دانلود رمان عشق یوسف

 

400 8 - دانلود  رمان عشق یوسف

 

 

خلاصه:

دانلود رمان عشق یوسف آیدا از دیدن شماره ی یوسف مثل همیشه دو حس متفاوت را همزمان داشت؛ یکی عشق و دیگری ترس. با این حال سریع موبایلش را جواب داد: سلام یوسف. یوسف سرد و عصبی پرسید: کجایی؟ زنگ زدم روی گوشی ویلا جواب ندادی؟ آیدا هول شد و با دستپاچگی گفت: من … اومـ … توی حیاطم! برق قطع شده بود، اومدم ببینم فیوز پریده!

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان عروس اجباری

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

دانلود رمان آیدا و مرد مغرور

می دانست اگر یوسف بفهمد این موقع شب برای خرید بیرون آمده کم کم یک سیلی را از او نوش جان می کند، اما خب یوسف تهران بود و او بابل!

یوسف گفت: خیلی خب پس دو دقیقه دیگه زنگ می زنم ویلا باید گوشی رو جواب بدی!

این را گفت و گوشی را قطع کرد. آیدا با هول و هراس گوشی را توی جیبش گذاشت و مسیر را دوان دوان طی کرد. توی دلش گفت: «مردم از شوهرشون نمی ترسن که من این طوری از دوست پسرم می ترسم!»

سریع کلید انداخت و داخل شد. کفش هایش را هول هولکی توی ایوان ویلا در آورد که هر کدام گوشه ای پرت شد. نگاهش به سمت میز تلفن رفت و وحشت زده یوسف را دید. پلاستیک ساندویچ از دستش افتاد. یوسف با آن چهره ی جذابش، ابروهای هشتی و پهنی که در حالت عادی صورتش را عب*و*س نشان می داد، اخم کرده نگاهش کرد و با کنایه گفت: فیوز پریده بود دیگه؟!

آیدا رشته ای از موی بلند و خرمایی اش را که از زیر روسری بیرون آمده بود، از توی صورتش کنار زد و با تته پته گفت: به خدا … یهو … از دهنم در اومد.

و با تضرع نالید: یوسف تو رو خدا این طوری نگاهم نکن؛ رفته بودم ساندویچ بخرم!

یوسف برخاست. توی پیراهن جذب چهارخانه ی سفید و سورمه ای که اندامش را خوش فرم تر نشان می داد،

پیشنهاد ما به شما

رمان اژدهای سپید | مهدی

رمان هم نفس اجباری | f.sama.sh

رمان دختر مظلوم | Elnaz20

دانلود رمان