دانلود رمان عطر نفسات

 

atrnafashat - دانلود رمان عطر نفسات

 

 

خلاصه:

دانلود رمان عطر نفسات ضربان قلبم را به شماره می اندازد! تو آرام،آرام نفس بکش من لحظه به لحظه دیوانه ات می شوم! سرش را در بالشت گرم و نرمش فرو کرد تا صدای داد و بیداد های او را نشنود! عادتش شده بود که هر روز با صدای داد و فریاد های او چشم های خواب آلودش را باز کند. هورش…بلند شو ! ساعت ۷ صبحه! کلاس داری!

پیشنهاد می شود

دانلود رمان ویروس مجهول 

دانلود رمان قلب سنگی من

دانلود رمان اسارت نگاه

پتو را روی سرش کشید و داد زد:

_مامان ولم کن تو روخدا! اگه گذاشتی یه دقیقه بخوابم!

در اتاق به شدت باز شد و مریم وارد اتاق شد!

_بیست دقیقه اس داری همین رو میگی،بلند شو ببینم!

پتو را به دور خود پیچید و خواب آلود جوابش را داد:

_مامان توام بیست دقیقه اس،مدام داری جیغ میکشی!!

کر شدم بخدا،خداییش این جیغهات بدجور رو مخه!

پتو را از رویش کشید و گفت:

دانلود رمان عطر نفسات

_جیغای من رو مخته؟جیغای من رو مخته،اره هورش؟

هورش با چشم هایی نیمه باز نگاهش کرد و گفت:

_آره،خیلی!

مریم بالشت را از کنارش برداشت و به طرفش پرتاب کرد.

هورش با خنده گفت:

_واسه چی میزنی آخه؟

_تا یاد بگیری با بزرگترت درست حرف بزنی!

خیر سرت ۲۵ سالته…هنوز مثل پسر بچه های هیجده نوزده ساله رفتار میکنی!

آخه تو به من بگو،به چی تو دل خوش کنم؟

هورش لبخندی زد و دستی به موهای قهوه ایش کشید و گفت:

_به قیافم!

_الحق که به اون بابات رفتی!

بلند شو صبحونت رو بخور برو دانشگاه،یه نفس راحت از دستت بکشم!

_الان من شدم عامل تنگی نفس؟

مریم چشم غره ای به او رفت.اما او خندید و درحالی که بلند می شد گفت:

_الهی قربون اون نگاهات برم،چشم الان میام!

مریم که بحث کردن با او عادتش شده بود،کلافه جوابش را داد:

_هورش اول صبحی باز شروع نکن!

دانلود رمان عطر نفسات

زودتر بیا پایین صبحونت و بخور تا دیرت نشده!

سپس در را بست و بیرون رفت.

هورش رو به روی آینه ایستاد و دستی به موهایش کشید.چهره ی دلنشینی داشت.

پوستی روشن،لب هایی متوسط،مژه هایی بلند،با چشم هایی طوسی رنگ!

پس از آماده شدن،نگاهی به خودش در آینه کرد و از اتاق خارج شد.

وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست.نگاهی به ساعت مچی انداخت ۷:۱۵ را نشان میداد!

به خوردنش سرعت بخشید،پشت سر هم لقمه می گرفت و نجویده قورتش می داد.استکان چایش را برداشت و یک نفس همه را سر کشید!

از پشت میز بلند شد و با عجله به سمت در رفت!

_مامان من رفتم

_کجا؟تو که هنوز چیزی نخوردی!

_به اندازه ی کافی خوردم.باید برم خیلی دیرم شده!

_باشه به سلامت!

از خانه خارج شد.سوار ماشینش شد و به سمت دانشگاه به راه افتاد.

پس از مدتی به دانشگاه رسید.کیفش را از روی صندلی برداشت و از ماشین پیاده شد.در همین حین،کسی با پشت دست ضربه ای به گردنش زد!

برگشت و با دیدن عرفان معترضانه به او غرید:

_چته دیوونه!مرض داری؟

پیشنهاد می شود

رمان هوایی هوایت زمینی | غزل نارویی

رمان شیاطین هم فرشته اند | roro nei30

رمان شاهزاده ی گدا |ستاره حقیقت جو

دانلود رمان