دیده می شد تمام رخ به سمت من برگشت و گفت: 

– سلام آقا شایان.

با این که می خورد راحت از مادرم ده- پونزده سال بزرگتر باشه،

ولی عجیب خوش تیپ بود، یه کت زرشکی پوشیده بود و یه دامن مشکی میدی،

جلوی موهاش رو هم به حالت بانمکی بیرون ریخته بود، جوراب پارازین

مشکی نازکی هم پوشیده بود که مثلا حجاب پاهاش باشه، حالا مادرِ من… بذار نگم اشکم در اومد.

مامان رو به من گفت: 

– خانوم خطیبی صاحبخونه هستن.

لبخند پهنی زدم وگفتم: 

– خطیبی! باید مال طرف های نور باشین نه؟!

لبخندش خشک شد و با سردی گفت: 

– آره

و سریع نگاهش رو از من گرفت و با تعارفِ مامان رفتن طرف آشپزخونه.

شونه هام رو بالا انداختم و برگشتم توی اتاق و رو به کامران گفتم: 

– تو می خوای بری، برو. بقیه کارها جابه جا کردن چیزهای کوچیکه، بابا میاد باهم از پسش برمیایم.

کامران از ته دل ذوق کرد و حتی یه تعارف کوچیک هم نکرد و گفت: 

– پس من می رم، کاری داشتی باهام تماس بگیر.

و خداحافظی کرد و رفت. از این فرصت که مامان با خانوم خطیبی

سرگرمه استفاده کردم و رفتم سر وقت وسایل های خودم و کارتون کتاب هام رو گرفتم و بردم توی اتاقی که برای خودم مشخص کرده بودم و در اتاق رو هم باز گذاشتم تا اگه مامان صدام کرد بشنوم.

پیشنهاد می شود

رمان در پس یک پایان | روشنک.ا 

رمان مثل روز روشنه | aisan133 

رمان هوایی هوایت زمینی | غزل نارویی

 

 

دانلود رمان