دانلود رمان مانند تو ⭐️

1 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 5 (1 کل رای ها )
Loading...

خلاصه :

دانلود رمان زندگی ساده و یکنواخت صحرا با ورود مردی به نام طوفان به یک باره دگرگون می شود و تمام عقاید و تفکر های صحرا دچار تغییر و تحول می گردد. طوفان در ظاهر مردی خوش قلب و خوب است اما راز هایی در پس پرده وجود دارد که وجود طوفان را عوض میکند، انتقامی که چندین ساله در دل طوفان است آیا با عشق آتشین صحرا خاموش می شود؟

متنفر بودم از اینکه شغل بابام مافیایی بود و بخاطر این موضوع دست از تمام ارزوها و خوش گذرونی هام برداشته بودم.

وقتی این موضوع به صبرا خواهر بزرگترم گفتم…گفت شغل بابا ربطی به تو نداره و لازم نیست بخاطراین موضوع ناراحت باشی.

کلافه روی تخت نشستم و زیرز لب گفتم:نه نمی تونم یه این بار رو به حرف بابام گوش کنم.

نقشه ای به سرم زد!

تلفن برداشتم و شماره ی لادن گرفتم…بعد از دو بوق جواب داد:

جانم صحرا؟

:سلام دوستم…بپر بالا که کارت دارم.

:خدا رحم کنه…باشه دارم میام.

تلفن قطع کردم و تند تند مشغول لباس پوشیدن شدم.

شلوار جذب صورتی پوشیدم به همراه مانتوی کوتاه صورتی رنگ.

موهای بلندم که تا پایین باسنم بود، بافتم و روی یه شونم انداختم.

رژ صورتی مات روی لبام مالیدم و حاضر و اماده منتظر لادن نشستم.

تقه ای به در خورد و بلافاصله وارد شد.

قبل از اینکه چیزی بگم، نگاهی به لباسام انداخت و گفت:کجا به سلامتی؟

دانلود رمان مانند تو

دانلود رمان مانند تو

 

رمان عاشقانه مانند تو با استرس گفتم:مزرعه.

در اتاق بست و با صدای ارومی گفت:تو که حق بیرون رفتن رو نداری!

:آره می دونم ولی یه این بارو می خوام از حرف بابا سرپیچی کنم و برم اسب سواری ببین هوارو چه قشنگه حال میده سوارکاری کنی.

تند تند حرف می زدم و لادن با سکوت بهم نگاه می کرد…وقتی حرفام تموم شد نفس عمیقی کشیدم.

دست به سینه شد و گفت:حالا نقشه ات چیه؟

پاشدم و ملافه ی روی تخت برداشتم…با دوتا ملافه ی دیگه به هم گره زدم و نشون لادن دادم و گفتم:با کمک این از بالکن خودم به حیاط می رسونم.

:خب خانم باهوش فکر نگهبانارو کردی؟

سرم تکون دادم وگفتم:نگران اونجاش نباش…تنها کاری که باید بکنی اینه که بالشت هارو بزاری روی تخت و پتو روی اون ها بکشی که فکر کنن من اون زیر خوابم.

سرش تکون داد…با کمک هم ملافه به ستون توی بالکن وصل کردیم…ملافه انداختم پایین و با استرس بهش نگاه کردم.

لادن: به نظرت دووم میاره؟

با استرس سر تکون دادم و گفتم:گمون کنم.

وقت تلف نکردم و آروم آروم از ملافه پایین رفتم.

صدای خش خشی اومد…سرم بلند کردم و با دیدن خراشی بزرگی که وسط ملافه افتاده بود، چشمام گرد شد.

زیر لب با التماس گفتم:

خدایا غلط کردم دیگه حرف بابام گوش می دم…قول می دم دیگه خط روی ماشین ها نکشم…قول می دم نصف شبی فاطمه خانم و شوهرش رو از خواب بیدار نکنم…قول می دم دیگه توی شامپوی صبرا مایع ظرفشویی نریزم و آب اشغال هارو روی لباس های لادن خالی نکنم.

صدای خش خش بیشتر شد…چشمام محکم تر فشار دادم و عاجزانه گفتم:قول می دم دیگه نوه فاطمه خانم از خواب بیدار نکنم و…

ملافه کامل پاره شد و با زانو روی زمین خوردم.

جلوی دهنم گرفتم که جیغ نزنم…سوزش شدیدی توی زانوم حس کردم…زخمی شده بود و خون چکه می کرد…طاقت فرسا بود.

لنگان لنگان خودم به درختی رسوندم و مخفی شدم.

از کنار درخت یکی از محافظ ها ، با تفنگ و جلیقه ضدگلوله رد شد.

با دقت به اطراف نگاه کردم…ماشین بنز مشکی رنگی کنار بوته ها پارک شده بود.

شانس بهم رو کرده بود…وقت تلف نکردم و قبل از اینکه محافظ ها بیان، پریدم پشت بوته ای و مخفی شدم.

صدای چندتا پا اومد…تا حد امکان توی خودم جمع شدم…چشمم به زانوم افتاد.

وضعش وخیم بود…نگاه نگاه شلوار نازم به چه روزی افتاد.

از لای بوته ها به اطراف نگاه کردم…همه چی امن و امان بود.

خم شدم و مثل گربه ، خزیدم کنار ماشین.

سریع در عقب باز کردم و پریدم داخل…یه چشمم به نگهبان ها بود و چشم دیگه ام توی ماشین.

 

رمان های توصیه شده ما:

رمان دیوار کج | فرزان

رمان پشت لبخند، درد حکم می‌کند | راحله خالقی

رمان تردست | افسون رضائیان

دانلود رمان روزهایی به رنگ خاکستری

دانلود رمان سرنوشت هیلدا

رمان پریزاده‌ام

منتشر شده توسط :REZA_M در 18 روز پیش

بازدید :5312 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. هستی گفت:

    عالی بود عزیزم

  2. نگار گفت:

    قشنگ بود ولی من رمان های روزهای پاییزی که فوق العاده بود و معموریت خانم فداکار و پیشنهاد میکنم که حتما بخونید