دانلود رمان قلب من برای تو ، یاد تو برای من

 

دانلود رمان قلب من برای تو ، یاد تو برای من

 

داستان آذین قصه امون داستان تلخیه داستانیه که شاید خیلیا دوست دارن بالاخره بعد از این همه رسیدن آدما بهم ته همه ی قصه ها رنگ و بوی حقیقی بگیره و نرسه

حقیقت اینه که همه ی آدمها قرار نیست به اونی که فکر می کنن و قلبشون می گه برسن تلخه اما وجود داره و آذین یکی از هم اوناست یکی از اونایی که پس زده شده قلبش شکست خورده یا به قول خودمون شکست عشقی!

 ه چی می خندید؟

_آخه کم کم داشتم نگرانت می شدم.خیلی وقت بود از حاج بابا سراغی نگرفته بودی و بهونش را نمی گرفتی.

یکم که به حرفش فکر کردم دیدم راست می گه. من هر ماه حداقل دو هفته پیش حاج بابا بودم.

+درگیر آوین و کارگشتن بودم. حالا اجازه می دید؟

به سمتم اومد. کتش را پوشید. پدرانه بغلم کرد.

_بله که می شه. می شه تو از من چیزی بخوای و من بگم نه؟

زیر لب گفتم:

خداییش نه.

گونه ام را بوسید.

_برو به سلامت. سلام من و آوین هم برسون.

+چشم.

با رفتن بابا به اتاقم برگشتم. ساک کوچک یک نفرم را برداشتم. وسایل زیادی نمی خواستم. توی خونه ی حاج بابا برای خودم اتاق و وسایل داشتم. چند دست لباس برداشتم. لپ تاپ و یکسری کتاب و …را با دقت توی ساک چیندم. 

مشغول پختن غذای محبوب حاج بابا شدم. خورشت فسنجان. بالاخره آوین هم رضایت داد تا بیدار بشه.

_سلام.

+سلام. چه غجب!

_خسته بودم. دیشب داشتم طرحها و ماکتهام رو اماده می کردم.

+بالاخره نیت کردی درسم بخونی؟

_آذین اذیت نکن. به به چه کرده دلم خواست.

+ناخنک نزن . برای تو و بابا هم هست. به اندازه ی کافیه.

بعد به سمت حمام رفتم. مشغول پختن غذای محبوب حاج بابا شدم. خورشت فسنجان. بالاخره آوین هم رضایت داد تا بیدار بشه.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید