دانلود رمان مجبوری نفسم بشی

 

دانلود رمان مجبوری نفسم بشی

 

خلاصه:

دانلود رمان مجبوری نفسم بشی دوباره شروع شد بیشعورا فکر نمیکنن من خوابم شیطونه میگه برم ساختمون رو سرشون خراب کنم. اصلا درک ندارن مادر دوباره اول صبح به کی بد بیراه میگی.با صدای مامانم به خودم اومدم با اخم نگاهش کردم گفتم مادر من اقای خالقی میخواد

رمان های دیگر ما:

 

یه ساختمان دو طبقه بسازه نزدیک دوساله هنوز تو طبقه اولش مونده اخه

یکی نیست رمان مجبوری نفسم بشی

بهش بگه برادر من تو که نمیتونی چرا بقیه اذیت میکنی 

مامان:نفس به جای غر غر زدن بیا صبحونه بخور بعد برو دنبال کار خدا خیری به اقای خالقی بده

تو رو میتونه بیدار کنه از صدقه سری تیر اهن هاش مگرنه تا لنگ ظهر میخوابی

خواستم جوابشو بدم که نزاشت رفت داخل اشپزخونه هرروز کارم شده دنبال کار بگردم

مادر منم دلش شاده ها نمیدونه واسه یه دختر ۲۰ساله کار هست اونم چه کاری شبا

باید در خدمت صاحب کارها محترم باشه همینطور فکر میکردم و از فکرهای خودم میخندیدم 

یاس دخترم دیونه شدی چرا با خودت میخندی؟؟؟ رمان مجبوری نفسم بشی

هیچی مامان مشغول خوردن شدم امروز باید میرفتم شرکت اقای شجاعی خدا کنه

قبولم کنن دیگه خسته شدم بلند شدم که برم لباس بپوشم که مامان گفت:راستی نفس خالت

حالش خوب نیست برای فردا بلیط برام بگیر یادت نره حتما باید برم  چشم

وای دوباره تنها میشم تو این خونه لعنتی مامانم وقتی خاله ببینه مگر دلش راضی میشه

دو سه روز برگرده حداقل کم یک هفته موندگاره بیخیال نفس خانم غم به دلت راه نده خوش میگذرونی

تو اینه به خودم نگاه کردم لبخندی به خودم زدم مانتو صورتی رنگمو پوشیدم

با شلوار لی ابی شال صورتی به سرم کردم هیچ وقت موهام بیرون نمی اوردم

یه جورایی خوشم نمیومدولی همیشه عادت داشتم ارایش کامل کنم

رمان مجبوری نفسم بشی

رژ قرمز سایه چشم ابی خط چشممو تا انتها چشمم کشیدم جوری چشمام کشیده

تر معلوم میشد تو اینه کامل خودم دیدم یه لحظه عاشق خودم شدم و خندم گرفت بلند گفتم

دختر چقدر تو خوشتیپی کیفمو برداشتم از خونه بیرون رفتم سوار تاکسی شدم

خاطرات گزشته اومد سراغم طلاق پدر و مادرم و ازدواج مجدد پدرم وای چقدر مادرم دلش شکست

هنوز که هنوز پدرمو دوست داره اما همیشه میگه خودمو به کسی تحمیل نمیکنم

منم این حرفشو قبول دارم مامانم همیشه به من میگه برم سرکار تا رو پای خودم بایستم

تا سرنوشت مادرم نصیبم نشه چون اگه مادرم استقلال داشت رمان مجبوری نفسم بشی

شاید بابام ه.و.س زن دیگه نمیکرد اخه بابام نزدیک برشکست بشه با ازدواج مجدد نجات پیدا کرد

با فریاد رانند با ترس بهش نگاه کردم-خانم حواستون کجاست رسیدیم

با عصبانیت گفتم:رسیدیم که رسیدیم اینجوری باید فریاد بزنید قلبم اومد

تو دهنم شعورم خوب چیزیه که شما متاسفانه ندارید

رانند با تعجب نگاهم میکرد از ماشین پیاده شدم و محکم در ماشین بستم وارد شرکت شدم رمان مجبوری نفسم بشی

 

پیشنهاد می شود

 رمان جای مادرم زندان نیست | مریم علیخانی

 رمان کاش نبودم | مهلا جعفری

رمان به دنبال انتقام | Mahbanoo_A

این مطلب را به اشتراک بگذارید